تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

۱-دیشب خواب دیدم از بالای یک درخت انجیر دارم می افتم پایین. در لحظه آخر پریدم و سالم رسیدم به زمین و از خواب پریدم. نمی دونم که آیا واقعا "خواب دنباله بیداری است "یا نه. اگر باشه هم نمی دونم چطور باید این خواب رو معنا کنم.

۲- امروز ۳۴ ساله شدم. دوستی داشتم که وقتی بچه تر بودیم همیشه سالهای هم رقم را دوست داشت و می گفت خوش یمن است. مثلا سال ۷۷، ۸۸، یا ۲۲ سالگی و ۳۳ سالگی و ... ولی برای من ۳۳ سالگی نه فقط خوش یمن نبود که خیلی  هم بد بود. اگر چه همه تلاشم را می کنم که به همه آنها به چشم تجربه ای نگاه کنم فقط و یاد بگیرم که واقعیت زندگی ما همیشه با آرمانها، آرزوها و حتا با ادعاهایمان نزدیک نیست. یاد بگیرم که در کشوری استبداد زده، قبل از ادعای خواستن و توانستن دموکراسی باید حقوق برابرخواهی را تمرین کنیم. وگرنه حرف خوب زدن را همه می توانیم و ...

سال خوشی نبود ۳۳ سالگی ام. ولی تجربه خوبی بود؛ حتا اگر بی اعتماد شده باشم. حتا اگر تلخ شده باشم. حتا اگر بیمار شده باشم و ... اما زندگی تجربه است. وقتی نمی توانی کاریش کنی. وقتی نمی توانی حتا پایانش دهی، بهتر است با روی خوش بپذیریش و ادامه دهی و امیدوار باشی به فردایی کهشاید بهتر از امروز باشد. و من ادامه دادم و ادامه می دهم. بر همه لحظه های خوب و بدی که رفته است احترام می گذارم. به راهی که آمده ام و به انسانهایی که هنوز در کنار منند و همراه، احترام می گذارم.

به انسان احترام می گذارم و امیدوارم ۳۴ سالگی ام تلاشی دوباره باشد برای حفظ حرمت آدمی.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 19:38 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

درخت را ننویس!

شاید که بخشکد

یا بشکند.

بنویس: "زمستان"!

شاید گذشت فصلی و ما سبز شدیم.

۲۳-دی ماه ۸۶- از دفتر دوم(منتشر نشده)

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 16:54 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ایمان در وبلاگش به نقل از روزنامه جام جم مطلبی نوشته درباره اتفاقی که در جاده فیروزکوه رخ داد و در اثر  تصادف یک ماشین حامل پول و یک ماشین سواری، مسافران اتوبوسی رهگذر، به  جای کمک به زخمی ها و مردمی که در ماشین تصادف شده گیر افتاده بودن، پولهای ماشین حامل پول رو غارت کردن و ... بدو در رو!

چند شب پیش خونه دوستی مهمان بودیم. دوست دیگری هم که در جمع بود می گفت که از یک افغانی مقیم فرانسه خونده (یا شنیده) که بعد از جنگ و استقرار کرزای برگشته به افغانستان. چون معتقد بوده در کشورش آرامش برقرار شده و او هم باید برگرده و دینش رو ادا کنه و بعد از سالها دوری،  کمک کنه به رشد کشورش. طرف می گفت برگشته افغانستان و بعد از چندی عطای رشد و توسعه رو به لقاش بخشیده و دوباره برگشته فرانسه. چرا؟ خودش توضیح داده که ملت ما بعد از سه دهه جنگ تبدیل به ملتی وحشی شده ان. تصوری که من از مردمم دارم اونی نبود که دیدم و ... به هر حال نتونسته بود تحمل کنه و برگشته بود.

حالا ایمان جان! از کجای این ماجرا تعجب کردی؟ و تصورت از مردم چیه؟ قصدم توهین نیست و من هم جزئی از همین مردمم. ولی باید واقعیت رو قبول کنیم.جنگ، تحریم، گرونی و تورم روزافزون، بیکاری و خیلی مسائل دیگه باعث شده خیلیا اون حس انسانی که تو دنبالشی رو بذارن برای همین نوشته ها و کتابای ما که توش فقط حرف زده می شه.

 مردمی که برای تماشای دار زدن کسی با فلاسک چای و بساط تفریح می رن، چرا باید تعجب کنیم اگر میلیونها تومان پول بی زبان رو به کمک به زخمی های یک تصادف ترجیح بدن؟

باز چندی پیش آشنایی تعریف می کرد که جلوی دفتر کارش یک انگشتر بریلیان پیدا کرده بود. این آقا بسیار هم آدم به ظاهر شسته رفته و درستی میاد. خودش می گفت دو سه روز این انگشتر در کشوی میز من بود تا بالاخره با اصرار منشی شرکتمون دادمش به اون!! و تازه از این بذل و بخششی که کرده بود با رضایت می خندید.

من می گم که قبل از هر چیزی باید توقعمون از جامعه را با تصویری که از جامعه داریم منطبق و متناسب  کنیم. این به معنی دست روی دست گذاشتن نیست و به نظرم زندگی که من برای خودم انتخاب کردم هم نشون می ده که آدم دست روی دست بذاری هم نیستم. ولی به معنی اینه که به جای تعجب و تاسف و این حرفها و به جای حواله کردن وجدان و وظیفه انسانی به تاریخ گذشته های دوری که ما کسی بودیم برای خودمان!!! - که واقعا نمی دانم چرا این قدر باید گذشته مایه مباهاتمون باشه!- باید بگیم که این اتفاق ، نتیجه طبیعی رواج و ترویج خشونت، دروغ، خودخواهی و و و و  در جامعه ماست. من نمی دونم ما در گذشته واقعا چی بودیم که مایه فخر ماست. ولی می دونم که شرمساری امروز، چاره اش حواله دادن به گذشته نیست.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 8:41 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

با شب بو و شب پره رازی دارم

و با تو نیز

که چشمانت در شب گل می دهند.

 

با شب بو و شب پره

بسیار خاطره دارم

با تو  هم،

که فقط در حیاطخلوت شب، خوابهایمان همبازی می شوند.

۲۲ دی ماه ۸۶ - تهران-از دفتر چاپ نشده.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:0 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دختر دانشجویی در شهر میبد به قتل رسیده. مهرنوش دانشجوی رشته حقوق بوده و مرگ مشکوکش نیاز به پی گیری رسانه ای دارد. امیدوارم روزنامه هایی که در این شهرستان رابط خبری دارند، موضوع را دنبال کنند. مهرنوش ک. ظاهرا ورودی سال ۸۴ دانشگاه میبد بوده است.

سایت تابناک هم خبرش را به اختصار منتشر کرده است.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:26 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
امشب زیر نویس خبری شبکه خبر به طور مدام این دو خبر را پشت سر هم منتشر می کرد(من کلمه به کلمه عین متن منتشر شده را می نویسم): 

خبر اول: سازمان آموزش و پروش شهرستان های استان تهران: به علت بارش برف و ادامه برودت هوا، تمام مقاطع تحصیلی و پیش دانشگاهی مدارس مناطق ۲۷ گانه شهر تهران فردا (شنبه) در نوبت صبح و عصر تعطیل است.

خبر دوم: در مورد مدارس شهر تهران هنوز خبری اعلام نشده است.

شما چه جوری می تونین این دو خبر و ربط اونها به هم رو تفسیر کنین؟  جدا از اینکه خبر دوم اصلا بی معناست! یعنی چی در مورد مدارس هنوز خبری اعلام نشده! در مورد چی  چی مدارس خبری اعلام نشده؟ ولی در شرایط فعلی مجبوریم بپذیریم که این تیتر فقط می تونه در مورد تعطیل بودن یا نبودن مدارس باشه. که در این صورت هم پشت هم آوردن این دو خبر اون هم به مدت طولانی به یک شوخی بیشتر شبیهه تا خطای یک خبرنگار و ادیتور. شوخی بی مزه ای که می تونه ساعتها خانواده ها رو سرگردان و عصبانی پای رسانه ملی!!! منتظر نگه داره.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:28 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مهران قاسمی رفت. مهران قاسمی رفت؟ مهران قاسمی رفت!...  اس. ام.اس ها بی معنی و تلخ، در حال رفت و آمدند.

مرگ چرا دست از سر ما بر نمی دارد؟ و اساسا چرا باید این همه ندار باشد با ما مرگ؟ که ناغافل دست بگذارد به شانه یکی و آن دیگری را با خود ببرد و هر صبح و شام بلند نشود از سر سفره مان؟ روزنامه نگار مگر چه دارد که دست از او بر نمی دارد مرگ؟!!

سرد است. خیلی. و برای این دوست عزیز سرد تر!واقعا متاسفم و تسلیت می گویم به ایشان و به همه همکاران.

مرتبط: یادداشت علی دهقان در روزنامه اعتماد ملی

پیوست: دوستی اس.ام.اس داد که فردا صبح، پیکر مهران قاسمی از مقابل روزنامه اعتماد ملی تشییع می شود.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:47 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:35 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
وقتی کودکان قربانی بهره کسی جنسی تجارتی مورد توجه مسئولان قرار می گیرند، افکار ‏عمومی اغلب آنها را بعنوان فاحشه های نوجوان در نظر می گیرد ولی این یک توصیف دقیق ‏نیست. مسئله این است که وقتی کودکی با امکانات بسیار محدود، زیر دست یک بزرگسال ‏خودفروشی می کند، عموما بخاطر آن است که این عمل وسیله ای برای بقای اوست ...
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:49 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکی از دوستان افغانم تماس گرفت و دعوتمان کرد به یک برنامه هنری (شعرخوانی و تئاتر و  اجرای موسیقی) در فرهنگسرای آفتاب. این برنامه را خانه ادبیات افغانستان تدارک دیده و برای من از این نظر اهمیت دارد که دوست افغانم پای تلفن می گوید: " امیدوارم مردم ایران بدانند که ما افغانها هم مثل آنها اهل فرهنگ و هنریم و این همه خبر بد که از ما پخش می شود را کمرنگ کنیم."

این برنامه ساعت ۲ بعد از ظهر روز جمعه، در فرهنگسرای آفتاب ( جاده قدیم قم- باقرشهر-خیابان۲۰ متری آیت اله کاشانی) شروع می شه.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:59 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بالاخره به اخبار خوب هم رسیدیم؛ جلوه و مریم آزاد شدند. و امشب بعد از ۴۵ روز، لبخند به لب خیلیها آمد. گرچه آنها با سبدی پر از درد زنانی که روزها و شبهای متمادی همبندشان بودند، به خانه برگشته اند.

 دوست دارم در فرصتی خوب از هویت جمعی بنویسم. اما معمولا وقتی تصمیمی را بلند می گویم کمتر عملی می شود. برای همین کمی کوتاه درباره ان می گویم.

از انجا که به واسطه کار و فعالیتم با بسیاری از فعالان جنبش زنان ارتباط داشته و دارم، یکی از  عمده ترین مسائلی که در گروه های زنان، به نظرم اهمیت دارد، هویت جمعی است. اما به نظر شخصی من هویت جمعی وقتی ارزشمند است که نه تنها هویت فردی افراد را مغشوش نکند که باعث رشد آن نیز بشود.و این نیازمند داشتن روحیه ای دموکرات و مهمتر از آن تلاش عملی برای عملی شدن این روحیه است.  به نظرم خیلی مهم است تعامل بین گروه و فرد. یعنی در عین حال که بودن فرد در گروه، باعث رشد آن می شود، در عین حال خود فرد نیز با هویت فردی و حقوق فردی اش، پله پله پیش می رود.

 امشب در جمع دوستانی که برای سرسلامتی (این یک اصطلاح شمالی است) جلوه و مریم رفته بودند، این حس را بسیار داشتم. به نظرم هم مریم و هم جلوه به قدری در این هویت جمعی تحلیل رفته اند که آنها را بدون این پازل کل، نمی شود تعریف کرد و البته پازل را نیز بدون آنها. ولی اقدامات و خبرسازی هردوی انها در مدتی که در زندان بودند و فعالیتهایی که در زندان و در حمایت و کمک به زنان زندانی انجام دادند،  نشان داد که هویت فردی آنها و خودآگاهی شان در تدبیر و مدیریت شرایط بحران نیز بسیار رشد کرده است. این حس را وقتی مجموعه مقالات جلوه را می خواندم نیز داشتم. به هر حال شاید الان فرصت این حرفها نیست و فقط باید گفت که به خانه خوش آمدند!

 فرصتی است برای یک نفس عمیق؛ هرچند که هوا بس ناجوانمردانه...

پیوست:برای دیدن دوستان رها شده که رفتیم،  زیر بارش تند برف و در اوتوبانهایی که بدجور سر بودند، به لاستیکهای ماشین زنجیر بستیم. فکر کردم عجب فکر بکری که زنجیر چرخ همراهمان بود. و وقت آمدن (ساعت یک نیمه شب) به خیلیها که زنجیر نداشتند با دلسوزی گفتم: اگر در راه ماندید؟!!! جاده ها خیلی خطرناک و سر است! غافل از اینکه همان زنجیر آن قدر در خیابان یخ زده معطلمان کرد که حالا ساعت ۳ صبح رسیده ایم خانه و البته یخ زده! این هم خاطره آزادی مریم و جلوه :)

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:9 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زنگ زده در اخرین لحظه هایی که به انفرادی می بردندش. زنگ زده به وکیلش و گفته که می رود برای اجرای حکم قصاص!

راحله زمانی را می گویم که در چهارشنبه دو هفته پیش، با التماس و عجز، مهلت گرفتیم برای رضایت گرفتن از اولیاء دمش. و نشد! به هیچ قیمتی، حتی بهای گزاف دیه!

جز تاسف چیزی برای گفتن ندارم.

۲۰۰۸  با اخبار بد -خیلی بد-  شروع شده است. دستکم برای من. اگرچه تقویمم به خورشیدی است، بی آنکه طلوعی درکار باشد!

پیوست: ساعت ۷ صبح است. دقایقی پیش راحله زمانی اعدام شد. دیشب گروهی ( از غروب که راحله تماس گرفته بود) برای گرفتن رضایت راهی اسلام شهر شده بودند و گروهی از دوستان هم از نیمه های شب راهی اوین. تا ساعت ۲ دل دل کردم و آخرش نتوانستم بروم. می دانستم آخرین التماسها هم نتیجه نخواهد داد و از التماس بیزارم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:17 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قصد شر نداشته باشی، قصد آزار کسی هم نداشته باشی، راهی ساندویچ فروشی دوستت شوی، آن هم به قصد از عزا درآوردن دلت که قار و قور می کند و هوس ساندویچی رفیقت را کرده و کسی هم در خانه نیست تا به لقمه ای مهمانت کند.

قصد حتا دزدی نداشته باشی، مغازه دار به گمانت آشناست و در خیالت نیست که جای او کسی دیگر نشسته باشد که تو را نمی شناسد و وقتی می پری و از پیشخوان ساندویچی آماده را بر می داری، ناگهان بپرد و یقه ات را بگیرد و با مشت بکوبد بر دهان پرت.

قصد نداشتی، ولی عصبانی شدی. درهم شدی و به دفاع برخاستی. قصد نداشتی بزنی. ولی خوردی و به همین جهت جواب دادی. او بزرگتر از تو بود.تو ۱۷ ساله و او ۲۲ ساله. فکر کردی حریفش نمی شوی. لابد فکر دررفتن هم کردی. اما فرصت کم بود. چاقو در دست مرتضی می درخشید و او عصبانی از اینکه تو قصد شر داشته ای. فرصت نشد که بگویی با صاحب مغازه رفیقی. فرصت نشد بگویی که این بار اول نبود که پریدی پشت پیشخوان. فرصت نشد که بگویی رسم رفاقت رفیقی که نیست، همچنان به جاست. فرصت نشد چون چاقو در دست مرتضی بود و تهدیدت می کرد. هلش دادی و او خورد به دیوار. چاقو افتاد. برش داشتی. کاش انداخته بودی و فرار کرده بودی. اما ماندی. لابد این هم رسم غیرتمندی است!

اما خودت ساده تر می گویی:" دفاع کردم. بخدا دفاع کردم از خودم." چاقو دست تو بود و مرتضی حمله می کرد برای گرفتن آن. یک بار..دوبار... این دعوا بر سر چه بود؟ ساندویچ؟ فحاشی؟ چاقو؟!!!... مرتضا هجوم آورد که چاقو را از دستت بگیرد. چاقو اما فرو رفت .....

چه فایده که دویده باشی برای نجاتش؟ چه فایده که برده باشیدش بیمارستان؟ چه فایده که هزار بار گفته باشی نه قصد شر داشته ای، نه قصد دزدی، نه قصد آدمکشی؟!

راستی هرگز تصور می کردی که در ۱۷ سالگی به تو آدمکش بگویند؟ دیدی چه ساده اتفاق افتاد؟! چند بار در آینه به خودت گفته ای: " من، سعید، سعید جزی، آدمکشم؟!!" نه! خودت باور نکردی و فکر کردی دیگران هم باور نمی کنند. اما باور کردنی برای انها تنها مرگ پسری بود که مثل تو حق زندگی داشت و حالا دیگر نیست. چه فایده که ده بار آینه را بشکنی؟ چه فایده همه اقرارهایت که :"من بی گناهم" ؟ چه فایده که ما کنوانسیون حقوق کودک داریم که ماده ۳۷ آن می تواند از تو دفاع کند ولی نمی کند؟

چه فایده که در پوشه های بسته، ما ميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي داریم که مدافع حقوق تو است؟ چه فایده از همه اینها، وقتی حکم تو حالا آماده اجرا است؟!!

***

سعیدجزی،۲۱ ساله ، مجرم به قتل مرتضاکه در ۱۷ سالگی مرتکب آن شد، بارها و بارها بر غیر عمد بودن عملش اقرار کرده است. سعید مجسمه ساز کوچکی است که لحظه های غربت زندانش را با خشت و خاک در میان گذاشت تا از خود مجسمه های کوچک زنی را به یادگار بگذارد که شاید مادری دلسوز است برای او در زندان.

پرونده سعید اینک برای اجرای  ماده ۲۰۵ قانون مجازات اسلامی و از سوی  اجراي احكام دادسراي امور جنايي تهران برای گرفتن استیذان(اجازه اعدام) به دفتر رئیس قوه قضائیه ارسال شده.

محمد مصطفایی وکیل سعید در دفاع از او علاوه بر لزوم پایبندی به کنوانسیونهایی که در حکم قانونند و لازم الاجرا می گوید:

" اولاً موكلم هيچگونه قصد و سؤ نيتي در ارتكاب جرم قتل عمد نداشته و برخلاف بند ب مادة 206 قانون مجازات اسلامي عمداً كاري را انجام نداده كه نوعاً كشنده باشد .

ثانياً - هيچگونه اختلافي بين موكل و مقتول وجود نداشته و انگيزة ديگري هم كه قصد قتل را توجيه كند در پرونده احراز نمي گردد و گزارش معاينه جسد كه علت فوت مرحوم را خونريزي داخلي و پارگي احشاء بدن در اثر اصابت جسم نوك تيز و برنده در زير جناغ سينه اعلام نموده كه مانند ناحيه قلب نوعاً كشنده نيست ، مقصود و مراد وي نبوده تا از مصاديق فعل نوعاً كشنده به شمار آيد .

ثالثاً در پرونده به روشني علت تأمة مرگ مشخص نشده و به پاسخ كميسيون پزشكي قانوني كه در نظرية مورخ 6/8/1383 صراحتاً در پاسخ به ابهامات بوجود آمده در پرونده اعلام مي نمايند « فاصله زماني ميان ايراد جرح و انتقال به بيمارستان با انجام تحقيق قضايي روشن خواهد شد.» جامع عمل پوشانده نشده و تحقيقات در اين زمينه متوقف گرديده است.

رابعاً درگيريهايي كه بين مقتول و موكل وجود داشت و اوضاع و احوال قضيه نشان        مي دهد كه مقتول با عصبانيت و حالتي غير متعارف و غير ارادي به سمت موكل هجوم برده و با در دست داشتن چاقو قصد درگيري فيزيكي با موكل را داشته است . اين احتمال وجود دارد كه مقتول حالت عادي نداشته و نتيجه آزمايش سم شناسي مي تواند بسياري از ابهامات را روشن نمايند در حالي كه عليرغم برداشتن خون مقتول جهت آزمايش سم شناسي، پاسخي واصل نشده و در اين خصوص نيز تحقيقي انجام نشده است .

***

چهار سال گذشته است و به دلیل همه اینها که نوشتم ونوشتیم تو مستحق دار نیستی. دار هم مستحق تو نیست! حالا تو تقریبا هم سن و سال مرتضی شده ای. اما با چه تجربه تلخ و سختی! پشت سرت تباهی یک زندگی فنا شده و روبرویت طناب دار! امیدوارم برای رهاییت فرصتی مانده باشد. و امیدوارم کنوانسیون حقوق کودک و میثاق بین المللی حقوق سیاسی و مدنی، جاندارتر از این مجسمه ای که در دستان توست مراقبت باشند. راستی سعید! این کودک که تصویر کرده ای،کیست در آغوش مادرش ؟ تو؟ و این مادر کیست؟ کیست که بتواند در این روز سخت حمایتت کند و پاست بدارد از سرنوشتی که کودکی تو را باور ندارد؟! ۱۷ سالگی! چه دریغ و دردی شد برای تو و چه اما و اگری برای ما!

امیدوارم که "لایحه رسیدگی به جرایم اطفال و نوجوانان"* که معلوم نیست تا کی باید در کشوی میزهای مجلس خاک بخورد،پیش از روز بیداد، به داد تو برسد!

* بند سوم ماده ۳۳ این لایحه تصریح می کند: مجازات نوجوانانی که سن آنها بین پانزده سال تاهجده سال تمام است، نگهداری در کانون اصلاح و تربیت از دو سال تا هشت سال در مورد جرایمی که مجازات قانونی ان حبس یا اعدام باشد، اجرا می شود.

پیوست: اگر این خبر، نخستین خبری است که در سال نو می خوانید، جدا متاسفم. ولی سال نو چیزی از وظیفه ما کم نمی کند!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:48 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
گذارت اگر به پاکستان افتاده باشد می دانی که در خیابانهای لاهور و کراچی و بقیه شهرهای پاکستان (من در اسلام آباد نبودم و تجربه اش را ندارم اما تصاویر تلویزیونی بسیاری دستکم از اطراف خانه خانم بی نظیر بوتو این مساله را در ان شهر نیز ثابت مب کند)  حضور نظامیان دولتی به قدری محسوس است و در معرض دید، که به جای احساس امنیت به تو حس نا امنی می دهد! نظامیان اسلحه به دست؛ پیاده یا سوار بر ماشینهای نظامی همه جا در بین مردم هستند. انگار که همواره قرار است اتفاقی ناخوشایند رخ دهد.

گذارت اگر به پاکستان افتاده باشد در می یابی که بی نظیر، حق داشته که پیش از مرگش بنوسد مسوولیت مرگش بر عهده دولت نظامی گرای پاکستان است.نظامی گیری که در بیشتر کشورها، مهمترین تهدید دموکراسی به شمار می رود، در پاکستان هم نتیجه ای جز این نداشت.

با وجود این که قتل یک رهبر سیاسی قدرتمند در پاکستان؛ رهبری که در ضمن نقض غرضی بود برای نفی توانمندی زنان در راس قدرت حزبی و سیاسی،آنهم در یک کشور اسلامی جهان سومی! تهدید جدی است برای دموکراسی در منطقه، اما اتفاقی که پس از مرگ بی نظیر در حزب مردم پاکستان رخ می دهد نیز به نوعی برایم غیر قابل درک است.

خاندان بوتو اگر چه همواره تلاششان در عرصه سیاست معطوف به نفی دیکتاتوری به ویژه دیکتاتوری نظامی بوده است، اما در حزب تحت فرمان خود، قدرت را به طور موروثی منتقل کرده اند. گرچه تجربه بی نظیر جوان، بعد از اعدام پدرش، تجربه موفق و موثری در امور سیاسی پاکستان و نیز مبارزه با دیکتاتوری چه در دوران ضیاءالحق و چه بعد از آن بود، و با وجود این که بلاول جوان در نخستین مصاحبه مطبوعاتی اش به نقل از مادر با صدای بلند "دموکراسی را بهترین انتقام دانسته است"، اما قدرت موروثی در بطن خود به اعتقاد من تهدید دیگری برای دموکراسی است.

شاید من اشتباه می کنم و این اتفاق را باید در ظرف شرایط سیاسی پاکستان سنجید! نمی دانم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 22:23 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سال نو میلادی به همه کسانی که زندگی را با تقویم میلادی ورق می زنند مبارک.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:39 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آدم خونه اشو دزد بزنه و ساعت ۹ شب پلیسو خبر کنه و همسایه ها نگران جمع بشن و هر کسی دنبال این بگرده که در چه جوری باز شده، قفل چه جوری شکسته ، نگرانی، ترس، اضطراب و .... بعد دختر آدم جلوی همسایه ها بالا و پایین بپره از خوشحالی که : " آخجون خونمونو دزد زده، الان پلیس میاد!!" و گیر بده که آقای پلیس اومد، حتما کارت همیار پلیس* منو بیارین نشونش بدیم!!!!!!!!!

*این کارت رو مدرسه بهشون داده برای آشنا کردنشون با قوانین راهنمایی و رانندگی.

پیوست : خیلی ممنون از همدلی دوستانی که پیغام گذاشتند. بدترین آسیب دزدزدگی، حس بدی است که آدم از وارد شدن یک غریبه شر، به محیط خصوصی و شخصی زندگی ات دچار آن می شود. ولی جدا از ان اموال برده شده از همسایه بود نه ما.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 10:17 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ای واژگان مطنطن!

ای کلام راهوار!

ای سخن مرصع،

صوت بدیع!

کاش جای این حماسی فاخر

کمی هم عاشقانه می سرودید!

آسیه - از دفتر دوم(منتشر نشده)

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:42 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
روزهای نامهربان ما را نامهربان می کند؟ روزهای خشن ما را خشن؟ پس ما کجا ماییم و چگونه باید ثابت کرد که به رنگ روز، رنگ نمی شویم، اگر بناست به هر پاییز برگ بریزیم، چنان که من در حال پرپر زدنم؟ پس به رنگ پاییز شده ام؟ تازیانه به دست، همدست بادی که می سوزاند و یخ می زندت ؟

!!!

پاییزی هم باشم اگر، جز در کار لخت کردن و یخبندان دل خودم که حریف درختی نمی شوم! می توانی در همسایگی ام بمانی و شکوفه دهی، بی باک، از لرزش بادی حتا!

 به کار بار و بر خود باش!خوش باش!

چه سردخانه ای، چه سرد خانه ای، چه سرد خانه ای...!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:30 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دور می شویم از هم

مثل قطاری که از ایستگاه نخست...

مثل سیبی که از بلندترین شاخه درخت...

قطار ولی

باز می آید به  ایستگاه نخست

                                          دیر یا زود-

ما به همان سیب و درخت شبیه تریم.

آذرماه ۸۶- از دفتر دوم

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 4:0 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin