اما
نوشته گیسو که از زندگی پر بود، چنان نشاط و شعف را در رگهایم دواند که اصلا دلم نیامد چیزی جز این خبر خوب بنویسم!
با این که می خواستم یک شنبه بیمارستانی که بستری می شد بروم ولی خبرهای دیروز صبح، پاک از یادم برد که با خودم چه قراری گذاشته بودم.
امیدوارم گیسوی نازنین روزهای خوبی در پیش داشته باشد.
هنوز به دیدن شادی و لیلا خانمش هم نرفته ام. البته هر روز تقریبا حالشان را پرسیده ام ولی به شدت اعتقاد دارم که هفته اول بهتر است نوزاد را با مادر و پدرش تنها گذاشت. به همه دوستانم هم توصیه می کنم تا یک هفته به دیدن گیسو و کیان نروند. این توصیه یک پزشک - که خودش هم مادر بود- به من بود که به خصوص مادر نیاز دارد بعد از ۹ ماه خستگی، با فرزندش روزهای اول تنها باشد.
ولی فردا به دیدن لیلا کوچولوی شادی می روم. و چند روز بعد کیان خان.
چه خوب است که این بچه ها می آیند تا با زندگی ، مرگ را پس بزنند.
مسلما گیسو و علی سید آبادی و شادآفرین و پیمان فرزندانی تربیت نمی کنند که "پذیرنده" محض هنجارهای نادرست یک جامعه استبداد زده باشند. و این، یعنی جلو رفتن، بالا رفتن؛ فرزندان ما آینده را روشن تر، نوید می دهند. و این، احساس خوبی است که باور کنیم با زندگی آنها ، مرگ پس زده می شود. همان طور که من ، امروز، آمده بودم عصبانیتم را اینجا بریزم ولی با سرور بسیار از اینجا بلند می شوم.
گیسو و شادی عزیزم کیان و لیلا دلیل تازه ای برای دیگرگونه زیستنند. همان طور که بارها و بارها آوا برای من دلیل بسیاری از رفتارهایم بوده است. برای هر دویتان خوشحالم.
سومی کی بود؟
har 3 nafar edaam shodand: mahmood, mohamad va davood.
dar saaaveh va be jorme tajavoz be dokhtari. tajavozi ke ezharate shaki dar porso joohaye ghazaee por az tanaghoz bood va dastekam ja dasht ke tahghighe bishtari shavad .
emshab gharar bood be khaneye dokhtar beravim bebinim hazer az jaane inha be onvaane shaakie khosoosi bogzarad...
sobh ba khabare edaame har 3 nafareshan az khaab bidar shodam!!!!!!
من در گروه ورزش روزنامه زن كار مي كردم و بايد اقرار كنم كه تنها دليل حضورم در اين سرويس، شخص ابراهيم افشار بود. من نه ورزشي نويس بودم و نه اطلاعات و ارتباطات ورزشي داشتم. آقاي افشار گفته بود كه مي خواد با نگاه زنانه به سراغ ورزش زنان برم و نه خبر كه بيشتر گزارش و مقاله در اين حوزه از من مي خواد. ضمن اين كه معاون سرويس بودم و كارم بيشتر اجرايي بود و طبيعتا نظارت روي صفحه بندي و تهيه عكسهاي نادر ورزشكاران زن براي خبرها و گزارشها. و واقعا يكي از مكافاتهاي ما در اين سرويس تهيه عكس از ورزش زنان بود.
دوست عزيزم زهره سليماني احتمالا اون روزها رو خوب يادشه و بايد حرفهاي شنيدني در اين باره داشته باشه. همين طور هنگامه فهيمي.
من يا پانته آ (دوست نازنين سفر كرده ام) با زهره قرار مي گذاشتيم كه بريم باشگاه. به ورزشكاران مي گفتيم روسري بذارن و توپو بگيرن دستشون و نزديك تور بپرن بالا (خارج از بازي) بعد زهره بايد با لنز تله اش، طوري از دست ورزشكار و توپ و تور عكس مي گرفت كه اولا همشون توي كادر باشن، دوما اندام ورزشكار معلوم نباشه. سوما در حدي دستش بلند نشده باشه كه مچ دستش خيلي ديده بشه و ....
من مي گم مكافات و شما مي خونين! ولي واقعا جكي بود براي خودش. بارها و بارها به باشگاه رفتيم و با واليباليستها و بسكتباليستها اين ماجرا رو تكرار كرديم. فكر كنم وقتي ما رو مي ديدن كهير مي زدن! (با دختراي فوتباليست كه ماجرا دوبرابر طنز و البته گريه آور بود) آرشيو روزنامه زن رو كه نگاه كنين پر است از اين عكسا كه دست يه ورزشكار و توپ و تور توي كادره قيافه خود ورزشكار و اندامش به قرينه معنوي ! حذف شدن. من اگه جاي زهره بودم از اون عكسهاي خبري انتزاعي!!!! يه نمايشگاه مي گذاشتم :)
حالا اين عكسهاي مريم كلي منو ياد اون روزها انداختن. معلومه پيشرفت زيادي داشتيم از ماقبل تاريخ ...
۲ فلش جويندگان كسوف از علريضا و نازنين دلمو كند و برد قطب جنوب وسط اين پنگوئنا ول كرد. الان دلم اون وسطا داره مي لرزه از سرما و آسمون رنگيو تماشا مي كنه.
۳- براي يعقوب يادعلي خيلي متاسفم. نه البته براي خودمان متاسفم. ولي به گمانم شايد بهتر باشد تاسف را براي خودمان بگذاريم و كار مهمتري كنيم. اشتباه نشود! منظورم از كار مهم براندازي نرم و سفت و متوسط نيست! بلكه تفهيم اين مساله از همه روشهاي منطقي به آقايان است كه نبايد باب شود كه نويسنده و شاعر و هنرمند براي انتشار اثرشان دچار چنين مصائبي شوند. داستان، گزارش نيست كه! داستان داستان است. تخيل است. حتا اگر ريشه در واقعيت داشته باشد باز هم داستان است. قصه است. مثل اين كه ما نويسنده جك و لوبياي سحرآميز را توبيخ كنيم كه چرا درباره لوبيا نشر اكاذيب كرده!!!! فرق داستان و گزارش كه مي گويم يعني به همين سادگي!
البته مي دانم روي سخنم با ديوار است . چون اگر اين "بايد"ها و نبايدها كارايي داشت كه فكري براي اين همه روزنامه نگار بيكار مي شد كرد و .... اي بابا!
مرتبط: نامه وقت سيب به يعقوب يادعلي
ما؛ مرگزیان سالهای تبر
ما ؛ استخوانهای عهد دقیانوس در اندام قرن نو
ما ؛ زنده زنده پشت به پشت ، در گور خفته یا گور کن ، میرنده یا میران
در پی رستگاری
از رستن تا رستاخیز.
*
یک گور دسته جمعی بزرگ
ما؛ علفهای روییده بر پشته های گور
در انتظار گاوی که نشخوارمان کند
و بدویم در رگهای زندگی.
*
پر می شوند گورها
و جنون
می دود زیر پوست چارپایانی
که دویده ایم ما
پیشتر
در رگهایشان.
و از آنجا
به عروق منجمد شده مردان و زنانی
که سالهای تبر را
در کتابهای درسی کودکانشان
تاریخ فرهنگ و هنر می نامند.
*
گورهای دسته جمعی بزرگ
پر می شوند و
هنوز خالی.
ارديبهشت 82- شعري از دفتر دومم
كلي كنجكاوم. همين طور كه من آدرس را مي خوانم پستچي از اينكه شماره كوچه نوشته نشده غر مي زند. اسم فرستنده،"تورج صابري وند" ، معما را حل مي كند گرچه هنوز نمي دانم چيست.
همين طور كه به داخل خانه بر مي گردم،بازش مي كنم. يك پوستر تابلو شده بزرگ است، با مضمون يكي از شعرهاي من . همان كه برخي از دوستان به لطف بالاي وبلاگهايشان گذاشته اند:
"قد حوا نمي رسيد
من همه سيبها را خواهم چيد"
تورج عزيز! اين دو سه خط اصلا بازگوي همه سپاس من بابت لطفت نيست. با اين همه نتوانستم جور ديگري تشكر كنم.
واقعا ممنونم و كلي ذوقمرگ كردي مرا.
- هرکاری که خودت دوست داشته باشی خوبه.
- من می رم دانشگاه.
-خیلی خوبه این. چه رشته ای می خوای بخونی؟
- خونه داری.
- .... ! ااااااممممم چرا می خوای خونه دار بشی؟
- چون می خوام یه عالمه بچه بیارم و همیشه هم پیششون باشم.
- ؟!!...
من خیال آسیه را راحت کنم که مشکلی با طرح دیدگاه های هیچ گروهی ندارم ، هر چند باب طبع من نباشد که این یکی نیست . کاری هم به این ندارم که گاهی فرقی بین زندگی خصوصی و هنر کسی نیست ، به خصوص هنر شاعران صادقی چون همین خانم که با افتخار رختخوابش را در شعرش پهن می کند . آن چه انتشار این مقاله را در شرق غیر اخلاقی می کند ، صرفا زندگی خصوصی این خانم نیست ، بلکه سوء استفاده از ناآگاهی ناشر برای نشر آن است .اگر روزنامه شرق یا هر روزنامه دیگری آگاهانه این مطلب را چاپ کرده بود ، من این حرف را نمی زدم . البته با دیدگاه های این خانم و نگاهش به شعر و زندگی مسئله دارم ، اما آن قدر برایم اولویت نداشت که حرفی درباره شان بزنم .به گمان من آن چه این موضوع را غیر اخلاقی می کند ، بیکاری چندین همکار است . در این بی اخلاقی هم حکومت نقش دارد و هم گروهی از ما . ما چون نگاهمان به همه چیز سیاسی است فقط سهم جکومت را می بینیم و تا در بر این پاشنه می چرخد ، از رفتار مسئولانه خبری نخواهد بود . من فکر می کنم ، گاهی حتی ممکن است بهره گیری از حقوق ما ، موجب ستم به دیگران بشود ، در چنین وضعیتی چه باید بکنیم ؟ پاسخ به چنین سوالی به نظرم فقط در حوزه اخلاق می گنجد . برخی از روشنفکران ایرانی از مفهوم رعایت و برخی دیگر از مفهوم شرم برای تحلیل چنین وضعیتی بهره جسته اند . این به نظرم سوال مهمی است و از دوستان انتظار دارم که چنین سوال مهمی را به سیاست روزمره تقلیل ندهند
در توضيح اين توضيح، بايد بگويم كه جناب سيد آبادي عزيز، من متوجه نشدم كه چه كسي مرتكب فعل "بي اخلاقي" شد! در نوشته اول شما روزنامه، مرتكب بي اخلاقي شده كه در اين توضيح اخير، دليل آن، بي كار شدن همكاران ما در شرق عنوان شده است. و در جاي ديگري آمده كه از ناآگاهي ناشر سوء استفاده شده كه اين جمله درواقع دو نفر را مصداق اين بي اخلاقي قرار مي دهد؛ يكي شاعر را (يعني كه مي دانسته اگر با شرق مصاحبه كند، بسته مي شود و با اين حال كرده) من دليلي براي اثبات اين حرف پيدا نمي كنم. شاعري كه سالها در خارج از ايران زيسته است از كجا بايد بداند مصاحبه اي كه تنها در حوزه زبان زنانه و مردانه بحث مي كند، ممكن است موجب بسته شدن روزنامه اي با آن همه نيروي كار شود! ضمن اينكه او حق دارد فكر كند كه لابد براي مصاحبه با او همه جوانب سنجيده شده است.
و اگر منظور از اين بي اخلاقي مصاحبه كننده و ديگرانند، باز كار آنها را بي احتياطي يا بي دقتي مي دانم نه بي اخلاقي.
(ادامه نظرم درباره ادامه نظر آقاي سيدآبادي را در ادامه همين مطلب نوشته ام) (چقدر ادامه در ادامه!)
ادامه مطلب
برادران ما انسانيم! و مريض هم كه شويم به ديدار هم مي رويم. از سفر كه برمي گرديم به ديدن هم مي رويم. مكه كه برويم از هم احوال پرسي مي كنيم. درد و هجري كه پيش مي آيد از هم بي خبر نمي مانيم. دو زن در آن خانه، امروز چشم براه مهمان هايي بودند كه تنها براي گفتن "سرتان سلامت" نزدشان مي رفتند. كسي با احوالپرسي از يك خانواده غمگين در پي ايجاد نا امني نيست!
۲- فرصت نشده بود اين چند روزه درباره شرق و مصاحبه با ساقي قهرمان بنويسم. الان كه سري به بعضي وبلاگها زدم بيش از همه از نوشته آقاي سيد آبادي عزيز متعجب شدم.
تعجبم از اين جمله است : اما آیا انتشار گفت و گوی او در شرق امری اخلاقی بود؟ اخلاق در كار روزنامه نگاري را واقعا چه چيزهايي تعيين مي كند؟ تابعيت از نظر حاكم ؟ (چه حاكم به تعبير حاكميت و حكومت و چه به تعبير نگاه قالب اجتماعي)، آيا روزنامه نگار هميشه بايد تابع چيزي باشد كه اكثريت جامعه از او انتظار دارند؟
من مي گويم روزنامه شرق بي احتياطي كرد نه بي اخلاقي! و تازه بي احتياطي را هم فقط شامل زمان حال مي دانم كه انتخابات در پيش است و طبيعتا آزادي بيان -از هر رقمش- تحمل نمي شود. وگرنه همين مطبوعات بارها و بارها از ادبيات مهاجرت نوشته اند و كيست كه نداند ادبيات مهاجرت بيشتر توليد نويسندگان و شاعراني است كه چه به لحاظ ايدئولوژيك و چه از نظر روش و منش در چارچوبهاي تعيين شده جمهوري اسلامي نمي گنجند. اما آيا پرداختن به ادبيات مهاجرت، به عنوان بخشي از گنجينه ادبيات معاصر فارسي زبانان بايد مورد چشم پوشي روزنامه نگاران و شاعران و منتقدان داخلي هم قرار بگيرد؟ يا اينكه ما وظيفه داريم اين چارچوب را تا حد امكان پس بزنيم و فراتر ببريم؟
مساله توان يك شاعر و نويسنده يا بزرگ كردن او يا هرچيز ديگر هم نيست. مساله اصلا شخص قهرمان هم نيست. بلكه مساله به همين سادگي " پرداختن به ادبيات كساني است كه آثار منتشر شده شان در چارچوبهاي اقليمي ما سروده نشده و طبيعتا از جغرفياي خاكي و زباني و سياسي و ادبي ما ممكن است تبعيت نكند." وبه همين دليل دانستن و شناختنش بر اهل ادب نه اينكه خالي از لطف نيست كه واجب است!
با اين وصف آيا مصاحبه با شاعري كه زندگي خصوصي اش به خودش مربوط است و شعرش به ما، كاري غير اخلاقي است؟! من چنين باوري ندارم.
مهجاد اشاره هاي با مزه اي دارد به سوتي هاي خودي و غير خودي
و اين هم خبر خبرگزاري مهر از داوري خانم ساقي قهرمان در يك مسابقه ادبي. (ممنون از دوست عزيزي كه لينكش را در كامنتهاي سايت هنوز داده بود)
ولي متاسفانه "همه زندانيان آزاد نشدن! هنوز دو نفر از دانشجو ها و خيليها به خيلي دلايل در بندن. هيچ كس نمي گه در جامعه زندان مورد نياز نيست. بسياري از جرم شناسان دنيا زندان را بهترين مجازات براي تنبيه جنايتكاران مي دونن. ولي وقتي زندان مفهومي با گستره دانشگاه و محل تجمع انديشمندان يا كنشگران اجتماعي و فرهنگي پيدا مي كنه،اون وقت نقشش،كاركردش و وجودش جاي بحث داره.
اين توضيح رو فقط براي اين دادم كه وقتي از زندان حرف مي زنيم بگيم كه منظورمون كدوم زندانه.
۲- امروز روز بي رنگ و لعاب خبرنگار بود و در مجلسي بي رنگ و لعاب در حسينيه ارشاد مراسمي بي رنگ و لعاب برگزار شد. نه حرف شنيدني شنيده شد، نه روزنامه نگاران با آمدنشان اجازه دادند كه جمعيت براي تعيين بازرسها به حد نصاب برسه. به هر حال رفتار روزنامه نگاران فارغ از رفتار كلي جامعه نيست. همون انگيزه هايي كه ملت رو از رفتن به پاي ميزهاي راي گيري باز داشته احتمالا در بي انگيزگي روزنامه نگاران براي انتخابات انجمن صنفي هم بي تاثير نيست.
يك نفر امروز پيشنهاد داد كه براي جلسه بعد اعلام كنيد كه مدارك كارتهاي طرح ترافيك در اين روز و اين مكان تحويل گرفته مي شه، بعد مي بينين كه دوبرابر حد نصاب اينجا آدم جمع مي شه! احتمالا دوست عزيز ما درست مي گه و شايد تدبير خوبي باشه براي اينكه همكاران ما براي حفظ"بودن انجمن صنفي روزنامه نگاران" (با همه ايرادهايي كه ممكنه برخي از ما به نحوه كارش داشته باشيم ) با چنين بهانه هايي به مراسم راي گيري بيان.
(بعد باز بگيم كه دولت پوپوليستي داريم و ... بابا ما هممون آخر پوپوليسميم!)
با وجود همه اين حرفها منم يه تبريك بي رنگ و لعاب بگم به همه همكارانم چه اونها كه هنوز جايي براي كار كردن دارن و چه اونها كه ترجيح دادن امروز بخوابن تو خونه تا اسمي از اين روز نشنون كه يادشون بياد همين ديروز و يك ماه پيش و يك سال پيش و پنج سال پيش و هشت سال پيش و احتمالا بيست سال پيش!!!! روزنامه اي بود كه اونا توش كار مي كردن: روز خبرنگار مبارك!
۳- دوستان خوب و همكاران من در كنشگران مرحوم (البته مرگ قطعي اعلام نشده و هنوز در حال كما است . صفحه اش هم بالا نمياد كه لينك بدم)، يك ماهنامه اينترنتي با نام عرصه سوم منتشر كردن. ماهنامه اي خوندنيه در حوزه جامعه مدني كه اميدوارم دوام و قوام داشته باشه.
از اين كه به جاي نوشتن از پيشرفتهايي كه از زمان مشروطه تا امروز داشته ايم، بايد از درجازدن در حقوق اوليه انساني بنويسيم شرمنده ايم.
از اين كه امروز در هواي آزاد نفس مي كشيم و خبري از دوستانمان در تنگناي اوين نداريم شرمنده ايم.
ما نوادگان پدربزرگان مشروطه خواهمان از اين كه نتوانسته ايم چون ايشان، نهضت حق طلبي را به شايستگي ادامه دهيم شرمنده ايم.
ما از اين كه ميراث فرهنگ ملي مان با تماشاي مكرر اعدام ها و نهادينه شدن خشونت در سلول سلول ذهن فرزندانمان به باد مي رود شرمنده ايم.
ما اصولا اين روزها شرمنده ايم از اين كه شرمنده ايم.
اما جدا از اين كندن، چيز ديگزي هم هست كه باعث مي شود باز و باز و باز گوش كنم و كيف كنم. آن هم تقدس زدايي است. او با صدايش و با ترانه هاش، از همه چيز تقدس زدايي مي كند و اين خوب است. براي ما كه هرروز در كار قداست زايي بتي جديديم، خوب است خيلي خوب.
و خوبتر اين كه دو ساعت و نيم بنشيني و او هر دو ساعت و نيم بخواند.
2- فردا وارش من هم براي همبستگي وبلاگ نويسان و دانشجويان دربند تغيير نام مي دهد.
در اين شماره همچنين مطالب ديگري درباره سنگسار به قلم خانم ها فريده ماشيني با عنوان سنگسار در قران و محبوبه عباسقلي زاده با عنوان نظام قضايي در تنگنا نوشته شده.
۲-دوست عزيزم شيوا زرآبادي و همكارش به تاكستان رفته و گزارش مردمي خوبي در مورد سنگسار جعفر در روستاي آقچه كند در نشريه شهروند نوشته است. اين هفته نامه پرونده خوبي در مورد سنگسار داره كه بسيار خوندنيه.
قوت گزارش شيوا به انتقال نگاه هاي مردمي است كه در تاكستان و آقچه كند، يا دورادور شاهد اين ماجرا بوده اند، يا به هر حال در مورد آن خبرهايي شنيده بودند.
اين كه مردم دوست ندارند در محل زندگي شان چنين اتفاقي بيفتد و اين كه اگر مي دانستند، اجازه نمي دادند و ... گزارش را حتا به سندي ماندگار تبديل مي كند.
ولي اين گزارش خبري هم داشت كه كاش گزارشگر، منبع آن را ذكر مي كرد. نه من كه غير مستقيم با مكرمه مصاحبه كرده ام و نه شادي كه مستقيما در زندان او را ديده است، هرگز نشنيده ايم كه همسر قانوني مكرمه از او سوء استفاده جنسي يا قوادي مي كرده است. در پرونده مكرمه هم كه درخواست طلاق او آمده علت نارضايتي او از همسرش بدخلقي و اعتياد ذكر شده نه قوادي. اگر در اين گزارش منبع جديدي براي اين خبر وجود دارد، كاش نوشته مي شد.
همين طور گزارش ترجمه خوبي كه اميلي در همين نشريه منتشر كرده نيز مطالبي خواندني از سنگسار در كشورهاي ديگر دارد. اما كاش اميلي عزيز هم منبع مي داد. مثلا در مورد سنگساريهاي نيجريه، طبق اين گزارش حدودا بايد در ماه بين ۳ تا ۴ نفر با حكم سنگسار به قتل برسند و اين آمار خيلي زيادي است ( در هر 24 ساعت 2 زن به خاطر تعصبات قومي و قبيلهاي كشته ميشوند و از هر 16 قرباني حداقل 3 نفر با حكم سنگسار به قتل ميرسند.)
پيشنهاد مي كنم مصاحبه سهيلا با عايشه را بخوانيد.
۳- اين هم يه يادداشت كه چون روز ديده نمي شه كاملش رو مي ذارم تو دنباله:
"... اینجا مرگ و زندگی می تواند توسط یک خانواده بخشوده شود یا گرفته شود. این البته شامل همه خانواده های قاتل و مقتول می شود نه فقط افراد زیر 18 سال. اما اگر تعهداتی وجود دارد که در حکم قانون عمل می کند و بر اساس آن باید ضمانت اجرایی از سوی دولتهای امضا کننده داشته باشد، بنابراین می توان از فرصت استفاده کرد و جلوی مرگ هفتاد و اندی از فرزندان این کشور را گرفت . و اصلا چه اصراری است به اجرای حکمی که می شود در عدم اجرای آن قانون را مثال آورد؟ کدام خانواده می تواند در برابر تعهدات بین المللی یک کشور قد علم کند ؟ و چه کسی می تواند حقوق فردی و خانوادگی خودش را به حقوق و آبروی کشوری که اینک در صدر کشورهای اعدام کننده کودکان نشسته است، برتر بداند؟ ... "
ادامه مطلب