سركار خانم شيرين عبادي عزيز، هميشه به شما احترام گذاشته ام. آن گونه كه شاگردي به استادش. هميشه به شما افتخار كرده ام. در روزهاي سخت نا اميدي ، شما برايمان پيام آور صلح و اميد بوديد.
در روزهاي سختي كه زخم كوي دانشگاه، مثل دملي لاعلاج مي نمود، در روزگاري كه گمانمان بر اين بود كه زمان ما را از ياد برده و جا مانده ايم از همه عقربه هايي كه انسان را به جلو مي تازانند، شما – نه فقط به دليل جايزه صلحتان بلكه به دليل مجموعه تلاشهايي كه براي حق طلبي كرده ايد- نقطه اتكايي بود كه به آن دلخوش كنيم و اميد داشته باشيم كه مي شود ماند و كار كرد. مي شود ماند و تن نداد به بيداد. مي شود ادامه داد.
سركار خانم عبادي عزيز، ولي نمي دانم سحر گاه ديروز شما در كدام كشور و كدام قاره بوديد. نمي دانم آيا وقتي پسر جواني پشت ديوارهاي بلند اوين گردن به دار مجازات مي داد بيدار بوديد يا خواب؟ آيا از پايان قصه او خبر داشتيد يا نه؟ شما او را مي شناسيد. محمد صفر مجرم پرونده اي بود كه شما وكيل شاكيان آن بوديد.
ادامه مطلب
خطاب ما به همه مردان و زناني است كه به اين خبر، به ديده يك بيماري عمومي نگاه مي كنند،نه فقط پديده اي از آن روستاي كوچكي در شمال كردستان عراق!
از شما مي پرسيم كه سنگسار دعا نشانه چيست؟ فرق دعا، با همه زنان و دختراني كه در چهارگوشه گيتي مي توانند آزادانه حق انتخاب همسر داشته باشند چيست و چرا آيين يا قانوني اين اجازه را دارد كه بر زني يا دختري مرگي با شكنجه اي چنين دهشت بار و غير انساني روا دارد؟
آيا سنگسار دعا نشانه اي بر بي عدالتي، خرافه پرستي،زن كشي و تحقير مردانه اي نيست كه چون ضحاك خون خوار،هرازگاهي خون از گلوي زني مي نوشد تا به حيات پر ستم خويش،بي حقي براي صداي "جنس ديگر" ادامه دهد؟
ما فعالان كمپين "قانون بي سنگسار" در ايران، در برابر مرگ خونين دعا خليل اسود سكوت نمي كنيم و بدين وسيله فرياد اعتراضمان را بر همه كساني كه از روشهاي قانوني،عرفي، رسمي يا غير رسمي مرگ با سنگ را بر انسانها – بويژه زنان كه همواره در برابر اين اقتدار مردانه آسيب پذيرترند- اعلام مي كنيم و از همه نهادهاي فعال حقوق زنان و نيز فعالان و نهادهاي حقوق بشر، به خصوص فعالان و سازمانهايي که در عراق و کردستان با سنگسار مخالفند مي خواهيم كه با پي گيري مرگ انسانهايي كه با شكنجه سنگسارجان باخته اند، از جمله دعا خليل اسود، مقابل اين فاجعه انساني بايستند و با مجازات عاملان آن، نسل اين فاجعه انساني را براي هميشه از زمين بركنند.
لينك: سايت ميدان
من اهل بازي ام اتفاقا (برخلاف آنچه برخي بزرگان نوشته اند) فقط بايد وقتش باشد و كمي حوصله. اصولا اگر اين دو باشد خوش دارم كه هر چيز جدي ديگري را هم در زندگي بشود به بازي گرفت.
باري، حالا كه پپروي عزيزم دعوتم كرده به بازي:
از آنجا كه جر زني هم اصولا بخشي از هر بازي است، پس با آن شروع مي كنم:
از كدام "اثر" مي خواهيد پي به موثر ببريد؟ با آين آدمهاي چند وجهي – مثل خودم- كه مي بينم، اگر مثلا "اثر"، من آسيه اميني باشد با حفظ تماميت ارضي( به فتح الف و سكون ر) لابد موثر را بايد در پشت پدر و بطن مادرم جست.
اگر تماميت ارضي و عرضي (با فتح ع و ر)، آن وقت باز چند وجه است.
آيا من روزنامه نگار؟ من شاعر؟ من زندگي مشترك؟ من روح مجرد؟ من مادر؟ من زن؟ من عاشق؟ من معشوق؟ كدام "من" در نظر است ؟ كدام اثر؟ چون هر كدام از اينها در سالهاي مختلف تحت تاثير تاثيرگذاران متفاوتي بوده اند. خب حالا از جر زدن بگذريم.
براي من گرچه بسيار موثر بوده اند استادان سخن و زبان و كلام و معنا، چه شاعران و سخنوران و معلمان گذشته و چه امروزيان نوانديش و نو گرا و نو گو كه گفتن نامشان، رديف كردن مشقهاي شب را مي ماند، چيزي نياموخته ام و به كاري دل نبسته ام و در كاري پيش نرفته ام مگر در آن حسي عميق، جاذبه اي، مغناطيسي يا كششي مرا به پيش رانده باشد! جاذبه اي كه مي توانسته از جذب كننده يا مجذوبي، يا هر دو، ساطع شده باشد.
اگر تاثير را مثل نقاط عطف يك نمودار معادله چند مجهولي تعريف كنيم كه منحني را از حالت يكنواختي در مي آورد، آن وقت اين نقاط عطف يا به عبارتي راس پيچها، براي من :
مادرم؛ نترسي و راسخ بودن و غرور (حتا در شكل كمي زيادي اش)
پدرم؛ نظم و جديت و مهر فراوان
سلمان هراتي؛ به خاطر اولين انجمن شعر زندگيم كه از آنجا پرت شدم به دنياي شعر
پسرخاله اي كه از او تنها يادي ماند ولي يادي كه هميشه مانده و مي ماند.
آقاي فربد؛ دبير هندسه تحليلي
سهيلا احمد نژاد؛ دبير فيزيك
جواد مجابي؛ به خاطر توهم زدايي در ادبيات و كار كردن و كار كردن و ...
فرامرز قراباغي؛ به خاطر اعتماد به نفس در كار روزنامه نگاري
ابراهيم افشار؛ افزودن اندكي ديوانگي به همان چاشني فرامرز
عاطفه سهاله ؛ دختر 16 ساله نكايي كه هرگز خودم را نبخشيدم كه چرا پيش از اعدامش به نكا نرسيدم. او مرا به زن بودنم آشنا كرد و هل ام داد و هول، شايد، به دنياي ديگري كه اين روزها سخت درگير آنم.
.
.
.
خيلي مي شوند اگر بخواهم ادامه بدهم. اما يك نكته مهم است كه نمي شود نگويم.
اينها كه نوشته ام برخي شان شايد همه تاثيرشان را بشود در يك جمله خلاصه كرد. ولي نيز بوده اند بعضي ديگر كه تاثيرشان چنان با من بوده و هست كه مي توانم آنها را بهانه رفتنها و رفتن هايم به حساب بياورم. اگر بنا به نام بردنشان باشد آن وقت صفحه كم مي آورم در اين وبلاگ...!
نمي دانم به هر حال ديدم منصفانه نيست كه از اثر و موثر سخن بگويم و ياد نكنم از آن بيشماراني كه مديون جاذبه هايشانم و مرا بدين سو و آن سو كشانده اند و گاه حتا پس برده اند به جاي پيش.
آنها كه نامشان را بردم بيشتر جنبه راهنما داشته اند و آنها كه نام نبرده ام بيشتر همراه و همدل بوده اند. آن هم نه همدلي به زبان كه واقعا همدلي به دل.
يادم نمي رود در مشهد كه بودم، در آموزشگاهي كلاس كنكور مي رفتم. دختري بود كه ته كلاس مي نشست.چشمهاي سبز داشت با پلكهاي پف كرده. سبزه رو بود. نامش را نمي دانستم. اما وقتي از ده متري من هم رد مي شد، مي دانستم كه آمده است. در حياط شلوغ آموزشگاه، او را از پس تنها و لباسها تشخيص مي دادم كه كجا ايستاده و چه مي كند. گاه به ناگاه بر مي گشتم به سويي و مي ديدم كه فوري نگاه مي دزدد. معمولا تنها بود و معمولا با اين كه قد بلندي نداشت، ميز آخر مي نشست.
در آن كلاس،نفر اول بودم. نمره هايم بهتر از بقيه بود! و جوابهايم معمولا پيشتر از ديگران. اين را به فخر نمي گويم، چون فخر نبود، بلكه فقط به خاطر او بود. مي خواستم اول باشم كه به چشمش بيايم. و مي دانم كه مي آمدم. بعدها و بعدها هميشه به خودم گفتم چرا يك بار ، فقط يك بار نرفتم با او حرف بزنم و در موردش چيزي بپرسم و بدانم.جوابش معلوم است. من همين را مي خواستم كه هميشه پشت پلكهام با او حرف بزنم. جاذبه اين دختر مرا هل مي داد و من اين هل دادن را مي خواستم.
اين مثال را از اين رو گفتم كه بسياري از "تاثيرگذاران" من، مدتها با من زندگي كرده اند. در پشت پلكهايم زندگي كرده اند و مرا به اين سو و آن سو كشانده اند.
چه خوب كرديد آقاي ملكوت، كه بهانه اي شديد تا با يادشان، اينجا به آنها سپاس بگويم.
دلم مي خواهد بدانم افراد تاثير گذار در زندگي آقاي بهنود و مينو و نازلي و شهرام و جادي و گلنسا چه كساني بوده اند؟ آنها را دعوت مي كنم.
به متر سك كه بپايد جاليزم را
بهتر آن است كه خود برخيزم. »
اين شعر از كيه؟ دكتر كدكني؟! مي شه اگر كسي مي دونه بگه؟
شايد اين فكر بيخودي بود و همان موقع هم قياس احمقانه اي بود. شايد هم حق داشتم. چون انگار فقط وقتي ياد من مي افتاد كه كاري باهام داشت. پيش خودم كم آوردم و پرسيدم او را لوس نكرده ام؟ نسبت به من پر توقع نيست؟ انگار كه همه كارهام را از سر وظيفه انجام مي دهم. نمي دهم؟
نمي دانم! بدهم هم اگر، خب مادرم ديگر. وظيفه هم هست. ولي هميشه فرار كرده ام از وظيفه. آن هم وظيفه اي كه مي تواند با كمي بيش و پس كردن حس آدم، معني ديگري پيدا كند. اين درگيري را هميشه داشته ام. و هنوز هم دارم و در بسياري مواقع هم فصل مشتركي براش پيدا نمي كنم.
حالا مثالهاش بماند!
ادامه مطلب
نگاه شيخ الاسلامي مثل فيلم پيشينش؛ "ماده ۶۱"، به دنبال مسائل زنان است. زنان افغان و زنان ايراني كه همسر يك افغاني شده اند و البته در اين گذار طبيعتا وضعيت مردان افغان هم نشان داده مي شوند.
مسائلي كه فيلم با آنها درگير است را مي شود به دو بخش دروني و بيروني تقسيم كرد. مسائل دروني مسائل فرهنگي و اجتماعي و در واقع ساختاري سنتي است كه به زندگي افغانها شكل مي دهد. آداب و رسوم، قواعد اجتماعي و ... در اين دسته بندي قرار مي گيرند و نتيجه آن را در زندگي زنان بايد چند همسري، نداشتن اختيار در انتخاب همسر براي زنان، فروش دختران به خواستگاران و معامله اي كه سود مادي آن به خواستگار و پدر عروس مي رسد و دختر پيش از آنكه مفهوم درستي از سود و زيان را دريابد،احتمالا پير شده است در كودكي.
يك سري مسائل هم بيروني هستند. جنگ، مهاجرت، وضعيت قانوني و اقتصادي مهاجران، برخورد ميزبان،اخراج از ميهن دوم و ... از تاثيرات بيروني وضعيت افغانهايي هستند كه بين ايران و افغانستان زندگي شان را وصله پينه كرده اند.
شيخ الاسلامي زحمت زيادي كشيده براي اين فيلم و اميدوارم مثل فيلم قبلي اش نشود كه هنوز هم مجوز پخش پيدا نكرده. به قول خودش مجبور شده از خيلي چيزها بگذرد تا فيلم بتواند اينجا، ايران، نمايش داده شود.
اما قصدم از نوشتن اين مطلب، فقط اينها نبود. برخي از فعالان اجتماعي و مطبوعاتي در اين بيانيه نسبت به برخوردي كه اخيرا با مهاجران افغان مي شود اعتراض كرده اند.
براي دوستان افغانم نگرانم. سه سال پيش با عده اي از نويسندگان و شاعران جوان افغان مقيم ايران يك دوره كارگاه اموزش روزنامه نگاري داشتم. جدا از اينكه خود كارگاه به نظرم هم براي من و هم براي آنها مفيد بود، ارتباط خيلي خوبي بود با همسايگاني كه هميشه با آنها بيگانه بودم. بعد از آن دوره، دوستيم با بعضي از آنها ادامه پيدا كرد. با ترسشان از رفتن و آينده نامعلوم آشنا هستم. از دور كه نگاه كني فكر مي كني خب، بايد بروند و با واقعيت كشورشان روبرو شوند. اما از دور هميشه قضاوت كردن آسان ترين كار است. بايد در گود باشي و ببيني مي شود؟!!!
البته دكتر رزاقي را اطلاعات و فعالان جنبش زنان را دادسراي انقلاب و در ادامه بازجويي ها احضار كرد.
موسسه كنشگران بعد از اينكه پلمپ شد،يك بار با حضور دكتر رزاقي مورد بازديد قرار گرفت و كليه اسناد و مدارك اون براي بازجويي ضبط شد و ديروز به طور شفاهي دكتر رو براي بازجويي ( همون پاره اي توضيحات) خواستن.
توضيحي در مورد پست پيشين:
1- تاكيد مي كنم حكم سنگسار لغو نشده، بلكه فقط حكم "خانم ايران. الف" شكسته و ارجاع شده به شعبه ي ديگه اي تا در موردش نظر بدن.
2- من مخلص همه بختياري بويژه زنانشون هستم با همه ادبيات محشرشون، مبارزات تاريخي شون، مقاومتشون در برابر همه جور سختي كه براي ما شايد قابل تصور هم نيست و .... ولي با همه اين وجود همچنان مي گم كه مشكلاتي از اين دست هم هست كه مي شه براحتي و با كمي اغماض حل و فصلش كرد.
و خوشبختانه تر اينكه حكم سنگسار ايران شكسته شده. اين خبر خوب رو ديروز شادي بهم داد.
ايران زنيه از ايل بختياري. نمي دونم چقدر بختياري ها رو مي شناسين. الان يه نگرانيه جدي براي اون اينه كه اگر آزاد بشه برادراش نكشنش! اين خبر خيلي خوبيه براي كمپين قانون بي سنگسار، و جاي تبريك گفتن داره. اما مساله اينجاست كه تا وقتي اين قانون وجود داره ، همواره يك تهديد جدي وجود داره براي كساني كه محكوميتشون در مرگ با شكنجه به اجرا در بياد.
يادآوري: كسي منكر مجازات شدن يك مجرم ( چه قاتل، چه كمك كننده به قتل و چه حتا خيانت كار ) نيست. مهم نوع مجازات و تناسب اون با علتهاي وقوع جرم است. مهم در نظر داشتن اينه كه قانون و ساختارهاي اجتماعي و شرايط خانوادگي چقدر دخالت داشتن در حادثه اي كه رخ داده. اين توضيح اضافه رو براي اين نوشتم كه باز يه عده نگن ما داريم از يك آدم خطا كار يا مجرم حمايت مي كنيم و ... استدلال هايي كه معلوم نيست با كدوم منطق بهش مي رسن.
همسر ايران در شهر ديگري كار مي كرد. و اونها مدتها بود كه هيچ ارتباط جنسي با هم نداشتن( حتا وقتي همسرش به شهرشون مي اومده)، ايران امكان طلاق گرفتن و حتا مطرح كردن طلاق رو نداشته، فاميل شوهر به كنار، فاميل خودش هم مي كشتنش! اون با پسري كه دوستش داشت،رابطه جنسي (تا وقتي همسرش زنده بود) نداشت. فقط باهاش حرف مي زد. و همسرش هم اونها رو در حين همين حرف زدن ديد و غافلگير كرد. و بعد از گلاويز شدن با اون پسر، در حين دعوا كشته شد.
طبيعتا ايران خيلي اشتباه كرد كه فرار كرد و با اون مرد كشته شدن همسرش رو پنهان كرد و رفتن جاي ديگري براي زندگي. و خحتا اشتباه كرد كه در مورد رابطه با همسرش پيش از اين حرفها، يك تصميم عقلاني نگرفت. اما فكر مي كنيم اون كيه؟ دختر كه تو شهر بزرگ شده و همه جور امكانات تصميم گيري و انتخاب رو داشته؟! يا دختري تحصيل كرده كه مي تونه روي پاي خودش بايسته و حرفش رو به كرسي بنوشنه؟ يا حتا دختري كه مي تونه از تصميمي كه براش گرفتن و انتخابي كه براش كردن سر باز بزنه؟
اون وقتي شوهرش مرد، فقط 17 سال داشت! (اگر اشتباه نكنم)
من به بختياري ها خيلي احترام مي ذارم و دوستان بسيار بسيار خوبي در ايل بختياري دارم. ولي عرفهاي اجتماعي شون در مورد زنان وحشتناكه! در حدي وحشتناك كه وكيلي كه كه در اهواز ديدمش و قرار بود دفاع از ايران رو داوطلبانه به عهده بگيره و در ضمن خودش هم بختياري بود،بعد از اولين ديدار با موكلش در زندان، گفت: اگر بياد بيرون من هم جاي برادر شوهرش باشم مي كشمش!!
در اين كه ايران بعد از مرگ شوهرش اشتباه كرد ترديد نيست. ولي اولا اين،انتخابي بين مرگ و زندگي بود. انتخابي كه هر يك از ما شايد! اگر جاي او بوديم، مجبور مي شديم همون كار رو انجام بديم ولي مهمتر از همه اين كه چرا و چطور اون محكوم به سنگسار مي شه؟! بدون اينكه در زمان زنده بودن شوهرش با اون پسر ارتباطي داشته باشه؟!
به هر حال خوشحالم و نگران. خوشحال از اينكه اين حكم شكسته شد. و نگران از اينكه تكليف اين دختر وقتي از زندان بيرون بياد چي مي شه! اگر اشتباه نكنم،ايران هفت ساله كه تو زندانه.
اميدوارم اين سايت خبري بتونه اطلاعات كامل و جامعي رو در مورد خلا هاي فراوان "زنان و ورزش" جمع آوري كنه و در تغيير شرايط فعلي اون،موثر باشه.
دست سولماز عزيز و دوستاش درد نكنه.
شعرهاش پر مي كند، حست را، خودش از شعرهاش هم شعر تر است اين شمس لنگرودي عزيز.
مرسي از پرستو به خاطر كشفش.
تا 26 ارديبهشت هر روز به جز شنبه هم از ساعت 11 صبح تا 8 شب نمايشگاه برقراره.
سيبيلهاي پيمان رو از دست ندين!
- پارسال؟ يادم نيست كه پارسال چرا ناراحت بودم! چطور مگه؟
- ولي من از پارسال تا امسال از ناراحتي شما ناراحتم.
-خب پس چرا حالا مي گي؟
- وقت نشد بپرسم!
2- آوا هجدهمين روز بيماريش رو در خونه مي گذرونه . يك بيماري مزخرفي گرفته بود كه اول كلي ما رو ترسوند و هي تب و لرز و ... آخرش معلوم شد كه يك ويرووس ناقلايي است كه در ايران بسيار كم است و خلاصه سه هفته اي بايد من و او هر دو مهمان خانه باشيم و بيرون رفتن تعطيل! هم براي خطر واگير و هم براي اينكه طحال بچه ( البته من آخرش نفهميدم اين طحال دقيقا كجاست) در اين بيماري متورم مي شود و خيلي بايد مواظب بود كه بپر بپر نكند. دختر بنده هم كه دائم بين در و ديوار در حركت بود، پس بدجوري خانه نشينم كرده.
3- پرياي عزيزم بزودي برمي گرده به استراليا. گاهي فكر مي كنم كه چه زود پير مي شيم و دور از هم!
4- آيا من حسودم؟ چگونه مي شود فهميد چقدر؟ و آيا طبيعي است يا غير طبيعي؟
5- چه 5 تاي بي ربطي! عين همين روزها و من و ...
خب، طرح ضربتي مبارزه با بد حجابي به كجا رسيد؟ بدحجابي ريشه كن شد؟ نا امني فردي و اجتماعي و ملي از بين رفت؟ تجاوز به نواميس مردم از بيخ برچيده شد؟ يا اينكه بهترين نتيجه اي كه ازش گرفته شد، اين بود كه تخمين زده بشه ميزان پذيرش مردم در هر "رفتار از بالا" چيه؟ بسياري از كساني كه بهشون تذكر ارشادي داده شد و بسياري از كساني كه ازشون تعهد گرفته شد و بسياري از كساني كه حتا تا مرحله بازداشت هم پيش رفتند كساني نبودند كه از نظر خودشون مرتكب جرم يا حتا ناهنجاري اي شده باشن.
اين برخوردها بعد از هشت سال آزادي نسبي اجتماعي ( مي گم نسبي چون به هر حال حجاب در اين كشور مقوله اي اجباريه نه انتخابي)، نشون مي داد كه مردم آيا آمادگي پذيرش هر دستور و رفتار اقتدارگرايانه و بنيادگرايانه اي رو دارن يا اينكه در برابرش مقاومت مي كنن؟
خوشبختانه يا بدبختانه در اين مدت، بسيار كم بيرون مي رفتم و برخوردهايي از اين دست رو نديدم. اما همون مقدار از ديده ها و شنيده ها هم كفايت مي كرد براي نتيجه گرفتن.
بدون استثنا در هر تاكسي تلفني كه سوار شدم، راننده داستاني داشت از اينكه به خاطر داشتن يك سرنشين زن - كه از نظر اونها (راننده ها) به هيچ وجه مشكل بدحجابي نداشتن- گشت، ماشين رو نگه داشته و راننده رو تهديد كرده به توقيف ماشين، به خاطر بدحجابي مسافر سرنشين!
بنابراين نه خود اون زنها اعتقادي به مشكل داشتن حجابشون داشتن و نه كسي كه ناظر بي طرف اونها بوده.
حتا در موردي مثل اينكه پرستو نوشته، خود سرباز گشت هم با تعجب پرسيده كه تو رو براي چي گرفتن؟!
يك بار ديگه كل ماجرا رو مرور كنيم؛ يك طرح ضربتي، براي مقابله و مبارزه با يك پديده اجتماعي ريشه دار كه به قول سردار احمدي مقدم اساسي ترين مشكل جامعه فعلي ماست، برنامه ريزي مي شه. نخستين پرسش اين است كه آيا اساسي ترين مشكل اجتماعي كشور يعني ناامني (به گفته ايشان) با يك طرح ضربتي يا طرح هاي ضربتي ديگري از اين دست، قابل درمان است؟ و با چه منطقي؟
به اين سوال خيلي ها در نوشته هايشان تقريبا پاسخ داده اند.
اما به فرض كه اين طور باشد يعني بشود كه با يك طرح ضربتي، بساط نا امني برچيده شود ( فرض است ديگر!) آيا آنچه در اجراي اين عمليات رخ داد، معطوف به مبارزه با نا امني يا حتا بدحجابي بود؟!
ديده ها و شنيده ها و تجربه ها حاكي از اين است كه اين طرح، بيش از هر چيز تعجب و ناباوري مردم بويژه زنان و دختران و ناظران اين ماجراها را در پي داشت. براي اينكه بسياري از كساني كه طرف اين طرح قرار گرفتند، ظاهرشان هيچ ربطي به بد حجابي نداشت و حتا كاملا حجاب معمولي و عادي داشتند. چرا؟ آيا ما و طراحان و مجريان اين عمليات، حتا تعريف مشتركي از حجاب و بد حجابي نداريم؟
به نظر اين طور نمي رسد!
پشت اين عمليات چه چيزي بايد ارزيابي مي شد؟ و آيا شد؟!
كافه تيتر رو هم تا حالا نديده بودم و خب خيلي افت داشت اين مساله.
دوستان زيادي رو ديدم ( :) و :) و :) و :)و :) و :) و:) و هادي و دوستان و .... كه خيلي بودند و همه را يادم نمانده ولي در عكس آقاي نيما نياي عزيز كه لينكش را آن بالا دادم و خودم هم در آن پيدا نيستم! همه هستند - البته اين هم از معايب قد كوتاه است بويژه وقتي از بد حادثه پشت توكا نيستاني بيفتي! )
گيسوي عزيزم تولدت مبارك و خداوند مادر گرانقدرت را تا هميشه براي ما نگه داراد!
پيوست : دختركم هنوز هر شب تب مي كند و امان از دكترهايي كه با كلي اسم و رسم انگار بايد براي معاينه كردنشان به جاي حق ويزيت بايد ماليات هم بدهيم!
اينجوريه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بخدا من نه ديد سياهي دارم نسبت به اطرافم و نه آدم سياه بيني هستم و نه اصلا دوست دارم اين همه تلخي و سياهي رو. در بدترين شرايط هم سعي مي كنم - تاكيد مي كنم سعي مي كنم و ممكنه هميشه اين سعي نتيجه مثبت نده- نشاط و اميدم رو حفظ كنم. اينجا هم به نظرم يكي دو ماهيه كه به نظر اين جوري مياد. ولي اقرار مي كنم ميل اين دوست عزيز كلي روم اثر گذاشت كه چرا اين طور ديده مي شم؟!
البته لازم به گفتن نيست كه وبلاگ كه همه زندگي ما نيست. فقط يه بخش كوچك از آن است. و اين بخش كوچك ممكنه تو اين مدت اينجور به نظر رسيده باشه. ولي واقعيت اينه كه من پر از اميدم. پر از ايمان و پر از شادي. به همه اين سه هم اعتقاد دارم كه براي ساختن دنيايي بهتر لازمند. اين دنيا مي تونه چارچوب كوچكي مثل زندگي زير يك سقف تعريف بشه يا كل عالم بشري.
پيوست:
اين فواد خاك نژاد عزيز ( متاسفانه از تو فاير فاكس نه مي تونم بهش لينك بدم و نه پوستر قشنگ قورباغه طلايي رو بذارم) راستي راستي مي خواد به ما قورباغه طلايي بده! اوايل فكر كرده بودم ماجرا شوخيه. ولي بعد ديدم شوخي شوخي، جدي شد :)
امروز به همين دليل يه سر مي رم كافه تيتر.
( http://herlandmag.info/news/07,04,24,02,51,07/)
اميدواريم كه در دادگاه تجديد نظر همه اين راي ها بشكنه. هرچند كه تا حالا هيچ روند منطقي نديديم كه به اين "اميدواري" كمي رنگ و رو بده.
- خانم اميني؟ مي دونيد ما با هم فاميليم؟!
يك آن تصاوير فاميلهاي مادريم آمد جلوي چشمم.ولي چهره دختر به هيچ كدام شبيه نبود.
- من همسر پسر عموي جواد هستم.
- پسر عمو؟!!!! جواد پسر عموي اين كاره نداره؟! :) ( و تو دلم كلي قند آب شد)
- سياوش.
- راستيييييييييييي؟! اصلا فكرش رو هم نمي كردم. چه باحاااااااااااال !
و اين جوري بود كه من و سميه بعد از چند سال كه فاميل بوديم، رسما با هم فاميل شديم. نوشته قشنگش رو كه امروز خوندم، باز قند توي دلم آب شد. فاميل من! نوشته : زندان خوب بود، ايمانمان زياد تر شد، ولي زندان بد است.
(http://www.herlandmag.info/weblog/ ) (لينكداني ام در فايرفاكس كار نمي كند!)
۲- شادي صدر و بچه هاي راهي، "راهي براي رهايي" ( http://raahi-org.blogfa.com/) را براه انداختن كه تو وانفساي اين بي خبري خيلي خوبه و حتما خوندنيهاي زيادي توش پيدا مي شه.
۳- امروز با مشاوران و پزشك ناظر بر وضعيت ليلا جلسه داشتيم. ديروز هم همين طور. به نظرم تنها راه رهايي از وضعيتي كه توش دچاره اينه كه يك حساب مشترك با ليلا باز كنيم. اين براي شخص من بدترين پيشنهاده. ولي الان دقيقا در شرايط بدترين پيشنهاد قرار دارم و مجبورم اقرار كنم كه هزينه اسفند و فروردينش رو هم لفظي از دوست و اشنا جمع كرديم. اين شماره حساب رو تا اخر هفته اعلام مي كنيم تا هر كس كه سرنوشت ليلا رو دنبال كرده و براش مهمه كه اون راه جديد زندگيش رو ادامه بده به او و تيمي كه به طور هيات امنايي به اون آموزشهاي لازم رو مي دن كمك كنه. بعدن در اين مورد بيشتر خواهم نوشت.
۱) چه خوب شد خانم شجاعي اشاره كردند كه رفقاي ما – و احتمالا خودمون- در ان.جي.او هايي كه پلمپ شدند، مسائل اخلاقي!!! داشتيم. ( مسائل اخلاقي يه چيزي تو مايه هاي همون فسق و فجوره ديگه نه؟)
خيلي ممنون از تذكر ايشون در اين باب! چون اين اتهام جا افتاده بود در بازجويي ها.
منظور از "عدم وحدت و انسجام در بين ان.جي.او. ها " چيه؟ يه چيزي تو همين مايه هاي اتحاد ملي و انسجام اسلاميه ؟
يعني چي كه اينها وحدت و انسجام نداشتن؟ خب به فرض كه داشتن، اون وقت پلمپ نمي شدن؟
چرا مديران ما (حتا اسبقشون) براي فرار كردن از يه جواب صريح، و زدن؛يكي به ميخ و يكي به نعل ، اين قدر مي پيچونن؟ هم خودشون رو و هم سوال كننده رو و هم خواننده اين صحبتها رو. ( پاراگراف آخر خبر)
۱- يعقوب يادعلي، داستان نويس جواني كه در هيچ تجمع غير قانوني شركت نكرده، به هيچ سفر غير قانوني نرفته،هيچ پول قانوني و غير قانوني از يك منبع خارج از كشور دريافت نكرده،اهل هيچ حزب و گروه و سازمان غيردولتي هم نبوده، هرگز هم اقدامي عليه امنيت ملي انجام نداده و مرتكب هياهو در برابر هيچ مقام امنيتي و نظامي و قضايي نيز نشده و فقط داستان نويسي است كه فكر و تخيلاتش را از طريقي قانوني؛ يعني : ۱- اخذ مجوز از مقام اداري دولتي يعني وزارت ارشاد ۲- انتشار در چاپخانه مجوزدارو با داشتن ناشر داراي اجازه نشر ۳- توزيع كتاب در بازار نشر با اخذ مجوز توزيع، منتشر كرده است.
۴۰ روز است كه يادعلي در بازداشت به سر مي برد ( از پيش از عيد!!!!) و عجيب تر اينكه خبرش امروز منتشر مي شود! تا مگر بي سر و صدايي و رسانه اي نشدن كمكي باشد به اثبات بي گناهي او! اين هم تصور جالبي است كه اين روزها دامان خيلي از ما را گرفته كه فكر مي كنيم بي خبري،مي تواند كمك كند به حل مشكلاتمان!
اما تعجب بيشترم از اين است كه چطور فلان مدير كل وزارت آموزش و پرورش كه تحت مديريت و انتصاب مستقيم شخص وزير قرار دارد و شغلش يك مقام دولتي محسوب مي شود، بعد از توهين به مقدسات اسلامي و ديني نهايت مجازاتش اين است كه صندلي را از زير پايش مي كشند بيرون و كسي هم پي گير نيست كه كجا رفت و كار او چون شد! ولي يادعلي فقط به دليل نوشتن داستان آن هم داستاني كه مجوز نشر دريافت كرده، ۴۰ روز..... !
گاهي فكر مي كنم همه چيز مثل يك جوك است و فقط براي اينكه كمي بخنديم...
۲- دانشجويان دانشگاه مازندران بازداشت و آزاد شدند ( به جز سيد ضيا نبوي كه هنوز در بازداشت است). اين دانشجويان عضو "انجمن اسلامي دانشگاه مازندران" هستند. اين جمله را يك بار ديگر بخوانيم.عضو انجمن اسلامي، نه عضو يك گروه اپوزيسيون، عضو انجمن اسلامي نه عضو يك ان.جي.او،عضو انجمن اسلامي،نه عضو يك حزب سياسي، دانشجوي انجمن اسلامي، نه يك مخالف جمهوري اسلامي... مگر جز اين است كه انجمن اسلامي را خود شما دولتمردان اسلامي ( كه حالا در داخل دايره دولتيد يا در حاشيه آن) در دانشگاه ها ايجاد كرديد براي تقويت روحيه انقلابيگري و اسلاميگري؟ اين كه ديگر نهاد هدايت شده از خارج از ايران نيست! اين نهادي است زاييده خودتان! و مگر چه كرده اند و چه گفته اند؟ نهايت حرفشان ممكن است انتقاد از نحوه مديريت دانشگاه يا دانشكده اي بوده باشد! آنچه اين روزها انتقاد يك گروه دانشجويي را در راس خبرهاي سياسي قرار مي دهد،انتقاد صنفي آنها نيست. بلكه بازداشت ناگهاني ۱۴- ۱۵ دانشجو - و به گفته اي حدود ۲۰ دانشجو- است كه تنها جرمشان اين بوده كه به جاي تمكين محض! خواسته هاي صنفي شان را مطرح و از ان دفاع لفظي كرده اند. آيا هركس كه گفت نه، بايد زبانش را بريد؟
(اين چه سوالي است كه مي كنم!! تعارف كه ندارند!)
و بالاخره اينكه چه كسي حركتهاي صنفي و اجتماعي را به سمت سياسي شدن هدايت مي كند و چرا؟ آيا ما حق نداريم بپرسيم چرا اخبار كشورمان چنين سياه و تار در راس اخبار دنيا مخابره مي شود و امنيت ملي، به كنار (كه به فرض هم اگر اين بيراهه، راهي باشد براي حفظ آن)، آبروي ملي مان است كه اگر چيزي از آن مانده باشد، چون پر كاهي بر باد مي رود و ديگر كجا مي شود در بازار مكاره خبرسازي جهان،نام ايران را با ارزش خبري ديگري به جز "برخورد" عجين كرد؟
