بازجویی آنها مربوط به اتفاق های ۲۲ خرداد امسال و تجمع زنان در میدان هفت تیر در اعتراض به قوانین ضد زن بوده است.
عشق بازي، گونه زميني رابطه، و عشق ورزي، گونه روحي- دوست ندارم بگويم روحاني- آن است. به نظر من سكس مي تواند بخشي از عشق بازي و عشق بازي هم مي تواند بخشي از عشق ورزي باشد، اما نه الزاما هميشه.
سكس مي تواند فقط يك تجربه باشد.عشق بازي مي تواند يك مرحله پيشرفته تر از آن به سمت ارتباطي فراتر از تن. اما باور نمي كنم كه عشق ورزي تنها يك رابطه براي تجربه كردن باشد. به نظر من نمي تواني به عشق ورزي برسي و بگويي فقط براي تجربه كردن بود! تو گرفتار شده اي. دچار شدن هم تجربه اي است، ولي فرق است بين ماه من و ماه گردون.
دوست خوب من، اميدوارم جواب سوالت را داده باشم. مي دانم كه پاسخ به آن سوال سخت فرصت و فراغت بيشتري مي طلبد كه به خاطر نداشتن هردوش، همين دو ماه را هم بدقولي كردم. پس حرف بيشتر بماند تا سفر بعدي. اما آنچه از مصاحبه ام با ايران امروز نقل كرده اي درباره سنگساريها و اينكه آنان آيا عاشقند يا فقط تن داده اند .... را واقعا بايد سر فرصت جواب دهم.
دوست دارم نظر ديگران را هم دراين باره بدانم.
از معاون حقوقی - پارلمانی وزارت ارتباطات باید پرسید که : آیا سایت بلاگ رولینگ که یک سایت سرویس دهندده به بلاگ هاست، مستهجن است؟ یک بار دیگر باید آن شعار زیبایمان را سر بدهیم که سانسور وقیح است نه سایتها!!!
گفته بودم طوري بيايي كه بوي تو را باد نشنود!
ديوانه شده پسر
پيرهنت را به دهان گرفته كجا مي برد!
ـــــــــــــــــ
بازگشته ام از سفر
سفر از من
باز نمي گردد.
ـــــــــــــــــ
بنويس
بنويس و هراس مدار
ازآن كه غلط مي افتد.
بنويس و
پاك كن
همچون خدا كه هزاران سال است
مي نويسد و پاك مي كند
و ما هنوز مانده ايم
در انتظار پاك شدن
و بر خود مي لرزيم.
ـــــــــــــــــــ
شعرها از كتاب "توفاني پنهان شده در نسيم" سروده " شمس لنگرودي" است. كتاب گزينه اي از هشت دفتر شعر شاعر است كه در فاصله سالهاي ۱۳۵۱ تا ۱۳۸۲ سروده شده اند. هميشه شعرهاي شمس را دوست داشته ام. او عميق و بسيار تصويري شعر مي گويد. زبانش آميزه آهنگيني از دانش و كنكاش بسيار در موسيقي شعر است.
اگر شعر خواست دلتان و شعر خوب، توفاني پنهان شده در نسيم را ورق بزنيد.
بهاره دوللو (وکیل حاجیه) روند دادرسي در اين دادگاه را مثبت ارزيابي كرده و مي گويد گرچه هنوز هيچ حكمي صادر نشده است ولي اميدواريم كه با توجه به روال دادرسي، راي به برائت حاجيه اسماعيل وند صادر شود.وی تصریح می کند که صدور حکم برائت بعد از هفت سال حبس کشیدن یک زندانی، به اتهام زنای محصنه و صدور اولیه حکم سنگسار نیازمند شجاعت قاضی است و اظهار امیدواری می کند که قضات چنین پرونده هایی با علم به این موضو.ع، شجاعانه و بدون اینکه تحت تاثیر حواشی قرار بگیرند، رای صادر کنند.
اگر پیش از این خواننده سایت زنان ایران بودید، می توانید از این پس هم بخوانیدش :)
۲-در یکی از شهرهایی که من {دکتر تاج بخش} با شهردارش کار می کردم درفقط پنج روز عاشورا سه میلیارد تومان به طور داوطلبانه از طرف مردم هزینه شد. آن هم در شهری با جمعیت متوسط بین 150 هزار تا 200 هزار نفر. شورا رفته بود از این هیاتهای مذهبی پرسیده بود که ده درصد از این هزینه پنج روز را شما در طول سال در محله خودتان به اسم هیات مذهبی تان صرف آبادانی و ساخت و ساز عمومی شهری کنید،ولی قبول نکردند.
۳-پژوهش من نشان می دهد که شوراها و شهرداریها خیلی بیش از آنچه که مردم فکر می کنند، تاثیرگذارند. آنها استقلال دارند ، پول دارند، منابع دارند، و ظرفیت. واقعیت این طور است. نتیجه این پژوهش منتشر هم شده. یعنی چیز محرمانه ای نیست. همه می دانند . در خود تهران به عنوان نمونه می دانید چقدر بودجه دارد؟ بنابراین اگر فکر می کنیم تاثیر شوراها بر روند خیلی از وقایع کشور کم است یا اصولا تاثیری ندارد اشتباه می کنیم. به هرحال منابع مالی قدرت وظرفیتی به شوراها می دهد که قابل انکار نیست.
۴- در ایران مشکل کلی شوراها، ساختار سیاسی در سطح ملی است.
برای خواندن کل مطلب، مصاحبه ام را با دکتر کیان تاج بخش بخش در کنشگران بخوانید. اهمیت شوراها در تاثیرگذاری بر کل کشور نمی شود نادیده گرفت و نیز سیاستهای کلان کشور را در ناکارمدی شوراها اصلا نمی شود نادیده گرفت! حالا ببینیم کدام اهم و کدام مهم است.
این هم فیلم این موجود. بنده فقط یک اطلاع رسانی کردم درباره یک شایعه. من نه محقق زیست شناسی ام، نه ماهیگیر و غواص، نه جانور شناس، و نه احتمالا ماهی که ضرر یا نفعی در انتشار این خبر داشته باشم.
ولی یک سوال: چرا فکر می کنیم نباید به شایعه اهمیت داد؟ در این دو سه روزه کلی خبر و اطلاعات در مورد موجودی که جهش زیستی اش از ماهی به سمت گونه انسانی است، خوانده انم . کلی هم شایعه و دروغ شنیده و دریافت کرده ام. اما من خبرنگارم و بسیار طبیعی است که به شایعه اهمیت بدهم و بروم دنبالش. این خبر برایم هم تازگی دارد ، هم شگفت انگیز است و هم مجاورت دارد یعنی اگر خبرش درست باشد، در حوزه جغرافیای کشور من اتفاقی نادر رخ داده (ارزشهای خبری). این خبر از نوشهر به من رسید . ولی در همین فیلم نوشته شده که این موجود در آبهای خلیج فارس صید شده است. من نمی دانم کدامش درست است و اصلا آیا درست است یا این فیلم ساختگی است ولی به نظرم اگر کسی - یک رسانه- می رفت دنبالش، این همه شایعه دور و برش ساخته نمی شد. به نظرم پرداختن به این خبر تا همین جا کافی است.
پیوست:
نازلی عزیز هم ضمن توضیحاتی در مورد یک اتفاق زیستی-پزشکی این و این لینک رو فرستاده.
اين، سخني است كه این روزها در بسیاری از خانه هاي حوالي نوشهر و چالوس و شهسوار و رامسر و ... شنیده می شود.
من دليل روشهاي قرون وسطايي برخورد با يك خبر را اصلا درك نمي كنم. وقتي يك خبر، يك شايعه، يك دروغ اصلا! دهان به دهان نقل مي شود و چنان فراگير مي شود كه در هر ماشين و خانه و مغازه و خياباني مردم فقط درباره آن صحبت مي كنند، چرا صدا و سيما - حتا تلويزيون محلي- درباره اش چيزي نمي گويد و نمايش نمي دهد! يا مطبوعات درباره اش نمي نويسند!!!بابا عصر اطلاعات يعني همين كه شما خبر را نمي توانيد در جيب بغل كتتان قايم كنيد!وقتي بلوتوسها فعالانه فيلم تهيه شده توسط مردم را با سرعت اعجاب آوري از اين موبايل به آن موبايل اس.ام.اس مي كنند.
ماجرا چيست؟ ماجرا اين است كه موجودي صيد شده كه نيمي از بدنش ماهي است و نيم ديگرش شبیه اندام زني ؟!!!!!
ماجراي پري دريايي، اين روزها و شبها تنها روايت شنيدني در حوالي خزر بوده است. آنها كه فیلم و عکسهای این موجود را ديده اند براي كساني كه نديده اند از هانس كريستين اندرسون هم در استفاده از تخيل پيشي گرفته اند.
به محض دريافت اطلاعات بيشتر درباره اين پري دريايي غريب درباره آن بيشتر خواهم نوشت.
پیوست ۱: طولش بیش از سه متره. و بالاتنه اش و اندام جنسیش شبیه زنه.
پیوست ۲: برخورد ما با عجایب خلقت برخوردی نه از سر شعور و منطق بلکه بیشتر بر اساس داده ها و تجربه هایی هست که پیش از این در زندگی مون تجربه کردیم. خب حالا در بین این همه عجایب آفرینش شعور محدود ما چقدر توان تجربه کردن داره؟ اینو جدی می گم. تا حالا از خودمون پرسیدیم که چرا فکر می کنیم مغز ما باید توان تحلیل کردن همه چیزی رو داشته باشه؟ اصلا مغز ما چقدر توان داره؟!
از همه وحشتناکتر این که در برخورد با چیزی که تا بحال ندیدیم و براحتی می شه دستکم کم کم کم .... روش یه تحقیق علمی انجام داد، اولین واکنشمون این باشه که به مسائل مذهبی ربطش بدیم یا از توش خرافات دربیاریم و شروع کنیم براش قصه سازی !! این بدترین واکنش، در برخورد با یک پدیده عجیبی که تا بحال ندیدیمه. برخوردی که من پیش از این هم چوبشو خوردم.
دو سال پیش بود که برای خبری راهی ۳۰۰ کیلومتر اونور زاهدان در بلوچستان خودمون شدم . موضوع درباره زنی بود که ادعا می گرد یک قورباغه به دنیا آورده.
باور کردنش سخت بود. تعریف کردن خود ماجرا بمونه برای بعد ولی برخوردی که با این خبر در ایران شد برای من عجیب تر از خود خبر نبود. من از یک روستا در ۳۷۰ کیلومتری زاهدان داستان رو شروع کردم . تا دانشگاه زاهدان ( یکی از مسوولان دانشگاه می خواست حتا به جرم نشر اکاذیب از من شکایت کنه!!) تا آزمایشگاه دانشگاه، تا مرکز جانور شناسی یکی از دانشگاه های پزشکی تهران ( به دلایلی اسمش رو اینجا نمیارم) و تا یک جانور شناسی که به طور خاص روی قورباغه ها تحقیق می کنه در گرگان که متاسفانه نتونستم خودم برم و باهاش صحبت کنم و .... یک واقعیتهایی درباره این قورباغه وجود داشت که قابل انکار نبود. اما یه چیزهایی هم بود که با عقل بشری جور در نمی آمد!
در روستایی که من به خاطر این خبر تا اونجا رفته بودم، هفت سال باران نباریده بود. خشکسالی زمین رو چنان قحطی زده کرده بود که پای من تا مچ در شن زار فرو می رفت. نخل های خرما زیر خاک ، تقریبا سفید رنگ شده بودند. نه چاهی، نه برکه ای، نه رودخانه ای ، از اون جا تا اولین رودخانه غیر روان، چند صد کیلومتر راه بود!!!!! و یک نفر از اینها که می گفتن این زن دروغ گفته، به من جواب نمی داد که قورباغه که تنها می تونه در محیط مرطوب زندگی کنه، چه جوری ممکنه تو اون شنزار اصلا زنده مونده باشه!!!!
وجود قورباغه دروغ بود؟! من رفتم دیدمش! ازش عکس دارم. از دست و پاهای عجیبش که برخلاف قورباغه های معمولی که ما دیدیم، بین انگشتاش بازه و پره نداره! ازش فیلم دارم!!! اشپیگل گزارش این سفر رو چاپ کرد (البته روزنامه اعتماد هم در دو شماره منتشرش کرد) ولی واکنش کلی بویژه از طرف روزنامه نگارای ما - که خیلیاشون اصولا دوست دارن همه چیز رو پشت میزهای تحریریه تحلیل کنن- این بود که بخندن و رد بشن . و حتا لابد فکر کنن من خل شدم!!! دوست خوبم که پزشک این زن بود از چند طرف تحت فشار قرار گرفت که چرا با من در این مورد حرف زده و بدتر از همه این که برای مسکوت گذاشتن ماجرایی که فقط می تونست یه سورس علمی باشه!!! فوری مساله شیعه و سنی رو کشیدن وسط و شروع کردن به اینکه این مساله به خاطر مسائل قومی و مذهبی نباید بیش از این موشکافی بشه. آخه چه ربطی داره؟! یه اتفاقی افتاده، یه ادعایی شده، می تونه از اصل دروغ باشه، می تونه هم راست باشه. ولی مهم تر از همه اینه که به هر دلیلی می شه بررسی اش کرد. می شه ریشه اشو درآورد و دید که واقعیت داره یا نه.
اینارو نوشتم فقط برای اینکه به همکارای مطبوعاتی ام بگم که حتا اگر صید پری دریایی دروغ یا شایعه باشه، پرداختن به یک افیانه جهانی ارزش اینو داره که یه سوالی در موردش کنین!!!
پیوست ۳: با توجه به اطلاعات جدیدتر متن بالا رو کمی اصلاح کردم.
یادداشت بیشتر به مضامین شعری (نه فرم و ساخت و ...) و اصطلاحاتی که در شعر تکرار شدن اشاره داره و سعی کرده از لابلای اون، یه دید روان شناختی ارائه بده. به هر حال از خانم کتایون به خاطر وقتی که گذاشتن ممنونم.
۲- نزديك هزار نفر در سالن جمع بوديم. بيش از ۸۰۰ نفر زن و كمتر از صد نفر مرد. ما پدر و مادرهاي دختران مدرسه آوا بوديم. روز انتخابانجمن اولياء و مربيان. انجمني كه بناست تصميمهاي مشورتي درباره مدرسه بگيرد. داوطلبان بايد اسم مي دادند و در دو دقيقه خودشان رامعرفي مي كردند. ظرف كمتر از ۵ دقيقه بيش از ده نفر از مردان از جمع كمتر از ۱۰۰ نفري به روي سن رفتند. و از جمع بيش از ۸۰۰ نفري زنان، تنها دو زن راهي سن شدند. نه مي توانستم بشينم سر جام و نه وقت آن را داشتم كه خودم را كانديد انجمن كنم. بدتر و واقعي تر از همه هم اين كه از رقابت كردني كه طرف رقابت را اصلا نمي شناسي متنفرم. به نظرم شناخت ما از كانديداها خيلي مزخرف بود و توضيح آنها درباره خودشان فقط معلوم مي كرد كه چكاره اند وتحصيلاتشان چيست و به نظر من اصلا اين دو مهم نيستند.
رفتم بالا و خوشبختانه بعد از من حدود ۱۰ زن ديگر آمدند. مي خواستم برگردم سر جام اما روم نمي شد راستش. خيلي وضع ناجوري داشتم. بقيه كه شروع به معرفي خودشان كردند تقريبا مطمئن شدم كه بروم سر جام بنشينم. از بين حدود ۳۰ كانديدا، تقريبا همه سالهاي قبل عضو انجمن بودند و خيلي ها مي شناختنشان.
نوبت به من رسيد. در دو دقيقه چه مي توانستم بگويم جز اينكه من نيامدم كه به من راي بدهيد آمدم فقط براي اينكه از اينهمه مادري كه اينجا نشسته بودند،نگاه زنانه و مادرانه اي هم در انجمن باشد و با توجه به اينكه حالا تعداد زنان كانديدا زياد شده مهم نيست به كه راي مي دهيد فقط لطفا به توازن جنسيتي آنها و نسبتشان با حاضران در جلسه توجه كنيد.
احساس كردم كسي به حرفهام توجهي نداشت. شايد هم اين تصور من بود.
به هر حال امروز كه رفتم دنبال آوا مدرسه. نامه اي بهم دادند و تبريك اينكه دهمين راي را از ۱۵ نفر آورده ام :)
آنقدر مطمئن بودم كه راي نياورده ام كه حتا نپرسيده بودم كه چه كساني انتخاب شدند!! احتمالا مدير مدرسه فكر مكرده كه من چه آدم بي تفاوت و بي توجهي هستم...
حالا يكي بگه وظيفه انجمن اولياء و مربيان چيه؟! قراره ما چه كنيم؟ البته خودم اولين قدم رو مي دونم چيه؛ تذكر به آقاي دكتر فلان و استاد دانشگاه بهمان كه در مراسم سخنراني كرد و من مثل كك در جام مي پريدم از اينكه اولا انرژي هسته اي چه ربطي به انتخابات انجمن داره؟ بعدشم آخه تو به قول خودت بعد از ۳۵ سال كار چطورمي گي: "دانش آموز مطلوب"!!!! يكي از ركن هاي مدرسه است! دانش آموز مطلوب يعني چي؟و دانش اموز نامطلوب كيه؟ اين چه جور نگاه پرورشي به بچه هاييه كه صفحه ذهنشون رو ما مطلوب و نامطلوب مي كنيم.
وقتي اين آقا داشت حرف مي زد به زور خودمو سر جام نشوندم. و خب خوبيش اينه كه مي دونم در اولين جلسه انجمن در چه موردي بايد حرف بزنم.
۳- گاهي سكوت چه چيزاي خوبي به آدم مي ده كه عمرا اگه حرف زدن مي داد!
و حاجيه اسماعيل وند راهي جلفا مي شه تا اون هم ظرف يكي دو روز آينده حكمش رو بگيره.
متاسفانه با اينكه به حاجيه قول داده بودم ولي امروز و فردا مشكلي دارم كه نمي تونم برم جلفا.
دعا كنم اگر، لابد شعري ديگر از راه مي رسد و سنگي دگر؟!
حالا قلبت هم مي گويد كه توان اين همه نداري! يا داري پير مي شوي يا پير دارد تو مي شود. فرقي نمي كند به هر حال.
سالن پاييني حسينيه ارشاد تقريبا پر شده بود. از محمد علي عمويي چپ چپ چپ گرفته كه ۳۷ سال از عمرش را در زندانهاي پيش و پس از انقلاب گذراند تا احمد قابل مجتهد.
از ملي مذهبي ها گرفته تا منصور اوصان لو و يوسفي اشكوري. خلاصه جمعي از زندانيان با سابقه!! يكجا جمع بودند و خوبي جمع به تنوع عقيدتي آنها بود.
يكي ديگر از نكات جالب، تفاوت نگاه علمي و نگاه مذهبي در تحليل وضعيت كلي زندان بود. دكتر آخوندي كه از استادان بنام حقوق است،در سخنراني اش بي آنكه اشاره اي مستقيم كند به مخالفت با مجازاتهايي مثل اعدام،زندان را جزء پيشرفته ترين دستاوردهاي بشري براي تنبيه مجرمان ذكر كرد و دائم تاكيد مي كرد كه مجازاتي بهتر و بالاتر از زندان نيست به شرطي كه شرايط انساني در آن رعايت شود. ايشان علت بسياري از نارضايتي ها را فراهم نبودن اين شرايط مي دانست وگرنه كدام آدم عاقل و بالغ است كه زندان عادلانه را براي مجرمي كه حق را زير پا گذاشته نخواهد.
اما طرف ديگر ماجرا آقاي احمد قابل بود كه به استناد دوران پيامبر و خلفاي راشدين، زندان را در حكومت اسلامي چيز بعيدي مي دانست. ايشان بحث تفاوتهاي حبس و زندان را مطرح كرد كه در زمان صدر اسلام بيشتر حبس مورد نظر بوده و اگر كسي در خانه هم تحت مراقبت قرار مي گرفت به آن حبس مي گفتند و حبس در روايات به اين معني نيستكه كسي را در چارديواري محبوس كنند و ...
خلاصه حرف آقاي قابل برخلاف دكتر آخوندي رد زندان در حكومت اسلامي بود. متاسفانه جلسه پرسش و پاسخي نيود تا از ايشان بپرسم كه آيا با وجود پيشرفت علم بشري از جمله در رشته اي مثل حقوق قضايي آيا بايد براي اموري كه منشا اجتماعي دارند، و آزمون و خطاي آن جلوي چشم ماست، به رفتارهاي اجتماعي صدر اسلام مراجعه كنيم؟ و به دنبال تفسير و تحليل چيزي باشيم كه توان دسترسي به اصل آن را نداريم زيرا در گذشته رخ داده و به هر حال دانش ما از آن بسته به نقل ها و روايتهاست و .... خيلي چيزهاي ديگر. حيف كه وقت براي پرسيدن پيش نيامد. اما نكته جناب قابل تاكيد بر نفي زندان بود ولي ندانستم آيا كه اين نفي زندان ربطي هم به مجازات جايگزين آن دارد يا نه؟ مثلا بهتر است طرف اعدام شود تااينكه زندان بماند؟ در ضمن ايشان نگفت به جز روايات و فقه رايج نظر شخصي شان به عنوان كسي كه هم دانش فقهي دارد و هم تجربه زنداني شدن و هم تجربه دمخور بودن با انواع زندانيان، درباره زندان چيست؟ آيا آن را نفي مي كنند و مثلا اعدام و سنگسار را مجاز مي دانند؟
يكي از سخنرانان خوب مراسم سعيد مدني بود كه اطلاعات بسيار مفيدي درباره آمار زندانيان داد. فقط يك لحظه روي اين رقم تامل كنيد: ظرفيت زندانهاي كشور ما بين ۵۰ تا ۶۰ هزار نفر است (دركل كشور) در حالي كه الان سه برابر اين تعداد زنداني داريم. اتاقها، سالنها، حياط، فضاهاي بهداشتي ، و مهمتر از همه تختخوابهايي را تصور كنيد كه در ان فضاي بسته، سه برابر ظرفيتشان !!! پذيرش دارند. و دوباره از خودتان بپرسيد كه اينها چطور مي خوابند؟! يك سوال ساده است ديگر. سوال ساده اي كه جوابش به اين سادگي ها نيست...
محمدعلي عمويي كه با تشويق مدت دار حاضران پشت تريبون رفت از خاطرات ۳۷ ساله زندانش گفت.و بسيار تلخ گفت. از سه سال انفرادي. سه سال تنها ديدن يك نفر؛ زندان بان!!! خيلي تجربه غريبي است.۳۷ سال؟!!! اما همچنان شانه راست و سر بالا و بسيار موقر و محكم!
اما يكي از قسمتهاي غير جالب سخنراني آقاي اكرمي وزير آموزش و پرورش دولت موقت بود. كه به نظرم با توجه به موضوع جلسه اگر از تجربه هاي شخصي اش در زندان مي گفت و نتايجي مي گرفت بهتر بود اما صحبت از نهج البلاغه؟ اينجا جاش نبود!
پيوست: يادم رفت بگم كه سمينار رو انجمن دفاع از حقوق زندانيان برگزار كرده بود. به هر حال دستشون درد نكنه.
پيوست دو: چون متن رو از حفظ نوشتم يادم رفت اين ها رو بهش اضافه كنم: در همه سالهاي بعد از انقلاب آمار زندانيان افزايش يافته به جز سال ۱۳۶۸!!!!!!!
و چند سوال: شما وقتي عصباني هستيد چه مي كنيد؟ بيرون مي ريزيد؟ مي خوريد؟ سكوت؟ دعوا؟ بخشش؟ و ...؟ لطفا غلو نباشد!
- اگر كسي با شما بتندي حرف بزند ولي واقعيت را بگويد چه رفتاري مي كنيد؟ ناراحت مي شويد؟ جوابش را بتندي مي دهيد؟ سكوت؟ بنرمي پاسخ مي دهيد؟ ....؟ لطفا غلو نباشد!
- تا حالا شده كه سرحال باشيد و دلتان بخواهد با كسي شوخي كنيد و او سخت برنجد؟... لطفا غلو نكنيد
- نه عصباني ام نه هيچ چيز ديگر. اينها فقط از ذهنم گذشت. ... آن غلوها براي شما بود نه من.
۲- فردا عازم سفرم . بايد دستكم سه مطلب مي نوشتم. كه دو تاش را قول داده بودم و در جواب سوالي بودند. هيچ كدام را ننوشته ام .
۳- ولي چيزهايي بهتر از وبلاگ نويسي نوشته ام امروز. باور كنيد :)
پيوست: محمد جان نوشتن درباره آنچه يادآوري كرده اي، خاطري فراخ تر مي خواهد كه اين روزها ندارم. ولي سر قولم هستم هنوز.
بعد از يك هفته بي خوابي بالاخره نوشتن متني را ديشب تمام كردم كه خودش مي توانست كلي سر ذوقم بياورد . ولي سر ذوق نيستم. بعد از سه ماه دويدن به اين ورو آن ور بالاخره كمپين سنگسار اعلام وجود كرد كه خودش مي توانست كلي سرحالي بدهد اما سرحال نيستم.
تنها دلگرمي ام دو ساعت و اندي مولوي خواني است در خانه اي كه دوستش مي دارم و از زبان كسي كه دوستش دارم و در جمعي كه دوستشان دارم. ولي آن هم گرچه دلگرمم مي كند - مثل سه شنبه هاي اين همه سال- و انرژي مي دهد اما سر حالم نمي آورد.
شايد خسته ام و نياز دارم به استراحت ولي يك دنيا ايده و كار و نوشتني دارم كه استراحت را پس مي زند و وسط اين همه كار يك مسافرت اجباري هم هست كه خودش كلي كارهاي ديگر را عقب مي اندازد.
بدتر از همه اين حساسيت لعنتي است به زمين و زمان كه به گمانم خودش معلول خستگي است. دوست ندارم كسي - هيچ كس- بر پرده سپيد ذهنم خط بكشد!
نه مي توانم اين جمله را توجيه كنم نه توضيح بدهم. ولي بخش عمده اي از پاچه گيري امروزم به همين دليل است. روي پرده سپيد ذهن من خط نكش! لازمش دارم. هي هم توضيح هاي منطقي عقلاني نياور كه دو دو تا مي شود ۴ تا و تو چرا اين را نمي فهمي؟! چرا نمي فهمم خوب هم مي فهمم. ولي نه نياز دارم به دانستن اين منطقهاي انساني و نه دلم مي خواهدشان الان. داشتم با حس قشنگي زندگي ام را مي كردم. يك مداد نوك تيز آمد و ... حالا هي دليل بيار كه تو اشتباه مي كني و من هي بگويم كه تسليم منطق توام. چيزي عوض مي شود؟!
چند ساله کتمان می شه و انتشار اون رو تشویش اذهان عمومی می دونن؟
چند ساله که مردم کتالم و حومه اش (یکی از بخشهای رامسر) یعنی پر آب ترین منطقه ایران!! آب آشامیدنی ندارن و آب شهری به قدری بوی لجن یا کلر می ده که تقریبا غیر قابل آشامیدنه و مردم آب آشامیدونی شونو از چشمه های کوه های رامسر که از دل زمین میاد بیرون تهیه می کنن؟
راستی رادیو زمانه ایها این خبر واقعا درسته؟
خوشم اومد كه خودش اومد اينو گفت. ولي فردا بايد برم مدرسه شون و توضيح بدم! ولي آخه چه توضيحي؟!
كلي غصه دارم و دلشوره. شايد كسايي كه منو مي شناسن بگن از تو بعيده! ولي بعيد نيست. غصه دارم چون مي دونم چقدر بهش گرون اومده كه به پدرش توهين كردن. و دلشوره دارم براي اينكه نمي دونم واكنش خونواده دختره چه جوريه. و از همه مهمتر نگرانم كه آيا تو اين شرايط امنيت رواني داره تو سرويسي كه هر روز مي بره و مياردش؟
اين مساله بيشتر نگرانم مي كنه. چون خودم تجربه اشو دارم. وقتي كلاس دوم دبستان بودم، مجبور شدم به خاطر شروع جنگ و احتمال كشيده شدن آژير خطر و تعطيل شدن مدرسه، به مدرسه روستامون برم. با بد يا خوبش كار ندارم. ولي بعد از انقلاب شرايط ما تغيير كرده بود. با اين كه پدرم خيلي مردم دار بود و تو محيط زندگي ما بيشتر مردم دوستش داشتن و بهش احترام مي ذاشتن،ولي هنوز آقا بود و آقا صداش مي كردن. هنوزم مي كنن. پسر خان بود و نوه خان. و نوه خانم( يه چيز شبيه خان زن كه مادر مادربزرگم بود) براي همين ما از ظاهرمون گرفته تا لهجمون و همه چيزمون با بچه هاي ديگه فرق مي كرد.
ما بلد نبوديم گيلكي حرف بزنيم.(۱۸ سال بعدش ياد گرفتم و حالا هم وقتي حرف مي زنم همه مسخره ام مي كنن) و اين از نظر بچه هاي مدرسه شستا - مدرسه ما- يعني بهترين دستاويز براي مسخره كردن.
كاش موضوع به مسخره كردن ختم مي شد. در مسيري كه به مدرسه مي رفتيم، تمام راه پسراي محل، من و خواهرم رو كه دو سال از من بزرگتر بود دنبال مي كردن و به طرفمون سنگ پرتاب مي كردن. ركيك ترين فحشهايي كه اون موقع معني خيلي هاشو نمي دونستيم حواله خودمون و مادر و خواهرمون مي كردن.
بابام راهنماي تعليماتي بود توي شهسوار و نمي تونست خيلي از روزا ما رو برسونه تا دم در مدرسه. وقتي از مدرسه تعطيل مي شديم گاهي پسرا تا سر كوچه دنبالمون مي كردن. يادمه قصاب محلمون يه پسر داشت كه هم كلاس من بود. هميشه آرزو مي كردم اين بميره(واقعا متاسفم ولي وقتي مي گم امنيت رواني همينه ديگه) واقعا آرزوم بود. حتا سر كلاس كه مي نشستيم به خاطر حضور چندش آورش و كارهاي تهوع آوري كه تو مسير خونه مي كرد نمي تونستم حواسمو جمع كنم. شايد به همين خاطر بود يا يه علت ديگه كه تو كلاس جامو گذاشتن كنار صندلي معلم! حالا كه فكر مي كنم كار احمقانه اي بود و خودم شرمنده مي شم. ولي اون موقع مثل يه معجزه بود كه منو از دست اين پسره نجات مي داد.
من هر حرفي كه مي زدم لهجه فارسيمو مسخره مي كرد و ...زنگ تفريحا مي دويدم و پناه مي بردم به خواهرم. اون يه معلم داشت كه خيلي خيلي مهربون بود. هنوز ريشهاي بورش يادمه و لبخندشو وقتي كه مي ترسيدم نوازشم مي كرد و آرومم مي كرد. اسمش اگه درست يادم مونده باشه شامرادي بود شايدم اشتباه مي كنم. يك سال بعد شنيدم كه گرفتنش. چپ بود.البته اينا رو بعدها فهميدم. اون موقع گفتن رفته از اينجا و ديگه هيچ وقت ازش خبري نداشتيم.
از همه بدتر راه برگشت از مدرسه بود.خيلي وقتا سكينه دختر قد بلند همسايمون ما رو تا دم دروازه باغمون مي رسوند.
گاهي يادآوريشم آزارم مي ده. من عاشق محلمونم. ولي الان كه فكر مي كنم حتا به ترك تحصيلشم مي ارزيد. اينكه دو تا دختر ۷ و ۹ ساله هر روز از اين تونل وحشت رد بشن. وقتي مي گم آرزو داشتم اون پسر بميره شايد باور كردنش سخت باشه. وقتي دارين از يه خيابون رد مي شين و يهو يه نفر از پشت نرده يه باغ بپره بيرون و شلوارشو بكشه پايين و قهقهه بزنه. اين تصوير وحشتناك بعد از ۲۶ سال هنوز از ذهن من پاك نشده.
مي دونم كه دختر من شرايط ما رو نداره و مساله اش خيلي طبيعيه. فقط يه نفر به موهاي باباش خنديده. ولي از تصور اينكه تو راه مدرسه امنيت رواني اش به هم بريزه،ديوونه مي شم.
شايد نبايد اينا رو مي نوشتم. ولي.... چه اهميتي داره. بعد از اون سال من و خواهرم همه خطرها و خستگي هاي رفت وآمد به شهر رو به جان قبول كرديم. گاهي تو سرما و گرما ساعتها مجبور بوديم پشت در اتاق بابام منتظر بمونيم تا كارش تموم بشه. ولي هرگز حاضر نشديم به مدرسه ده برگرديم.
پیوست: اوه! به خیر گذشت. چه سخته بچه آدم بره مدرسه.
وممنوع ترین عاشقانه را برای تو می سرایم. ...
این هم شماره ۱۳۴ مجله زنان و صفحه شعرای من تو این شماره اش. خیلی هم ممنون از خانم مژده دقیقی عزیز.
خودم این شعرو دوست دارم:
ـ چه صيد كردهاي در ترانة تورت ماهيگير؟
ـ آفتاب ناسروده صيد كردهام.
ـ در زنبيل بزرگت چه پنهان داري چايچين؟
ـ پلاس برگهاي نارسم را به خانه ميبرم.
ـ برنجكار!
گيسوان شاليات را به چند ميفروشي؟
ـ به رنج ميفروشم عمر زالوزدهام را.
ـ كجا ميبري آوازهاي البرز را چشمهكيله ۱ ؟
ـ پاچين دردهام را به شبنشيني خزرماه ميبرم
دور شو از من!
شاعرسنگ كوچك بيتاب،
سيل در راه است.
۱ - چشمه کیله رودخانه ای است که از وسط شهسوار می گذرد.
- سلام، كجايين ؟! چرا گوشيو برنمي دارين؟
آروم جوابتو مي ده. تقريبا با پچ پچ.
- چي شده؟! خوابيدين؟!
- مامان خوابه (بازم با پچ پچ)
- نهههههه! الان و امشب نه!
چرا؟ دوباره؟ در چه حد؟ مي تونه تكون بخوره؟ مي تونه راه بره؟
- نه! از ديروز نتونسته از تخت بياد پايين. خيلي درد داره، خيلي. دوباره استخوناش تغيير حالت دادن ...
ديشب نتونستم باهاش حرف بزنم. ولي امروز صبح يه كم بهتر بود. تونسته بشينه و بره تا دستشويي. خدا رو شكر.
تو اين دو سال صد بار مرديم و زنده شديم.
دلم شعر مي خواد و نيست. نمياد بيپدر!
تعدادي نامه رسيده كه حتما با يادنويسهاي دفتر يادبود براي دل آرا مي فرستيم.
محمد و تورج و ايمان عزيز زحمت كشيدن و يك كارت پستال طراحي كردن - بماند كه يك روزه از تبريز به تهران اومدن، نمايشگاه رو ديدن و برگشتن!!- كه حتما با همين توضيحات فرستاده مي شه.
عده اي لطف كردن و شعر يا نوشته هايي در وبلاگها گذاشتن. اگر لطف كنين و همه اينها رو براي من تو كامنت دوني بذارين خيلي ممنون مي شم كه بتونم پرينتشو بفرستم براي نقاش.
يك توضيح اضافه هم براي عده اي كه ايراد گرفته بودن كه ما چرا يه آدم گناهكار يا شريك جرم رو اين قدر بزرگ مي كنيم: قصد ما بزرگ كردن نيست. من هم معتقدم كه دل آرا مرتكب اشتباه هايي شده. اما داشتن اشتباه دليل نمي شه كه كسي به حرف او و وكيلش كه دلايلي براي رد اتهام قتل او دارن، گوش نكنه!
مساله همينه كه اقرارهاي اوليه اون، با ادله اي كه در دفاع وكيلش اومده بود مي تونست نقض بشه. اما اين اتفاق نيفتاد چون او فرصت ابراز نظر و بازسازي دوباره صحنه رو پيدا نكرد. خوشبختانه او يك هنرمند بود و نقاشي هايي داشت كه مي تونستن به جاي او و به جاي ما حرف بزنن. چرا نبايد اين فرصت به يك دختر ۲۰ ساله داده مي شد؟! حالا اينكه بعضيها مي خوان به اون كه سه سال در چهار ديوار محبوس بوده و تنها دلگرمي اش ديدار هفتگي خونواده اش بوده، كمي اميد و دلگرمي بدن، آيا اين قدر به شما گرون مياد كه ترجيح مي دين كسي وارد اين وادي نشه؟!
اميدوارم دور نباشه روزي كه خودش ميزبان نمايشگاهش باشه.
چند شب پيش در يه برنامه مبارزان از جنگ برگشته خاطراتشون رو مي گفتن. البته به نظر من ثبت وقايع جنگ اتفاقا خيلي هم مهمه ولي اينكه كسي بياد جلوي دوربين و با لبخند رضايتمندانه سعي كنه فيجيع ترين وقايع جنگ رو جوري بيان كنه كه انگارداره از يه كيك تولد حرف مي زنه و نه مثلا مغز متلاشي شده نزديك ترين دوستش يه كم!! عجيبه و عجيب تر اين بود كه آدم احساس مي كرد بعضيا فكر مي كنن داستان رو هر چه فجيع تر تعريف كنن (اونم با لبخند) جالبتر و مورد پسندتره!! امروزم (چهارشنبه) تو برنامه كودك آقاي قناد و همكارانش در مورد نارنجك (يه نوع شيريني خامه اي) حرف مي زدن ولي دائم و به طرز ناشيانه اي داشتن ربطش مي دادن به سربازي و جنگ و نارنجك انفجاري اونم با شوخي و رقص!
۲- هميشه تلاش داشته ام به عنوان يك روزنامه نگار حد و فاصله ام رو با گروه هاي سياسي حفظ كنم تا هم بتونم نقدشون كنم و هم دچار عوارض ناشي از منافع حزبي و گروهي اونها نشم. در عين اينكه به آزادي بيان و آزادي انديشه احترام مي ذارم ولي به نظرم بعضي از اونها اونقدر افراطي ان كه حتا خوندن خبراشون برام آزار دهنده است. حالا بيا و جمعش كن كه يكي از همين گروه ها بياد و بگه اصلا اين نمايشگاه دل آرا رو ما راه انداختيم با موج خبري و ....
قبلا هم نوشتم و اينجا هم به صراحت مي گم اين نمايشگاه هيچ ربطي به هيچ گروه سياسي نداره و روي هيچ موجي ام هم سوار نشده. اگر كار سياسي تون پيش نمي ره يا عرضه بازي سياسي ندارين با جون آدما اونم آدمايي در اين شرايط بازي نكنين!
اين متن زيبا را آقاي هژير نوشته اند:
...