تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

۱- يه نامه خوب، وسط حال و احوال گرفته، مثل يه ليوان آب تگريه تو عطشناكي مرداد.

۲- اين دختر بي دندون امروز فكر مي كنه همه كتابايي كه بهشون تو مدرسه دادنو بايد مامانش تا شب يه جا براش بخونه! بيا و درستش كن!

۳- مهمون يا مهموناي عزيزي دارم كه فردا از راه مي رسن.

۴- تا از  بازم چهارمي موند براي فردا (: دارم بازارگرمي مي كنم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:16 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱-  ۲۷ سال پيش همچين روزي چنين روزي كولي بازي درآوردم و مدرسه رو گذاشتم رو سرم كه آخرشم مجبور شدن رضايت بدن به جاي اينكه برم كلاس اول بشينم،‌ برم كلاس سوم و پيش افسون بشينم.

زنگ اول همونجور كه گريه مي كردم مدادمو تراشيدم و تراشيدم و تراشيدم تا نوكش تيز تيز شد. يهو نفهميدم چي شد كه يكي دستش خورد به دستم و خدا روز بد نده!‌ مداد كذايي عين سيخ نشست روي صورتم. هنوز صداي جيغاي اون روز يادمه. چقدر شبش مامان رو مخم كار كرد  كه راضي شدم دوباره برم مدرسه. خاطره اون روز هنوز يه خال خاكستريه روي گونه راستم.

فردا آوا كلاس اولي مي شه. مانتو و شلوار سوسني رنگش با مقنعه سفيد و دوردوزي صورتي روي جارختيه. بار اول كه پوشيدش ناباورانه به سرتاپاي خودش نگاه مي كرد. با يه تاپ و شلوار رفته بوديم و عينك آفتابي باربيشم گذاشته بود به جاي تل روي موهاش. وقتي عينك رو برداشت و مقنعه رو گذاشت و لباس رو پرو كرد، ‌با اخم گفت : خب اندازه است ديگه!‌ بسه درش بيار!

بعد كم كم وقتي ديد كه بقيه هم همين وضعو دارن پذيرفتش. فعلا تمام نگرانيش اينه كه امير حسين و پارسا و سروش باهاش تو يه مدرسه نيستن.

۲- بعد از چندين ماه و شايدم سال رفتم به يه جلسه شعرخواني. بايد از آقاي حافظ موسوي تشكر كنم براي همتش در ادامه دادن اين جلسات. مراسم نقد و بررسي آثار فرشته ساري بود و پرسش و پاسخ از خود شاعر و بعد هم شعر خواني. جاي همه رفقايي كه دورن و نيستن و نمي تونن بيان يا هر چيه ديگه خالي.

راستي ما يه رفيقي داشتيم كه قرار بود با هم يه شب شعر مجازي راه بندازيم و ... چي شد برادر؟!

۳- مي گي: معلوممه كجايي؟ يه زنگ نمي زني بگي اومدي يا نه؟!

- ببخشيد، كارم داشتي؟

- حتما بايد كار داشته باشم؟ دلم برات تنگ شده بود! مي خوام باهات حرف بزنم. يه قرار بذاريم؟ يا خونه من يا تو.

- در مورد چي؟

- چي در مورد چي؟

- مي خواي باهام حرف بزني ديگه!

- واقعا كه! ... پس عشقمون چي مي شه؟!

..... ((((((((((:

 گلم اگه من اين قدر خنگم تو ببخش. مي دوني كه نصف برنامه امروزو به خاطر شخص شخيص حضرتعالي اومدم.

۴- چهارمي رو فردا مي گم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:21 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مشغول نوشتنم. صداي زنگ موبايل بلند مي شود. نگاه مي كنم و شماره را مي شناسم. قلبم مي گيرد. مي دانم كه حاجيه است و مي خواهد بگويد باز هم با سند خانواده اش براي وثيقه موافقت نشده. خودم را آماده كرده ام كه باز حرفههاي تكراري ام را برايش بگويم كه كمي ديگر تحمل كند تا دادگاهش تشكيل شود. خودم را آماده كرده ام براي گفتن و اميد دادنهاي بي خودي كه خودم هم ازشان مطمئن نيستم. ولي چه مي توانم بگويم به زني كه هفت سال فقط ديوار ديده است؟

صدايش مثل هميشه مهربان است. حال و احوال مي كند و آرام از همه خانواده مي پرسد. آرام مي پرسم چه خبر؟ ناگهان صدايش مي شكفد. واقعا مي شكفد. چيزي شبيه فرياد مي گويد: من فردا آزاد مي شم....! و صدا در گوشم تكرار مي شود: حاجيه فردا آزاد مي شود! ... حاجيه فردا آزاد مي شود با قرار ۱۰۰ ميليون وثيقه. اولين حرفش اين است كه مي آيد تهران. مي گويد و مي گويد و مي گويد و ....

چي از اين بهتر درست وقتي كه داري فكر مي كني عجب دنياي مسخره بيخود آشغالي!؟

و حالا مي گي : عجب دنياي ماهي!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 19:37 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

"دیالوگ" - شعری از عماد مرتضوی :

 

 (۱)

شوهر خواهرم گفت:

- " زمین تخت است. "

گفتم:

- " نه! گرد است! "

مادر گفت:

- " خفه شو عماد؛ خواهرت ... ! "

 

خواهرم بین زمین تخت و ریه­های یک نَر ِ باستان­شناس چفت می­شود.

 

 (۲)

 

من و گالیله از کلیسای جامع بیرون زدیم.

او

آرام به پشت تلسکوپ برگشت.

من

تا صبح راه می­رفتم.

 

 (۳)

 

بامداد،

جسد من و گالیله را جلوی کلیسا پیدا کردند

با چشم‌ها و پاهاي تاول‌زده

گالیله

پایین آمده بود از خر شیطان.

من

پوزبندی به دهان داشتم با بوی نفس­نفس­های خواهرم.

 

(۴)

 

خواهر که داری،
گالیله را فراموش کن؛

به ارگاسم زیر گیوتین ایمان بیاور،

و تک جمله­های مادرت!


مجله الکترونیکی « وازنا » مجله تخصصی شعر است . و البته خودش را تریبون کارگاه شعر کارنامه می داند. اما در ضمن شعر دیگران را هم منتشر می کند. یکی از بخشهای خوب این سایت اخبار شعراست که می دانم برای خیلی ها که دستی بر آتش دارند مهم است.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:8 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

- برای دوست خوبم محمود و مهربانی بی دریغش

 

 چشمه به زیر سنگ باز می گردد

ترانه گنجشک به گلوی شب

*

من، وطن اندوهم

این یک قرار خصوصی است بین ما

از آن روز که من و اندوه

دست در دست هم

رفتیم زیر سایه ، خوش خوشان

دراز کشیدیم

و اتفاق،

مثل ظرف آبی زیر دست و پا

افتاد

 روی خاک.

 

از آن روز

من وطن اندوه شدم

و پاسش می دارم

در برج و باروی تنم.

*

چشمه به زیر سنگ بر می گردد

ترانه گنچشک

به گلوی شب

اندوه ولی

هرگز از من

 به قلب خدا باز نمی گردد.

 

شهریور ۸۵- تهران

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:27 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیروز رفتم به نشست روزنامه نگاري آن لاين ( دیروز اینترنت نداشتم که بنویسم). به طور كلي جلسه مفیدی بود و مهمتر از اون اينه كه اين نوع جلسات براي روزنامه نگاري آن لاين جوان بي تجربه ما يه ضرورته.

در مورد خود نشست  همشهري آن لاين خبر مفصلش رو گذاشته . 

يكي از نكاتي كه از اين نشست ياد گرفتم در مورد وي‍ژگيهاي سايبر ژورناليزم هست كه تفاوت اون رو از روزنامه نگاري آن لاين نشون مي ده. اين بحث مربوط به صحبتهاي دكتر شكرخواه بود كه براي من سوال ايجاد كرده بود. آقاي دات توضيح دادن كه به هر روزنامه آن لايني نمي شه گفت "سايبر ژورناليزم" بلكه فقط وب پيجهاي روزنامه نگاري كه از مهارتهاي آن لاين بودن استفاده مي كنن، در حوزه سايبرژورناليزم هستن. به عبارتي در سايبر ژورناليزم هر متن يا صفحه اي حتما امكانات تعاملي لازم براي جمع آوري پس فرستها رو داراست و اگر اين مجموعه رابطه تعاملي بين متن ، مخاطب و لينكهاي مرتبط ( و احتمالا در شكل افقي اون ) فراهم نشه درواقع سايبر ژورناليزم شكل نگرفته.

البته من برداشت خودم رو نوشتم و توضيحات آقاي دات خيلي علمي تر و كامل تر بود.

 

اما از گفته هاي آقاي ضيايي پرور رئيس مركز مطالعات سايبر ژورناليزم بیش از هر چیز تعجب کردم . از جمله اینکه : "قطعا وبلاگها جزء روزنامه نگاری آن لاین به حساب میان."  یا اینکه در وبلاگها نباید هی آگهی تبریک و تسلیت نوشت و .... البته بعد اضافه کردن که منظورشون وبلاگهای روزنامه نگاران بوده.

 

ایشان در تعریف وبلاگ گفتن : وبلاگ صفحه شخصی غیر پولی غیر تبلیغاتی (یک ویژگی دیگه هم گفتن که یادم رفته) است که به ترتیب زمانی بروز می شه.

گرچه به نظر می رسه بعضی مفهومها برای افرادی که در یک حوزه کار می کنن مفاهیم شناخته شده ای هست ولی تعریف بالا نشون می ده که این طور نیست. به نظر من این نویسنده یا نویسندگان وبلاگها هستن که تعیین می کنن تبلیغی باشن یا نه، منبعی برای ول درآوردن باشن یا نه و حتا شخصی باشن یا سازمانی. یعنی یه شخصیت حقیقی پشتش باشه یا یه شخصیت حقوقی. و هیچ باید و نبایدی هم در کار نیست.

 

حاشیه:۱ - چرا خاکی می زنین استاد؟!

۲- به نظرم انتخاب ۵ نفر برای این نشست خیلی زیاده. اگر به جای چند موضوع ، یک موضوع انتخاب بشه و دو نفر در باره اون حرف بزنن فرصت تعاملی بیشتری برای شرکت کنندگان و سخنرانان فراهم می شه.

یه کوچولو مرتبط:

 اگه روش لینک نکردینم نکردین D: :   تعریف هرکدام ما از وبلاگ شخصی است، باید هم باشد. هر کدام ما وبلاگی را می​پسندیم که منطبق بر انگاره​های ذهنی​مان باشد. متنوع باشد، خالقش پرتوان باشد و به خاطر عدم توانایی غر نزند که دیگر وبلاگ​ها به درد نمی​خورند.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:34 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سفر در ضمن فرصت خوبيه براي كتاب خوندن بي دغدغه. " ماجراهاي ساده و كوچك روح درخت" رو تو اين چند روزه خوندم. كتابي از شهرنوش پارسي پور كه سال ۵۶ در ايران نوشته ولي سال ۷۷ نشر باران سوئد چاپش كرده.

داستان،‌در مورد زندگي مرديه كه يك دوره گرايشهاي سياسي رو پشت سر گذاشته و داره يك زندگي عادي براي خودش درست مي كنه. با زني كه با دو فرزندش زندگي مي كنه دوسته. به قول خودش فقط دوست. و البته دوستي كه برخي نيازهاي روحي و جسمي و جنسي هر دو رو رفع مي كنه.

اين مرد به طور اتفاقي دوباره در مسير دوستان چپش قرار مي گيره و ....

كتاب روان و ساده نوشته شده. نه پيچيدگي غنايي داره نه گره زباني و ساخت سنت شكن. يك روايت ساده از يك زندگيه. زندگي كه بنا به گفته نويسنده بخشي از تاريخ يك جامعه است يا تلاش مي كنه به ما اين شناخت رو بده.

از اين منظر ممكنه اين كتاب قابل توجه باشه براي ما. اون از نسلي مي نويسه كه به شدت درگير آرمان هاشون هستن. اين بيشترين درگيري من با كتاب بود. دائم روابط انسانيش رو با زمان حال خودمون مقايسه مي كردم. نسل آرمان خواه افراطي اون دوره رو با نسل بي آرمان حالا. هميشه افراط،‌هميشه تفريط. ما هميشه از يك ور بوم افتاديم خلاصه. كمتر منطق ميانه رو پذيرفتيم.

يك نكته جالب براي من انتخاب جنسيت مرد براي شخصيت اصلي داستان بود. در حالي كه نويسنده يك زنه. تجربه جالبيه كه آدم از نگاه يه جنسيت ديگه به دنيا نگاه كنه. نكته ديگه قبال توجه راحتي نويسنده در بيان روابط طبيعي انساني بود. يعني چيزي كه سالهاست نويسندگان داخلي ما رو برآن داشته كه براي دور زدن سانسور هر چه بيشتر به سمت غنايي نوشتن و پيچيدن داستان در ساختارهاي چند لايه و انتخاب زبان چندگونه و تركيبي برن. البته اين اشكال هم نيست و خودش باعث شده ادبيات معاصر ما وارد مراحلي از رشد بشه كه شايد در مسير طبيعي به اين صورت نمي تونست بهش برسه. ساختار شكني و نوسازي زباني و ... وقتي در يك تعليق منطقي قرار گرفتن نتايج خيلي خوبي هم داشتن. اما نمي شه ناديده گرفت كه به هر حال بخش عمده اي از ادبيان ما دستخوش ناچاري نويسندگان از بيان غير صريح،‌شدن و راه فرار هم پيدا نكردن و نتيجه اين شده كه بخش عمده اي از شعر و داستان در يك كلام قابل فهم حتا نيست! تعارف كه نداريم. اسم هر چيزي را هم نمي شود گذاشت ساختار شكني.

باري،‌سكس در داستان پارسي پور به همون راحتي اتفاق مي افته كه خريد كردن براي خونه و شام خوردن. اون نياز نداره ۶ تا معلق بزنه تا نوع رابطه مرد داستان رو با دو زني كه باهاش دوستن عنوان كنه. بنابراين همه همتش رو گذاشته تا به ديالوگهاي طولاني و گاهي بي مصرف افراد داستانش بپردازه - كه احتمالا در عالم واقع هم وجود داشته-.

و شايد همين روايت ساده از يك زندگي داستان رو براي يك خواننده  حرفه اي كه از يك رمان انتظار بيشتري مثلا نسبت به تماشاي يك سريال تلويزيوني داره راضي نمي كنه. چنين رماني مي تونست جايي از وقايع تاريخي داشته باشه. مي تونست تصوير ملموس تري از جامعه اي در آستانه بحران هاي انقلابي ارائه كنه. خلاصه به نظرم اومد كه نويسنده ترجيح داده كه خيلي ساده از بيان يه روايت عبور كنه.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:52 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در سفر اخیرم به تبریز بارها با  این دوست مجازی-واقعی عزیز درباره تاثیر اینترنت در زندگی شخصی و اجتماعی مان حرف زدیم. در دنیای مجازی اشتراک های زیادی با هم داشتیم و تاثیر آن بر زندگی واقعی مان هم پیامدهای مشترکی داشت که کشف آن برایمان جالب بود.

به خاطر تازه بودن این مباحث و اینکه تجربه ای است که هنوز در قالب تئوریهای علمی شکل نگرفته شنیدن و خواندن و گفتن از آن بسیار برایم آموزنده است. اینها همه را نوشتم که بگویم اگر کسی مثل من این بحثها برایش شنیدنی است، فردا بناست اینجا درباره روزنامه نگاری آن لاین صحبت شود.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:36 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۲۵ شهریور معادل ۱۶ سپتامبر روز آزادی نرم افزار نام گذاری شده. در بروشوری که همکار ۲۰ میلیون دلاری من ( مبلغ لینوکس) بهمون داده نوشته شده : " نرم افزار آزاد" {در مورد} موضوع آزادی است نه قیمت.

نرم افزار آزاد در مورد آزادی کاربران برای اجرا، کپی، توزیع، بررسی،تغییر و بهبود دادن نرم افزار است."

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:10 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱- جناب آقاي شيرازي! احتمالا اگر در چند روز آينده به طور كاملا ناگهاني بلايي سرتان ( خداي ناكرده) احتمالا يك گروه غير نظامي بلاگفانويس مسووليت آن را به عهده خواهد گرفت.

توضيح: بعد از دو روز بي اينترنتي به دليل مشغله زياد در سفر، امروز عصر راهي كافي نتي در تبريز شدم و بعد از كلي نوشتن، وقتي دگمه ثبت را زدم،‌همه اش پريد!!! خلاصه گفته باشم!

2- يك حس قشنگي به تو دست مي دهد وقتي مي بيني صداي شهريار كه بلند مي شود رگ گردنشان مي زند بالا. صداي ضبط ماشين را آنقدر بلند مي كنند كه عظمت حيدر بابا برود توي سلولهاي تنت و يادت نرود كه تبريز يعني ناموس!

سه روز خوب را در تبريز گذراندم. پر از تجربه و پر از مهرباني بي دريغي كه خلع سلاحت مي كند.

اما براي من جالب تر از هر تجربه اي،‌روبرو شدن با يك حس قشنگ بود. حسي كه سالها پيش آن را در خاندان پدري ام مي ديدم. حسي كه باعث مي شد اگر يك خلعتبري،‌درباره خاندانش حرف مي زند، رگ گردنش مي زند بالا. خلعتبري يعني ناموس! نام فاميل و خون قوم يعني ناموس. غيرتت به جوش مي آمد اگر كسي به يك خلعتبري مي گفت بالاي چشمت ابروست.

سالهاست كه از اين حس دورم. در بي آرماني نسلي گمشده،‌ نه حب وطن را عزتي مانده نه بزرگي ديگر معناي قديمش را دارد. اگر در دور و برم كسي براي چيزي يا كسي - حالا شهر و ديار به كنار-  رگ گردنش بزند بالا حتما با تعجب دنبال ردي گم شده در او خواهم گشت. ولي در تبريز كه راه مي روي ناخودآگاه حسي از يك غرور قديمي را در پيشاني شهر مي بيني. اين حس آن قدر عيان است كه نياز نيست تو تركي بداني تا متوجهش شوي. رگ گردن كه ترجمه نمي خواهد. و جمعي نيست كه ميان آن بنشيني و از فرهنگ ترك و از قدمت تاريخ اين فرهنگ و از مشكلات روز جامعه ترك نشنوي.

جالبش هم همينجاست و چه اشتباه بزرگي مي كنند آنان كه اين مهم عيان را نمي بينند؛‌ تعصب تركهاي ايران تعصب سياسي نيست،‌بلكه يك غيرت فرهنگي است. آنها عاشق زبانشان،‌موسيقي شان ،‌ادبياتشان و عاشق ترك بودنشان هستند. و چه حس زيبايي است حس اين همه اقتدار كه به تو هم سرايت مي كند. و فكر مي كني چه خوب كه هنوز از اين دست عشقها هم يافت مي شود.

اينها كه مي گويم نه تعارف است نه هيچ چيز ديگر. واقعا حس وطن دوستي و فرهنگ دوستي تبريزيها بدجوري سر ذوقم مي آورد. دوستي وقتي از پدرش حرف مي زد و مي گفت " آقا جان گفتند برو!" انگار از يك موجود مقدس حرف مي زند. مدتهاست كه چنين لحني را نشنيده ام. آنجا خيلي چيزها حرمت دارد. حرمتي كه انگار ما فراموشش كرده ايم. حرمت زبان و ادبياتمان،‌ حرمت ايراني بودنمان. فارس بودنمان،‌كرد و لر و بختياري بودنمان. بلوچ بودنمان. ما شايد فراموش كرده باشيم و يا گم كرده باشيم در هياهوي زندگي شلوغمان رگ گردنمان را،‌ولي نزد بسياري از اقوام ايراني هنوز خيلي چيزها ابهت دارد، غيرت دارد،‌ باز تاكيد مي كنم كه من از سياست حرف نمي زنم از فرهنگ حرف مي زنم از آنچه به حيدربابا اقتدار مي بخشد،‌از آنچه شاه گلي را عزيز مي دارد و خيلي چيزهاي ديگر.

۳- كارگاه ها به خير و خوشي به پايان رسيد.

۴- باقي ماجراي سفر به تبريز را خانم احمدنياي بسيار عزيز - در همسفريابي عجيب خوش شانسم- بخوانيد.

۵- اين را براي يك نفر مي نويسم كه مي دانم حتما خواننده دستكم اين يك پست هست:

باور كردن ناراحتي ات دم آخر براي من كه اصولا از خيلي از روابط اجتماعي سر در نمي اورم،‌سخت بود. ولي دوست عزيز آن را به اين حساب بگذار كه ما هم مي خواستيم فكر كنيم مي توانيم خودمان را در خوش ذوقي شما سهيم بدانيم. هرچند كه ظاهرا اين طور نبود وعلتش را بايد در همان شماره ۲ بجويم كه ماجراي رگ گردن و غيرت و اين هاست. اما بين خودمان بماند اين همه سخت گيري واقعا لازم است؟ اميدوارم از دلت درآمده باشد. اگر نيامده بگو تا به ماركس خبر دهم تا در يك جلسه توجيهي بالاخره با منطق قوي اش به شما بقبولاند كه حق با ما بوده است (:

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:35 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
- امروز روز آرامي بود.

- آرام؟! بهت حسوديم مي شه كه مي توني آرامش داشته باشي

- آرامش يه انتخابه.

- نه هميشه!

- آره، نه هميشه.

ولي من دو روز است كه دارم فكر مي كنم آيا واقعا آرامش مي تونه يه انتخاب باشه؟ خودمون توش چقدر  تو بودن يا نبودنش نقش داريم؟

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 16:50 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اپوزوسیون دولت ایران بین محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد فرق چندانی قائل نیست و هر دو را دو روی یک سکه می داند. خاتمی متهم می شود که چون همیشه، از مواضع کلی دولت ایران دفاع کرده است و  آنجا که حتا پرسشی او را بر دوراهی تایید و تکذیب قرار داده با سخنوری، از سخنوری سخن گفته است. ( مثلا در پاسخ به سوالی درباره زهرا کاظمی). در ایراد از او می گویند یکی به میخ زده و یکی به نعل، تا نه سیخ بسوزد و نه کباب.

اما از این سو، یادداشت روزنامه کیهان محمد خاتمی را روبروی محمود احمدی نژاد می نشاند و بر این باور است که هر چه رئیس جمهوری فعلی رشته، او پنبه کرده است. به باور کیهان، خاتمی رفته تا از برخی سیاستهای امریکا و اسرائیل حمایت کند و این متضاد با سیاستهای دولت فعلی و در تضاد با سیاست بنیان گذار جمهوری اسلامی در ایران است. 

 اگر مجموع اینها را کنار هم بگذاریم احتمالا خود آقای خاتمی هم گیج می شود ولی به نظرم شاید برای سفرهای بعدی راه سومی پیدا شود. راهی که صریح تر، روشن تر و شفاف تر نظر یک سیاستمدار را بیان می کند. آقای خاتمی در جایگاهی است که نمی تواند پزیشن سیاسی خود را انکار کند. مردی که هشت سال بر صندلی ریاست دولت یک کشور تکیه زده نمی تواند تنها از منظر یک اندیشمند فلسفی آن هم در مورد سیاسی ترین مسائل روز دنیا نظر دهد.

.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:56 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فردا شب عازم آذربایجانم. قراره یه کارگاه آموزشی مسائل زنان در تبریز داشته باشیم.

من یه کم دیر دارم می دم این خبرو و فعلا از خانم دکتر احمدنیا خبر خوردم.

دلم می خواد بدونم از خواننده های این وبلاگ کسی در این کارگاه حضور داره؟

صبح چهارشنبه و صبح پنج شنبه دکتر صادقی در مورد نظریه های فمینیستی و نقد اونها صحبت می کنه. عصر چهارشنبه دکتر احمدنیا در مورد زنان، اشتغال و استقلال، و عصر پنج شنبه هم من در مورد روزنامه نگاری با نگرش جنسیتی و زنان و حقوق بشر.

ببخشید اگر دیر خبرشو دادم و فرصت ثبت نام ظاهرا تموم شده.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:45 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زنگ زدم به يه نفس پاكي و گفتم برام حافظ باز كن. تو ماشين بودم. سرم و چشمم از صبح درد مي كرد.  دو دل بودم. برام مهم بود اين كه تفالم چي در مياد. هميشه مهمه. شايد تاثير عملي نداشته باشه ولي مهمه.

نتيجه اين بود:

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود                 گر تو  بيداد كني شرط  مروت نبود

ما جفا از تو نديديم و تو خود  نپسندي                  آنچه در مذهب ارباب طريقت  نبود ( ...)

دولت از مرغ همايون طلب و سايه او                   زانكه با زاغ و  زغن شهپر دولت نبود (...۱)

حافظا علم و ادب ورز كه در مجلس شاه             هر كه را نيست ادب لايق صحبت نبود

 

كلي مخلص حافظم بخدا. مثل يه آب بود. خنك روي آتشم.

توضيح: سه نقطه يعني حذف برخي بيتها كه كليدي نبودن.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:21 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از این پس در روز آزادی مطبوعات و روزخبرنگار و روزهای دیگری که فقط پاس می دارند یک نام را، روزنامه شرقهم می رود کنار صبح امروز و زن و خرداد و فتح و عصر آزادگان و نشاط و بیان و یاس نو و .... آن بیشمار دیگر روی یک پانل؟! تا سخنرانها کنارش بایستند و عکس بگیرند و فرداش عکس روزنامه های مرحوم در روزنامه های هنوز زنده چاپ شود و روزنامه نگاران بشمرند که : یک، دو، سه، .... در ایکس روزنامه عمرشان را ورق زده اند!

متاسفم و کاش چیزی جز تاسف هم می شد گفت.

پیوست: و نامه هم برای همیشه از دکه های مطبوعاتی رفت. و چه مجله خوبی بود. ( مثل اینکه بگوییم فلانی مرد. آآآآآآآآآآآآآآآه! چه آدم خوبی بود، حیف!)

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:7 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
امروز ده ها بار این جمله رو که از کارتون بمبی یاد گرفتم با خودم مرور کردم: اگر نمی تونی حرف خوب بزنی، بهتره حرفی نزنی.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:28 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تو مهد آوا اينا يه كار با مزه كردن. بچه هايي كه از امسال مي رن مدرسه آرزوهاشونو گفتن و مربي نوشته روي كاغذ. بعد يه پرنده كاغذي كه پرنده آرزوهاست اونا رو سينه اش نوشته و اين پرنده ها از درخت كاج جلوي در مهد آويزون شدن.

يكي نوشته : آرزو دارم دانشمند شوم يا كارمند!

يكي ديگه : آرزو دارم دكتر شوم

- : آرزو دارم با سواد شوم

- : آرزو دارم پزشك شوم

و ... آرزوهايي از اين دست.

آرزوي دختر بنده هم اين است: آرزو دارم سگ و گربه داشته باشم

البته كلي حال كردم از آرزوش.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:32 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زودتر رسیدم سر قرار. فکر کرده بودم ۴.۳۰ راه بیفتم از تهران باید حدود ۱۰ برسم رشت. ولی خیلی زودتر رسیدم:۸.۲۰

راننده تقریبا پرواز کرد.رفتم نشستم تو یه پارک نزدیک میدان مصلا. تماس گرفتم با بابای دل آرا.اونها هم زودتر آمدن. بابا و مامانش. وکیلش عبدالصمد خرمشاهی زودتر از بقیه رفته بود. ولی وقتی رسیدیم به زندان.اون هم هنوز بیرون منتظر بود.

بالاخره رفتیم تو. تا حالا ندیده بودمش. فقط یه عکس ناواضح دیده بودم ازش تو روزنامه ایران و یه عکی کوچولوی بالای فرمهای زندانشو. ولی خودش خوشگلتر از همه اونهاست.

رو سرش چادر سرمه ای گلدار نخی بود. صورتش لاغر و استخونی. ابروهایی با دو کمان بلند. می خندید. خنده ای که انگار فقط ورزش صورته نه لبخند. چند دقیقه اول هیچ کدوم نمی تونستیم حرف بزنیم. همو نگاه می کردیم و نیازی هم البته نبود به حرف زدن.

اما باید برای نمایشگاه و در مورد اون حرف می زدیم. وسط گپ بغض کرد. بهش گفتم نقاشی های تو فوق العاده است.من مطمئنم حسابی سر و صدا می کنه. گفت: همیشه از بچگی که شعر می گفتم و نقاشی می کشدم آرزو داشتم که کارام مطرح بشن. دوست داشتم نمایشگاه بذارم. کتاب چاپ کنم و ... خب حالا تو زندانم و خدا داره یکی یکی آرزوهامو بهم می ده!دل آرا هنوز قبول نکرده که نقاشی هایی که در زندان کشیده فروخته بشن. انگار بخشی از وجودشن که می خواد بمونه برای خود.

می گه: چهارماهه نمی ذارن نقاشی کنم. قلم و کاغذامو نمی دن بهم. دارم خفه می شم. می خوام حرف بزنم ولی نمی تونم.

می گم کی کاغذتو بر می داره ؟! سرشو می ندازه پایین: چه فرقی می کنه؟! و با دو انگشت پیشانیشو فشار می ده . مادرش می پرسه: بازم سردرد؟ می گه: اره، شدید....

قرار ملاقات تمام می شه. زنهای زندانی با چادرهای گلدار نخی براه می افتن و دل آرا بعد از همه. بغلش می کنم و قول می دم که همه چیز درست می شه. قولی که خودمم نمی دونم چقدر پایه و اساس داره.

دل آرا دارابی به جرم قتلی که مرتکب نشده محکوم به اعدام هست. نمی دونم اینو چند بار نوشتم و چند بار دیگه خواهم نوشت ولی اون مرتکب قتل نشده. جدا از این هنر اون باید نمایش داده باشه. نقاشی های این دختر ۱۹ ساله در زندان دیدنیه. خواهش می کنم هر کسی می تونه به بهتر شدن نمایشگاهش کمک کنه یا خبرش رو پخش کنه حتما بگه. فعلا یک ماه فرصت هست تا بتونیم کارت نمایشگاهو چاپ کنیم، از آثارش عکس بگیریم و تابلوها رو آماده کنیم.

اطلاعات بعدی رو بتدریج اینجا می ذارم. امیدوارم کارها همه به خوبی پیش بره. 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:17 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱- ظاهرا امروز صبح پسر ۲۰ ساله اي به نام ستار به دار مجازات آويخته شده. ستار در زمان ارتكاب جرم۱۷ ساله بود و در يك دعواي خياباني مردي را به قتل رساند.

اعدام ستار  يك اقدام غير قانوني نبوده و نيست. ستار يكي از چند تني بود كه در زمان پيش از ۱۸ سالگي مرتكب قتل شده اند  و بعد از ۱۸ سالگي طبق قانون اعدام مي شوند.

وضعيت اعدام زير ۱۸ ساله ها كه با وجود فعاليت زياد فعالان حقوق بشر در ايران، تا حدي جلويش گرفته شد،( ولي هنوز هم با مواردي مثل عاطفه سهاله نقض مي شود)‌ هنوز شامل زمان ارتكاب جرم نمي شود و فقط مربوط است به زمان مجازات.

 مهمتر از همه آن كه توقف اجراي اعدام ‌نيز به دليل اينكه وارد قانون نشده، ‌تنها مربوط است به اجراي حكم و نه صدور حكم. بنابراين بنا بر شرايط، هر قاضي مي تواند طبق قانون - و نه مقررات اجرايي رسمي يا غير رسمي- حكم را اجرا كند.

اين قانون مانند قانون سنگسار تنها به دليل شرايط خاص حقوق بشر خواهي در كشور ما توسط رياست قوه قضائيه خواسته شده اما خواسته اي كه در حد خواسته باقي بماند و ضمانت اجرايي قانوني نيابد را،‌ براحتي مي شود با استدلال اينكه "قاضي طبق قانون عمل مي كند نه طبق دستور هاي اجرايي، ‌و اين كه هيچ منبعي جز قانون نمي تواند براي صدور حكم،‌به قاضي امر كند"  و .... ناديده گرفت.

۲- در تدارك نمايشگاهي براي دل آرا هستم و بشدت درگير. اميدوارم همه چيز به خوبي پيش برود. جدا از مسائل حقوقي پرونده دل آرا به نظرم چهره او به عنوان يك نابغه هنري توجه بسياري را جلب خواهد كرد.

۳- تولدت مبارك رفيق جان! اميدوارم از زير سايه سنگين فيلتر خارج و يك بار ديگه "شكوفا" شوي!  

۴- در اين شماره مجله زنان دو صفحه شعر دارم. اين را هم نوشتم براي آن عاطفه عزيزي كه در چند پست قبلي يقه بنده را گرفت كه از واژه اي مثل وارش استفاده ابزاري مي كنم ( اين البته تعبير خودم است)

۵- همكار مطبوعاتي عزيز! آخه اين چه تيتري است ؟! حتا براي كوبيدن يك آدم هم از اين ادبيات استفاده نكن! اين موضوع بدون اين ادبيات هم به اندازه كافي جاذبه دارد - البته نه در جلسه رسمي سخنگوي دولت!!!!- ولي مي شود ان را با شيوه هاي ديگري دنبال كرد. نمي شود از اين خانم يك وقت گفت و گو گرفت؟ نمي شود زندگي اش،‌ فكرش، نوشته هايش و  فعاليتهايش را پي گيري و نقد كرد ( منظورم اين است كه اگر چنين سو‍ژه اي براي كسي جذاب است) ‌خب دنبال كردنش راه دارد نه اينكه با اين نوع نگارش بخواهيم خبر تهيه كنيم!!!

اين نوع نگارش خبري محصول شرايط غير حرفه اي حاكم بر مطبوعات ماست كه خدايش به خير گرداناد!

۶- چه شش تاي بي ربطي!

پيوست:

و هفتم چه تلخي پر شرم ديگري! چرا شرمسارمان مي كنيد در جهان؟ اينها اسيرند در دست شما! بي اسلحه،‌ بي ستيز،‌بي رمق.... معناي اسير را بايد در ادبياتمان زير و رو كنيم.

     

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 16:40 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
این همکار نابغه بنده که ماهی ۲۰۰میلیون دلار!!!!  از لینوکس می گیرد تا برایش تبلیغ کند!!!!!!!!!!!! یه ایده عالی منتشر کرده در مورد تظاهرات مجازی (زنان) جنبش زنان ! :

"سال هزار و ششصد و نود و پنج است و تعدادی از زنان و مردان که به آزادی های فردی و تساوی انسان ها اعتقاد دارند می خواهند تظاهرات کنند. مشخص نیست تعداد آن ها چند نفر است ولی کاملا مشخص است که این افراد به حرفشان اعتقاد دارند. آن ها تصمیم می گیرند در تهران صدایشان به گوش دیگران برسانند. هر کس از خانه اش بیرون می آید و روی یک پلاکارد متن سخنرانی یا شعارش را می نویسد و می ایستد. دیگران که در این شهر قدم می زنند شعارها را می بینند و سخنرانی ها را می خوانند و اگر با کسی موافق بودند روی «حمایت» کلیک می کنند. حالا این فرد هر وقت حرف جدیدی بزند، حرف هایش برای تمام حامیان اش ارسال خواهد شد. علاوه بر این حامیان هر کس در اطرافش تجمع می کنند و در نتیجه تظاهرات آرام آرام شکل می گیرد."

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 10:5 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
يه رفيق باحالي داشتيم ما تو اصفهان كه يه دوربين ديجيتال تو دستش بود و هر جا ما مي رفتيم چپ و راست عكس مي گرفت. منم كلي باورم شده بود كه حتما سو‍ژه مناسبي براي عكاسي هستم! از انگشت پا گرفته تا گوشي موبايل و نوك دماغ ما عكس گرفت تا بنده در زير طاقاي سي و سه پل و ورودي هتل عباسي و ايستاده و نشسته و خوابيده و پشت پتو حتا!

روز دوم گفتم بيا اين عكسا رو بريز رو پي سي ما ببينيم چه گلي كاشتي. عكسا رو ريختيم رو دستگاه و چشمتون روز بد نبينه!

كاش مي شد فقط چند تاشو بذارم اينجا 

ولي از توي ۱۲۹۸۷۹۰ تا عكسي كه از ما گرفتي رفيق، سه تاش خيلي خوبه :دي (اونم به خاطر سقف خنزرپنزري قهوه خونه وسط بازار نقش جهان كه خودم كادرشو بستم ) راستي رفتين تو او قهوه خونه مشتي؟ فوق العاده است!‌اگه گذارتون به اصفهان افتاد ديدنش به اندازه تماشاي غروب سي و سه پل توصيه مي شه.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:29 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
- در پایتخت فرهنگی جهان اسلام، بر سر در بازار سنتی نقش جهان نوشته شده: خواهرم، در سیاهی حجاب تو، نور خدا می درخشد.

روز اولی که وارد اصفهان شدیم، یکی از دوستانمان احتمالا به همین دلیل ( مانتوی سپید و یک وجب بالای زانو) چند ساعتی را مهمان بازداشتگاه خواهران و برادران ارشاد نیروی انتظامی اصفهان بود.

خانمی که به او اعتراض شد که ما با همین قیافه همه جای ایران می رویم و هیچ جا هم بد حجاب تعبیر نمی شویم! گفت: برای اینکه اینجا پایتخت فرهنگی جهان اسلام است. نباید با جاهای دیگر فرق کند؟! 

۲- بگیر بگیر افراد بدحجاب - این عبارت را به نقل مستقیم از خودشان نوشته ام- چنان پر رونق است که کی از زنان با تجربه در امر گرفته شدن می گوید : آمدند در پاساژی که ما برای خرید رفته بودیم. مردان را بیرون کردند. برای کسی که ظاهرا در مورد بد حجابی خانمها حکم صادر می کرد میزی و دفتری گذاشتند کنار در ورودی پاساژ. بعد یکی یکی خانمها را آوردند و جرمشان را جمع زدند؛ مثلا خط چشم ۲هزار تومان، رژ لب ۳هزار تومان، ...رژگونه، مانتو کوتاه، مانتو تنگ، شلوار کوتاه، بدون جوراب و........خلاصه برای هر جرمی، جریمه ای تعیین شده بود که اگر می توانستی همانجا پرداخت کنی که هیچ، اگر نه باید  می رفتی و ....

۳- مردم اصفهان هم در این رفتار، بی نقش نیستند. اصولا انگار خیلی طبیعی با ایشان رفتار می شود.منظورم عموم مردم است. رفتار سنتی-مذهبی آنجا پر رنگتر از جاهای دیگری است که دیده ام. 

۴- صانحه مشهد باعث شد پرواز ۲۲:۵۰، تقریبا به ۲ صبح موکول شود.انتظار وحشتناکی بود که به سه ساعت و اندی چرت زدن در صندلی های سخت سالن فرودگاه منجر شد. بد تر از همه اینکه هیچ اطلاعاتی در مورد علت تاخیر یا زمان پرواز به ملت داده نمی شد که دستکم به خانواده هاشون اطلاع بدن.

۵- آوا کمتر از دوهفته دیگه مدرسه می ره؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و رسمن داره تبدیل می شه به یک اپوزیسیون فعال علیه مادری که نافش رو تو جاده بریدن و یه جا بند نمی شه. کمککککککککککککککککککک!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:10 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دادگاه دوم مهاباد فاتحی مشهور به نازنین امروز برگزار شد. و به نتیجه هم نرسید و باید در جلسه بعد ماجرا دنبال شود.

در این دادگاه وکلای نازنین ( شادی صدر و محمد مصطفایی) لایحه دفاعشان را به دادگاه تحویل دادند تا در جلسه بعد به صورت شفاهی ان را دنبال کنند.

قضات ظاهرا روی چند نکته اصرار دارند یکی این که در آن قسمت از شهرک اکبر آباد چطور این دو دختر نتوانستند از مردم کمک بخواهند و اصلا چطور ممکن است در نزدیکی یک شهرک کسی بتواند به دو دختر تجاوز کند. آن هم روز روشن!

خب کاش می شد دست قضات محترم را گرفت و برد اکبر آباد کرج ( چند کیلومتر آن طرفتر از زندان قزل حصار) و وارد فرعی اکبرآباد شد و دید که یک مسیر طولانی دو طرف این جاده خاکی فقط و فقط باغهای خلوت میوه و دیوار های گلی و زمینهای کشاورزی است که طبیعتا در چله زمستان نه کشاورزی در آنها یافت می شود نه پرنده و چرنده ای حتا.

و خیلی مهمتر از اینها ای کاش می شد به قاضی محترم گفت که بفرض که این دخترها با پسری دوست بوده اند و با آنها قدم می زده اند. آیا آن پسرها اجازه دارند که دوستانشان را هم فرا بخوانند و بفرما بزنند و بعد هم بزور قصد تجاوز کنند؟

خب این را که احتمالا نمی شود گفت! ولی این را می شود که بابا حتا اگر نازنین و برادر زاده اش (سمیه) دختر فراری هم بوده اند - که خودشان الان بشدت این را تکذیب می کنند- اولا دختر فراری بودن جرم نیست. دوم اینکه هر دختری از خانه فرار کرد باید به او تجاوز کرد؟ و اگر دختر از خودش دفاع کرد و اجازه نداد و گلاویز شد و متجاوز از پا درآمد، دفاع او مشروع نیست. چرا؟ چون دختر فراری بوده؟! چون با پسری دوستی داشته و آن پسر رفقایش را سر قرار آورده و اجازه نیافته ؟!

...

منتظر ادامه دادگاه هستیم. البته به نظر می رسد که دادگاه نسبت به دادگاه بدوی خیلی بهتر پیش می رود. فقط امیدوارم خود نازنین با توجه به قرصهای قوی اعصابی که مصرف می کند بتواند از پس دادگاه برآید و تمرکز لازم را داشته باشد.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:2 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
عیسی سحر خیز که به چهار سال زندان تعزیری و پنج سال محکومیت از مسوولیتهای مطبوعاتی محکوم شده، می گوید: " تجدید نظر خواهی نخواهم کرد!"
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:35 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دیپلمش را که گرفت. مادر مجال ماندن و ادامه درس خواندن نداد. گفت پسر خوبی است. کار دارد. تک پسر است. خانواده دار است و ...

شوهرش دادند. به مردی که خیلی زود مهربانی اش تبدیل شد به لکه های کبودی بر بدن زن جوانش. هر چیزی بهانه ای می شد برای یک دعوا. دعوا که نه. در دعوا تو فرصت گلاویز شدن داری. چه دعوایی وقتی چاقو زیر گلوت می گیرد و تهدید می کند بارها و بارها که مثل مرغی می تواند پرت بکند؟

بچه دار که شدند وضع بدتر هم شد. دو قلوها هم نتوانستند دل مرد را نرمتر کنند.

 عاشق ورزش بود؛ بدمینتون . روزی در زمین خالی پشت خانه خواهرش بازی می کرد که ناگاه مرد مثل صاعقه وارد شد. گیسش را به دست گرفت و کشان کشان بردش تا داخل ماشین. مادر و خواهر و شوهر خواهر دنبالشان دویدند. فحش می داد . به زن. به زمین و زمان. که چرا زنش در جایی غیر محصور ورزش کرده! مادر می ترسید. از جان دخترش می ترسید. او هم سوار ماشین شد. با دختر دیگر و دامادش. مرد فحش می داد. و با هر ناسزا پا را بر پدال می کوبید. ماشین کنده می شد از جا. سرنشینان به این سو آن سو پرت می شدند. زن گریه می کرد. التماس می کرد. مرد سبقت گرفت. عقب ماشین کوبیده شد به مانع. ماشین جمع شد. مادر و خواهر و داماد هم. همگی در یک روز. اما کدام دادگاهی است که باور کند کسی به عمد آنها را به کشتن داده است؟

زن رفت پیش خواهرش و برنگشت. گفت طلاق بده. نداد. دوباره و سه باره و صد باره. مرد طلاق نداد. بچه ها آواره پدر و مادر شدند. دادگاه به نفع مرد رای داد و زن همچنان در عقد او ماند بی آنکه به خانه برگردد. هفت سال گذشت. زن درس خواند. کارشناسی اش را گرفت. ارشد قبول شد. کارشناسی ارشد تربیت بدنی. و همچنان در گیر طلاق نامه ای که امضا نمی شد.  

بعد از هفت سال جدا زندگی کردن حالا طلاق می توانست حق او باشد. و مرد همچنان حرفش یکی بود.

۱۶ روز پیش - ۲۱ اردیبهشت- مرد راهی خانه خواهر زن شد. بچه ها پیش زن بودند. مرد آرام بود. به نظر منطقی تر از همیشه می آمد. خانواده خواهر زن هم تحویلش گرفتند. به نهار دعوتش کردند. چایی را هم که نوشید، رو به زن گفت. هیچ خواستگاری قبولم نمی کند. باید تکلیف بچه ها معلوم شود. زن گفت من مسوولیت بچه ها را قبول می کنم.  مرد گفت : پس خودم چی؟ زن گفت من نمی توانم به آن خانه برگردم. من می ترسم. از تو می ترسم. نمی خو اهم و نمی توانم آن روزها را تکرار کنم.

 مرد چیزی نگفت. خواهر بزرگتر و زن باید بیرون می رفتند. مشاجره ای نشد. نه بحثی ، نه دعوایی، نه حرفی حتا. راه افتادند. مرد هم به دنبالشان. به حیاط رسیدند. خواهر بزرگ جلو، زن وسط و مرد هم پشت سر. دو قلو ها هم بودند. عقب تر از همه. مرد زن را صدا کرد. زن برگشت . مرد از پشت کمرش کلت کمری را به سرعت برق بیرون آورد. و یک...دو...سه....چهار........ ۱۴ تیر شلیک شد. ۱۳ تیر بر سینه زن نشست. و برخی هم که به دیوار خوردند، کمانه کردند و برگشتند تا در  ۲۵ جای بدن زن شهادت بدهند که او در تمام این سالها با چه دیوی سر کرده است.

فریبا س. ۲۸ ساله، اهل شهرستان قروه ۱۶ روز پیش در چنین حادثه ای در گذشت. خانواده او پی گیر قتل خواهرشان هستند. و مرد در زندان قروه در انتظار این که قانون چگونه پاسخش خواهد داد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:35 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
... قوانين موجود از فرهنگ و موقعيت زنان ايراني عقب‎تر است. درحالي‎ كه در همه جاي دنيا اعتقاد بر آن است كه قانون بايد يک پله از فرهنگ بالاتر باشد که بتواند فرهنگ را تعالي بخشد...

برای امضا کردن تشریف ببرین اینجا.

این هم سایتی که برای کمپین تغییر قوانین تبعیض آمیز راه اندازی شده.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:5 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یه حلقه ۳۶ تایی عکس گرفت. کلی ذوق به خرج داد . سعی کرد کادر پیدا کنه. سوژه پیدا کنه. از در و دیوار تا بنده و همسترش آقای جی جی (jey jey) سوژه ساخت.

 آخرین عکس هم که گرفته شد دوید پیش باباش و همونطور که با ذوق می گفت: "همشو گرفتم" ، در دوربینشو باز کرد!!!!!!

یادمون رفته بود این قسمت آخرو یادش بدیم!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:3 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱- مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر آزاد شدند. لینک از فهیمه 

امیدواریم که مرخصی اونها واقعا به آزادی شون منتهی بشه.

۲- یادم رفت در پست قبلی بنویسم که بالاخره قاضی حاجیه پذیرفته که قرار یک میلیارد تومانی!!!!!!!!!!!!! اون رو به ۱۰۰ میلیون تومان کاهش بده و حاجیه بعد از هفت سال برای نخستین بار به مرخصی بره. احتمالا این وثیقه تا هفته آینده از طرف یکی از اقوامش تهیه می شه.

اما مساله اینجاست که آیا برای تعیین کردن قرار وثیقه یا قرار کفالت هیچ معیاری وجود نداره؟! قرار یک میلیارد تومانی برای یک زن شهرستانی که خانواده اش از هم پاشیده و تنها حامی اش برادر و مادر پیرشن! به معنی موافقت نکردن با درخواست مرخصی زندانیه. ولی باز حالا خوبه که بالاخره این وثیقه به یکدهم رسید!!! ولی بازم ۱۰۰ میلیون پول کمی نیست!

۳- .... اون شب براش جشن گرفتيم. کلي بزن و برقص راه انداختيم. با لوازم آرايشي که يواشکي اومده بود توي بند آرايشش کردم و يه لباس قشنگ پوشيد. فردا صبح بود که عليرغم تمام خستگيهاي اين شب آخر ساعت 8 صبح يه دفعه از خواب پريدم. به تخت زهرا نگاه کردم. ديدم نيست. پريدم توي راهرو. ديدم با پاي برهنه زير بلندگو نشسته .... خاطره تکان دهنده یک زندانی از شب پیش از سنگسار هم بندی اش -  لینک از سایت میدان

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:8 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تازه رسيده ام. ساعت ۱۲ نيمه شب جمعه ۴ شهريوره. آذربايجان بودم. تبريز - مرند- جلفا.

جلف؛مرز ايران و نخجوان. كنار ارس. شهريكه حاجيه اسماعيل وند هفت سال زندگيش رو در زندان اون سپري كرده.

و اين هم خبر خوش:  بعد از هفت سال حكم سنگسار حاجيه شكسته شد و براي تعيين تكليفش،‌پرونده به شعبه هم ارز ارسال شده. اول هفته از خودش شنيده بودم كه جوابش در راه دادگستري جلفاست. به هر زوري بود بالاخره خودمو رسوندم. با مادر و برادرش راهي دادگستري شديم و.... خبر درست بود. خودم از قاضي اش شنيدم.

اون قدر خسته ام كه چشمهام باز نمي مونه و پاهام به خاطر اين كه اين سه روز همش تو جاده بودم ورم كرده. بقيه خبر رو بعد مي گم. راستي همكاران عزيزم در روزنامه ها اگر مي خوان خبرشو كار كنن يه ندا بدن.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:9 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin