یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
همچنان در سفرم برای استراحت. از تهران و سر و صداهاش کمی فاصله گرفته ام. البته هفته بدی را پشت سر گذاشتم اینجا هم. آزمایشهایم اینجا هم ادامه دارد و درمان تسکینی فعلی هم. تا ببینیم نتیجه چه می شود.
از همه کسانی که تلفن می زنند یا نامه می دهند یا پیغام و کامنت می دهند ممنونم. و از اینمه نمی توانم به همه نامه ها جواب بدهم شرمنده. امروز بعد از ده روز آمده پای نت. امیدوارم بهتر شوم و برگردم به زندگی عادی ام . گرچه آدم وقتی از عادی بودن خودش فاصله می گیرد تازه می فهمد که چقدر غیر عادی است همه چیز و چقدر می شود خیلی جورها نبود و خیلی جورها بود.
بیماری هم حکایت عجیبی است. گاهی مثل یک فیلم دائم تو را به تماشای گذشته می برد و گاهی مثل چنگک تراکتور از زمین می کندت برای بلند شدن. فعلا در لق لق زدن بین این گذشته و حال و در این تشخیص و آزمایشهای اطبای تهران و شمال، به این فکر می کنم که چرا گاهی احساس آدامس جویده شده بودن، آزارم می دهد!
طبیعی است که این حس، مثل خیلی از حسهای دیگر دوران بیماری می گذرد. مسلما روزهایی در انتظار ما است و کارهای زیادی که به حسهای شیرینتری نیازمند است.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:52 |
لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
دوازده روز پر درد رو پشت سر گذاشتم. سر و چشمهام در حال ترکیدن بودن و فعلا هم به کمک کورتن می شه درد رو تحمل کرد. هنوز از تشخیص پزشکی ام مطمئن نیستم. سی تی اسکن شدم و آب نخاعمو کشیدن. عفونت مغزی (مننژیت) نبود. ولی احتمال یه حمله عصبی رو دادن که اونم هنوز قطعیت نداره. بدتر از همه چشم دردی بود که با بزرگ شدن حدقه چشم و همینطور آبسه کردن چشم همراه بود. برای اون گفتن که احتمالا به دارویی حساسیت داشتم و فعلا کنترل شده و آبسه ها جمع شدن. ولی کلا روبراه نیستم هنوز.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:26 |
لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یکشنبه چهارم شهریور 1386
درد می پیچد مثل ماری در سرت. و چشمهات شب می شود.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:24 |
لینک
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: