تب و تاب تا ساعتها ادامه داشت تا مطمئن شوم که چنین اتفاقی نیفتاده و نمی افتد ( در آن شب!)
تا دیروز که علی(مهین ترابی ) از زندان زنگ زد و گفت که حالش خوب است و ....
پاییز گفت تا چند روز دیگر می رود.
مامور زندان هم گفت قبل از رفتن پاییز تو هم می روی .
با انگشت روزها را می شمارم .
لحظه های مرموز به تندی می گذرند.
لولوی شب می آید ، هر شب ...
تو هم می بینی ؟
اینجا تاریک است... (۱)
وکیل خوبم خانم غیرت لایحه دفاعی اش رو تحویل قاضی داد و هم ایشان و هم خودم توضیح مختصری هم به طور شفاهی دادیم.
بعد از من نوبت نوشین بود (احمدی خراسانی) که با وکیلش خانم نسرین ستوده برن داخل (برای همین پرونده). اونها هم که رفتن، من و خانم غیرت راهی بیرون شدیم. یادم رفته بود که به برگه خروجم مهر بزنم. برای همین از خروجی طبقه اول دوباره برگشتم طبقه دوم. مهرو زدم و برگشتم پشت در آسانسور. تازه داشتم دل دل می کردم که منتظر بمونم یا با پله ها برم که در آسانسور باز شد و من که هنوز گیج بی خوابی دیشب بودم یهو با شنیدن اسم خودم از جا پریدم؛ مریم و جلوه بودن! با دو تا نگهبان زن اومده بودن و عین دو تا گنجشک کوچولو، زیر چادر سرمه ای پر ترازوی زندان! رفتم بغلشون کنم دیدم به دستشون دستبند زدن!
صورتشون ولی سفید و خندان بود. گفتم شوهراتون پایین هستن دیدینشون؟ جلوه، کاوه را دیده بود و مریم هنوز شهابش را نه. زن نگهبان داد زد: شما ملاقاتی ندارید! و بردشان.
قرار وثیقه مریم و جلوه کم شده. ولی مساله آنها و خانواده هایشان کم شدن وثیقه نیست . خود وثیقه است. آنها می گویند سندی برای وثیقه نداریم. مشکلی که گریبانگیر خیلی از فعالان اجتماعی است. با این اوصاف امید آزادی مریم که صبح امروز پر رنگ شده بود ، باز تا شنبه معلق خواهد ماند مگر اینکه چیزی خلاف اینکه من نوشته ام پیش آید.
جرم هردوی آنها همسرکشی است. جرمی که در نظر بسیاری، غیر قابل بخشش است. نه فقط همسرکشی، که هر گونه آدم کشی را نمی پسندیم و نمی پذیریم و عامل آن را مستحق بدترین مجازاتها می دانیم.
اما یک لحظه مکث کنیم، یک لحظه تامل! چرا که هر یک از ما- تاکید می کنم هر کدام از ما - یک لحظه از زندگی مان می توانستیم جای آنها باشیم. جای زنی - یا حتا مردی- که بوی خیانت، آنی مجنونش می کند و بعد، عمری پشیمان.
نگو که پشیمانی سودی ندارد! نگو چشمشان کور! نگو که آدم کش دفاع ندارد! دارد؛ برای کسی، زنی، مادری که در بن بستی اسیر است و نه راه پیش دارد و نه پس،دارد! در همان یک لحظه جنون، تو هم ممکن است همان کاری را انجام دهی که آنها کردند... توجیه نمی کنم. هرگز در تمام این سالها که از زنان و کودکان اعدامی دفاع کرده ام، عملشان را توجیه نکرده ام. اما همیشه گفته ام که نمی شود بدون در نظر گرفتن شرایط، تنها به داوری معلول نشست.
اما حالا برای این حرفها هم دیر است!
تا چند ساعت دیگر را حله و زهرا را برای مجازات اعدام، پای چوبه دار می برند. آنها سه سال است که فرزندانشان را ندیده اند. سه سال است که امید داشته اند بخشوده شوند،امیدی که دیری نمی پاید. راه های حقوقی و غیر حقوقی همه طی شد و نتیجه نداد.
می رویم در کنارشان. نتیجه ای اگر نه، آرامشی شاید...!
پیوست: راحله اعدام نشد. فرصت داده اند برای رضایت گرفتن. از ساعت ۳ با ایمان رفتیم جلوی اوین و حدود ۶.۲۰ بود که برگشتیم. سه ساعتی آغشته به التماس و گریه و خواهش و نفرین و لعنت و ناسزا و دعا!!!!
ما پر از تناقضیم ؛ حتا در واپسین لحظه ها و حتا در حساس ترین دقیقه های زندگی.
سحرگاه امروز ظاهرا هشت نفر راباید در اوین به دار بیاویزند. نازنین و راحله دو نفر از آنها بودند. خانواده ناظمیان به هیچ وجه رضایت ندادند. هربار وقت حرف زدن رو برگرداندند و رفتند. هوای اوین سرد است خیلی سرد. و آدمها آنجا سردتر می شوند گویا!
اما برای راحله شد که فرصت بگیریم.وکیلش زهره ارزنی و خدیجه مقدم خیلی زحمت کشیدند. و تازه ول کار است.
هوا سپید شد و مجبور شدم برگردم به خانه. و چه خوب که صدای شیونها را نشنیدم....
احضاریه دادگاه مربوط است به اتهاماتی که در ۱۳ اسفند ماه گذشته به من و ۳۲ زن دیگه وارد شد و به خاطرش چند روزی همنشین ناخوانده دیوارهای اوین بودیم.


عکسها:جواد منتظری کاوه مظفری همسر جلوه و شهاب میرزایی همسر مریم
یکی از سخنرانهای این مراسم من بودم. موضوعی که می خواستم در این مراسم در موردش صحبت کنم( و متاسفانه به خاطر کمبود وقت فقط به بخشی از آن پرداختم) این بود که از یک طرف کشور ما طبق معاهده ژنو-۲۰۰۳ در اجلاس سران، برای گسترش جامعه اطلاعاتی، متعهد است به اینکه برای گسترش جامعه اطلاعاتی در کشور، به ویژه برای زنان -طبق ماده۱۲ بند الف بیانیه اصول- همه خدمات فنی و نرم افزاری و ابزاری و غیر ابزاری را که در توان دارد، به خدمت بگیرد.


تصویر سمت راست: مادر جلوه و خواهر مریم در ردیف جلو - تصویر چپ: نسرین ستوده در حال سخنرانی
ضمن این که دولت ، تعهد داده - که دست بر قضا دیروز درست چهار سال از امضای این تعهد نامه می گذشت!ـ که از آزادی بیان و آزادی عقیده و آزادی ارتباطات و تبادل اطلاعات و گسترش اینترنت حمایت کند....! ازحاضران دعوت کردم که بدون قضاوت من در سخنانم، به داوری بنشینند و اوضاع امروز ما را با چنین پیمان نامه ای مقایسه کنند که ببینند که هیچ سنخیتی با وضع امروز مریم و جلوه که اتفاقا تنها جرمشان عملی کردن مواد همین پیمان نامه ها و نظایر آنهاست،دارند. و گفتم که آیا امضا کنندگان این پیمان نامه ها پاسخی به این داوری دارند؟ و خود را در برابر ما نه! در برابر آنهایی که امضایشان را کنار ایشان نشانده اند، دارند؟
عکسهایی از سخنرانان مراسم:


شهلا لاهیجی
فرخنده احتسابیان
عکس پایین: سمیه فرید




عکس بالا: خودم: آسیه امینی
منصوره شجاعی
ژیلا بنی یعقوب


محمد شریف
بهاره هدایت


سارا لقمانی
گوهر بیات(مادرجلوه)


فریده غائب
محبوبه حسین زاده، و زهره ارزنی
از سوی دیگر ، مساله این است که شرایط به سمت و سویی می رود که دیگر خبری از مدافعان حقوق زن و مدافعان حقوق بشر نیست. زیرا امروز فعالان حقوق زن و مدافعان حقوق بشر همگی خود تبدیل به قربانیان زن و قربانیان حقوق بشر شده اند، بدون اینکه هیچ نهاد و انجمن و گروه صنفی از آنها به خاطر نوع فعالیت داوطلبانه مستقلشان حمایت کند. درحالی که جای آن دارد که فعالان اجتماعی،زنان و فعالان مدنی خود پیش قدم شوند برای اینکه نهادی صنفی و کاملا مستقل داشته باشند تا از آنها به خاطر نوع فعالیتی که می کنند دفاع کند.
امروز دعوتنامه هایی که برای بسیاری از ما برای همین مراسم آمده بود تنها به اسم مریم حسین خواه بود. چرا؟ چون او روزنامه نگار و عضو یک نهاد صنفی است و نهاد صنفی اش موظف به حمایت از او است.


تصاویری از مراسم
دلارام علی
نفیسه آزاد
رجبعلی مزروعی 


فعالان زن نگران خواهران و فرزندانشان مریم و جلوه
محبوبه کرمی
ناهیدمیرحاج


سوسن طهماسبی
پروین اردلان


ناهید کشاورز
احترام شادفر
( از این قسمت صحبتهایم متاسفانه به خاطر کمبود وقت صرف نظر کردم که آنها را در اینجا می نویسم)
اما نام جلوه جواهری در این دعوتنامه ها نبود. او روزنامه نگار به معنای حرفه ای آن نیست. اما او کنشگری است که به طور داوطلبانه ولی مداوم می نویسد و نوشته هایش را در یک رسانه اینترنتی انتشار می دهد و امروز به همین جرم در زندان است. کدام ارگان و کدام نهاد باید از او حمایت کند؟!
درحالی که مردم جهان درتلاشند تا روزبروز مشارکتشان را در امر اطلاع رسانی بیشتر و بیشتر کنند و این مساله به حدی جدی شده است که نام شاخه ای از علم روزنامه گاری را به خود اختصاص داده؛ یعنی روزنامه نگاری مشارکتی، که در آن عمده خبرهای رسانه - که عمدتا هم اینترنتی اند- توسط شهروندان عادی و غیر حرفه ای نوشته و منتشر می شود، و در حالی که برای این دستاورد جدید شهروندان مدنی، جشنواره ها و جایزه های بین المللی درحال تدارک دیده شدن است، ما در اینجا و در کشور عزیزمان جلوه هایی را که شاخص های پیشرفت و نمونه های بارز توسعه این علم در کشور ما و نشانه استعداد جوانها و زنهایمان در این زمینه اند را باید به "همین جرم" در زندان ببینیم! این هم لابد جایزه و جشنواره مدیران کشور ماست !
و بالاخره اینکه امروز بیش از هر روزی این خلا وجود دارد و احساس می شود که نهاد های مدنی و فعالان مدنی، حتا اگر یک صنف یا یک قشر مشخص نباشند اما نیاز به حمایتهای صنفی از سوی انجمن ها و فعالان مدنی در جنبش های اجتماعی دیگر دارند. چو عضوی به درد آورد روزگار ...
همیشه پر هیجان و با امید حرف می زد. امیدوارم روحش در آرامش باشد
که خروس بی سر رفت.
"بامداد و سکوت؟"
این زمزمه بر زبانها گشت.
از پس آن بسیار شب، اما
هیابانگ تو آمد.
آمدیم
به بوی ترانه ات
با هزاران چو من.
آمدیم
با تو از بیهق تا تهران
و این که بر گرده هایمان می رود تا جهان، ترانه ی توست!
...و این گونه است
که هر بامداد
به صدای تو برمی خیزیم از خواب.
شعر ۵۸- از دفتر هی... تو که رفته ای!
مرسی از ایمان عزیز به خاطر یادآوری اینکه امروز روز تولد شاملو است.
مریم حسین خواه و جلوه جواهری به جرم نوشتن و انتشار در وبسایت های زنستان و تغییر برای برابری بازداشت شده اند.
مامان! منظورم توهین نیستا! ولی می دونی وقتی صبا (صبح ها) میای منو از خواب بیدار کنی و چراغ هنوز خاموشه و هی صدام می کنی و من به زور چشمامو باز می کنم و نمی خوام بیدار شم و تو بازم صدام می کنی و من از زیر پتو نگات می کنم ، چشمات شبیه چیه؟
- نه، شبیه چیه؟
-شبیه چشمای جادوگر!
صبح دیروز به پدر ماکان اطلاع دادند که جنازه پسرش را از زندان کرمانشاه تحویل بگیرد. جرم ماکان لواط بوده (ارتباط جنسی با همجنس خودش). جرمی که با "اقرار"، به آن محکوم شد( نه شهادت یا سند) و اقراری که بعد آن را انکار کرد و در دادگاه عنوان کرد که آن اقرار از او به زورگرفته شده نه اینکه خودش اقرار کرده باشد.شهودی که بر اساس ادعای دادگاه ، ماکان به آنها تجاوز کرده است، به گفته اقبالی، وکیل ماکان، بعد از ادای شهادت، شهادتشان را پس گرفته اند.
اقراری که بر اساس آن سپیده دم دیروز، ماکان مولود زاده بر دار شد، مربوط است به سن ۱۳ سالگی او. یعنی زمانی که در سوم راهنمایی تحصیل می کرده.
وکیل ماکان تلاش زیادی کرد برای ثابت کردن اینکه اولا اقرار، در شرایط عادلانه ای گرفته نشده، دوما در زمانی که اتهام به او وارد شده، ماکان فقط ۱۳ سال داشته و حتا طبق شرع - نه فقط طبق کنوانسیون حقوق کودک - کودک محسوب می شده و مسوولیت کیفری و اجتماعی نسبت به رفتار خود نداشته است و و و ...
در حکم ماکان آمده بود که او باید در ملا عام و در شهرستان پاوه اعدام می شد.در حالی ماکان در سپیده دم دیروز و در زندان کرمانشاه به دار آویخته شد. بنابراین مساله عبرت دیگران و ... نیز در کار نبوده است!
بلند شعری می خوانم و می خندیم. می گوید : من سهراب سپهری رو دوست دارم. - جدی؟ می خونیش؟ چه خوب!
-آره.
-می خوای شعرای من رو هم بخونی؟
- آره.
کتابم را می آورم و می دهم دستش. شعرها را بلند می خواند. انگار که داستان می خواند. آوا گاهی از خواندنش می خندد و او اعتراض می کند. تا وقت شام، کتاب را تا نیمه خوانده است.
- تو چرا این قدر درباره خودت شعر می گی؟!
- تا حالا بهش فکر نکرده بودم! ولی در مورد تو هم گفتم. تو کتاب دومم.
- نه بابا نصف این شعرا درباره خودته! - چه کنم؟ شاعر درباره خودش شعر می گه دیگه. حالا خوشت اومد از شعرا؟ - آره بد نبود - :) از کدوم شعر بیشتر خوشت اومد؟
بی درنگ می گوید: " زندان!" - من که شعری با این عنوان نداشتم تو این کتاب؟!
و او خواهرک من می گردد و پیداش می کند:
انگشت هایت زندان؛
مشت تو زندانی.
دنده هایت زندان؛
دل تو زندانی.
دندانهایت زندان؛
آواز تو زندانی.
کلاغ می پرد اما
با ترانه ای سیاه و تلخ.
چرا در بین ۶۶ شعر، فقط این یکی را انتخاب کرد؟ جرات نکردم این را ازش بپرسم و ترجیح دادم به روی هم نیاوریم گذشته را.
آخر شب بود که خانواده علی زنگ زدند. او هم محکوم به اعدام است. و زمان ارتکاب جرمش زیر ۱۸ سال داشته. برای لیلا این را گفتم.از علی و وضع فعلیش. یعنی خودش فهمید از لابلای حرفهایمان پای تلفن. اول فکر کرده بود دل آرا است. به هم ریخت و با کمی عتاب گفت خب پس چرا کاری نمی کنی برایش؟! مانده ای بکشنش بالا؟ ( این اصطلاح را تا حال از او نشنیده بودم!) گفتم : فکر می کنی فعلا بیشتر از این که صداشون رو بشنوم و همدردی کنم یا دو کلمه حرف بزنم و بنویسم و بیفتم دنبال وکیل گرفتن و ... کار دیگه ای می تونم بکنم؟ ...
تا یک ساعت اخمهاش در هم بود و با این که فیلم می دید، وسطهاش ترجیح داد که بخوابد. ولی برای من جالب بود که گرچه ادبیات را کودکانه می خواند اما درکش از وضعیت کودکانی که در شرایط گذشته خودش هستند، چه تاثیر وحشتناکی می تواند رویش بگذارد.
شعر ۴۹ از دفتر "هی ....! تو که رفته ای!" - انتشارات آهنگ دیگر.
بعد از مریم حسین خواه، که دو هفته پیش، بازداشت شد، امروز نوبت به جلوه جواهری رسید. تعجب من از کسانی که دست به بازداشت و زندانی کردن زنانی چون مریم و جلوه می زنند، بیشتر از این جهت است که آنها چطور فکر نمی کنند که این کار ایشان باعث می شود، حتا آنها که تاکنون هیچ کنجکاوی نسبت به این نوشته ها و سایتها نداشته اند، به دنبال آنها بروند و بخوانند و تازه متوجه شوند که در نوشته های آنها چه چیز کذب، مشوش کننده، یا ضد تبلیغی داشته که زنی به خاطر آن روانه زندان شود؟!
نوشته زیر بخشی از آخرین مقاله جلوه جواهری است. آیا ردپایی از مشوش کردن اذهان عمومی یا تبلیغ علیه... درآن می بینید؟ :
در عجبم و با اینکه خواننده این سایت تغییر ... بودم، اما باز هم امشب آن را زیر و رو کردم . ما روزنامه نگاران بعد از بارها و بارها دربدر شدن از این روزنامه به آن روزنامه و ... عادت کرده ایم به این که دائم خودمان را بپاییم که نکند گافی از ما، قومی را بی نان کند ( حکایت تکراری بسته شدن روزنامه ها را می گویم و خودسانسوری روزنامه نگاران را)، از این رو گفتم نکند که جلوه یا مریم چیزی نوشته باشند که نادانسته بر زیانشان تمام شود! اما جالب بود این پندار تیره ای که در بستر روزنامه نگاری این دیار رنگ شده! چون در این سایتها و در قلم آنها هر چه گشتم جز امید و نوید و حق خواهی هیچ نیافتم و ندیدم!
بی گمان بسیارند کسانی که چون من در این مدت در این سایت "بر بوی پسته آمده اند و بر شکر افتاده اند"* به دنبال ردپایی از گناه! مریم و جلوه گشته اند و چه نیک رسیده اند به گناه آنان: "دانایی"! ؛ سیبی که هزینه ای گزاف دارد بر ما.
مریم عزیز وقتی می خواست شعرم را بر بالای وبلاگش بنویسد، از من اجازه خواست و به او گفتم خوشحال هم می شوم که اینگونه شعرم، مخاطبان دیگری نیز بیاید. اینجا می خواهم این شعر را که پیشتر دوست دیگری(فرشته قاضی) نیز بر وبلاگش نوشته بود را به مریم، جلوه و همه زنانی که به خاطر "حق برابر" هزینه گزاف سیب دانایی را می پردازند، تقدیم کنم:
قد حوا نمی رسید
من همه سیبها را خواهم چید. **
*از سعدی
** از دفتر شعر"هی ... تو که رفته ای!" - انتشارات آهنگ دیگر- سال۸۴
اما نشنیده بودم که انقلاب دست از سر نوه، نتیجه های خودش هم بر نمی دارد! مریم حسین خواه، مریم حسین خواه عزیز را با کدام معیار می شود دشمن و معاند و برانداز معنی کرد؟! او نقشی در تولد انقلاب نداشته است. اما مثل بسیاری از هم نسلانش زاده آن است و نواده آن. پس چه کسی مقصر است اگر امروز او احساس بی حقی و ناحقی می کند و حق خواهانه،شرافتمندانه ترین حقوقش را از سهم انسان بودن طلب می کند؟
مریم حسین خواه پیشینه ای سپید دارد و هیچ برچسبی به او نمی چسبد! مثل بسیاری از هم نسلانش. مثل بسیاری از دختران و زنان امروز که تیر هزار تهمت ناروا برآنها نشانه می رود بی آنکه تناسبی با هدف، داشته باشد.کارنامه او، کارنامه روشن نوشته هایی است که مثل بسیاری از ما امضایمان پای آنهاست. مریم، مریم عزیز ما حتا اگر روزهای سختی را بگذراند، می داند که حسابش پاک است، پاک پاک.
علیرضا و نازنین که این مولتی مدیا رو ساختن، گزارش های صوتی و تصویری (اسم اینو چی باید گفت؟!)دیگه ای هم در حوزه فرهنگ و هنر ساخته ان که قابل توجهن. از جمله اونها مولتی مدیایی بود در باره الهه .
کامپیوتر روشن بود و صفحه وبلاگ من با بیانیه حمایت از آزادی دکتر رزاقی و خبر دیگری که در تیترش لفظ "بازداشت دکتر رزاقی" بود، روی صفحه ... حواسم اصلا به آوا نبود که پشت سرم ایستاده و داره صفحه رو می خونه و با تعجب به من نگاه می کنه.
- مامان؟! مگه دکتر رزاقی بازداشت شده؟!!!!
- مگه می دونی بازداشت یعنی چی؟
- آره یعنی رفته زندان!
تازه مشکل من شروع شد! حدود نیم ساعتی طول کشید تا تونستم برای بچه هشت ساله ام توضیح بدم که فقط دزدها و خلافکارها زندان نمی رن. و بعضی از آدمها به خاطر فکرشون می رن زندان...
من به شدت اعتقاد دارم که بچه باید بچگیشو کنه و لزومی نداره به جای خاله بازی و طناب بازی، در مورد زندان و بازداشت بشنوه یا بدونه. ولی گاهی بعضی چیزا انگار اجتناب ناپذیر می شه و اون وقت بیرون اومدن از این معرکه کاری وحشتناکه!
ساعت حدود ۱۰ و بیست دقیقه شب:
زنگ موبایلم به صدا در آمد. صدایی آشنا پشت خط بود؛ دکتر رزاقی! خودش تماس گرفته بود. برادر بزرگترشون از غروب بیرون زندان اوین منتظر بود و چند باری که تماس گرفتم ، گفت که ترجیح می دن ما نریم تا اونجا شلوغ نشه و همین بهانه ای نشه برای دیر آزاد شدنش . ساعت ۸ گفتن بین ۸ تا ۱۰ میان. و ساعت ۱۰ بالاخره آزاد شده بود. ...
