تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

 اين دختر خانم از راه رسيده و كلي حرف براي گفتن دارد. هم خوش بر و رو است،‌ هم كلي هنر دارد.

سايتهاي زيادي تا بحال در داخل ايران در حوزه زنان منتشر شده اند. زنان ايران اولينش بود . اما خوشبختانه بعد از آن خيلي از گروه هاي زنان به اين نتيجه رسيدند كه داشتن يك رسانه مهمتر از خيلي فعاليتهاي ديگر يا دستكم در همان رده اهميت است ؛ آنهم در شرايطي كه رسانه هاي تصويري و چاپي همواره مساله زنان را از پس نگاه مردانه مي بينند و اگر نشريه اي هم كاملا زنانه منتشر شود،‌ از ده ها دروازه بايد اذن ورود بگيرد كه مهمترين آنها هم خودسانسوري است.

امروز سايتهاي زنان بازتاب صداها ‌و انديشه هاي مختلف زناني هستند كه با ايدئولو‍ي هاي مختلف و گاه متفاوت از هم ،‌ نگاه زنان،‌مساله زنان،‌نيازهاي زنان و خواستهاي آنان را منتقل مي كند.

گاه اين مسائل در نقاط مشتركي به هم مي رسند و مثلا ۲۲ خرداد ۸۴ شكل مي گيرد و گاه اختلاف نظرها حتا به دلخوري و شعبه شدنها و جدا شدن راه ها از هم منجر مي شود. كه از نظر من اشكالي هم ندارد. مهم اين است كه هر كدام در راهي كه مي روند آنقدر مصمم و با آرمانند كه توان ادامه دادن در ايشان هست.

كمترين اهميت اين چند صدايي مطرح شدن خواسته هاي زنان از ديدگاه هاي مختلف است. يكي روي قانون زوم مي كند،‌ديگري روي خانواده،‌آن يكي بر رفع خشونت تكيه دارد و يكي ديگر بر افزايش آگاهي. يكي روي حقوق بشر زنان زوم مي كند و ديگري در پي آموزش است. مهم همين است. مهم است كه زنا ن خبرساز شوند. وقتي خبرساز مي شوي يعني مهمي. يعني نمي شود ناديده ات گرفت. يعني نمي شود از كنارت بي تفاوت گذشت. وقتي رسانه ها به تو رو مي آورند و دنبالت مي كنند يعني عزيزم تو قدرت داري.

به ميدان خوش آمد بگوييم و در انتشار و پربارتر شدنش بكوشيم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 21:20 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱- آوا می گه : مامان می دونی دوست دارم چه کاره بشی؟

- من که کار دارم مامان جان!

- نه! دوست دارم کارتو عوض کنی.

- خب چه کاره بشم؟

- بشی آشپز مهد کودک ما.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:56 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 وقتی يك ماه و نيم پيش مادر مهاباد فاتحی (نازنین) رو دیدم از ایشون شنیدم که یه عده دارن برای هزینه یه وکیل برای نازنین پول جمع می کنن.
به مادرش اطمينان دادم که این کار لازم نیست و گفتم که نازنین وکلایی خواهد داشت که همه تلاششون رو می کنن و نگران پولش هم نباشه.
یکی دو روز پیش وقتی دوباره به دیدنشون رفته بودم و این بار به همراه دو وكيل داوطلبش، این بار مادرش گفت ظاهرا ما ( خونواده اش) باید دیه بپردازیم و يه عده دارن براش ژول جمع مي كنن.

با تعجب گفتم : دیه؟!!!!!!!!!! قبول پرداخت دیه یعنی این که دختر تو دفاع مشروع انجام نداده!!! در حالی که از همون اول حرف نازنین این بوده که اون پسر قصد تجاوز داشته و ...

بهش گفتم تا 8 شهریور- دادگاه دوم نازنین- هنوز بیش از ده روز مونده و تا دادگاه دوم برگزار نشه که نمی شه گفت نازنین مقصر بوده و دنبال رضایت خانواده مقتول بود!! ضمن این که ما داریم همه تلاشمون رو می کنیم که بگیم اون دفاع مشروع کرده و بی گناهه، یعنی چی که دارن براش دیه جمع می کنن!

مادر نازنين از چند و چون ماجراي اين پولها بي خبره و البته در خونه اي كه سه دختر و دو پسر با پدر و مادرشون زندگي مي كنن و همه بي سواد!!!! و به خاطر همين فقر و بي سوادي و بدبختي، يه دخترش رو از دست داده و يكي ديگه هم داره تو زندان از دست مي ره!  اين يه امر طبيعيه كه اون از اين حساب كتابها سر در نياره.

ولي دوستاني كه حتما به قصد كمك به نازنين در حال جمع آوري پول هستين! اگه مي خواين به اين خونواده كمك كنين كه خب خيلي عاليه چون واقعا نياز به كمك دارن و پدر و مادر نازنين هر دو بيمار و از انجام هر گونه فعاليتي عاجزن.

اما اگه اين پول به قصد جمع آوري ديه هست بايد بگم كه فعلا واقعا اين كار لازم نيست. مطمئن باشين با توجه به پوشش خبري محاكم نازنين و توجهي كه مردم به اين مساله دارن اگه كار به اونجا برسه كه تنها راه باقي مونده جمع آوري ديه باشه حتما اعلام مي شه. منظورم از اعلام مي شه اينه كه حتما اول حكم اعلام مي شه و از روي حكم مي شه تشخيص داد كه نياز به ديه هست يا نه.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:58 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱-دست چپت گزگز مي كنه. اين سومين باره تو يه هفته وديروز تا شب ادامه داشت.امروزم كه درد پيچيد تو شونه هات. چته؟

نمي خواي بري دكتر؟ نرو! بمير! اگه فكر مي كني كه به زور مي برمت اشتباه مي كني. از دكتر رفتن متنفري؟ پس بساز و تحمل كن

اينقدرم نگو دستم ، شونه ام ....!

۲-تو كه چپ چپ نگام مي كني و مي گي :تو ديوونه اي كه مي خواي با همشون هم همدلي كني، هم همحسي. نبايد هم حسي كني ،‌فقط همدلي كني كافيه!!

گلم! مي دوني فرق من و تو چيه؟ اين كه تو با عقلت زندگي مي كني،‌من با دلم. باي همين تو وكيل شدي،‌من شاعر. از شاعر حسشو بگيري مثل اينه كه از وكيل عقلشو گرفتي.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:13 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یادم نیست بحث از کجا شروع شد و به اینجا کشید شاید از خشکی هامون و هیرمند یا از ماست گاومیش خوزستان و مقایسه آن با ماست مراغه یا از ماشینهای سنگین ترانزیت. اما مثل همه حرفهای پشت ترافیکی این شروع، می تواند به چیزی ختم شود که هیچ ربطی به آغازش نداشته. حرف راننده هم گل کرده بود که رسید به کاریکاتورهای روزنامه ایران و زبان ترکی.

به اینجا که رسید مشارکت من هم بیشتر شد.خواستم ببینم چه می داند از آن و چه فکری می کند.

 راننده می گفت : والله من که نمی دونم ولی یکی از مسافرهام تعریف می کرد که ظاهرا این آقا کاریکاتور یک حیوان چارپا رو کشیده بود در چند قسمت، و بالاش نوشته بود که این چارپا از آذربایجان راه افتاده به سمت تهران و در هر شهر بین راهی که به تهران نزدیک می شده یک عضو بدنش به عضو آدم تبدیل می شده. یعنی مثلا دراردبیل دست در اورده در زنجان پا درآورده تا رسیده به تهران و شکل آدم شده ... !!!!!

خوشبختانه ترافیک آنقدر وحشتناک بود که به نظرم ۲۵ دقیقه طول کشید تا از میدان فاطمی به چهارراه امیر آباد برسیم. و در تمام این ۲۵ دقیقه من داشتم به این آقا می گفتم که روزنامه ایران یک روزنامه دولتی بوده و اصلا نمی تواند چنین چیزی را چاپ کند.

 کمی هم برایش از مانای طراح گفتم که احتمالا به سایه روی دیوار هم با احترام سلام می کند و رد می شود و چطور ممکن است که ... و اینکه اصلا در آن روزنامه به گمانم تعداد ترکها نسبت به سایر اقوام نسبت دو به یک بوده و ...  آن طرح کوچک هم که چاپ شد، هرگز توهین آمیز نبوده و "نمنه" همیک اصطلاح ...

و اینکه آقا اینکه شما تعریف کردید که سناریوی یک فیلم است نه یک طرح!!

 راننده هم که با بی اعتمادی و کمی هم بی خیالی از آینه به من نگاه می کرد، گویا از قصه اول بیشتر خوشش می آمد که شانه هایش را بالا داد و گفت: خدا می دونه! اونم مثل شما مطمئن بود و می گفت خودش دیده!!!!!

تنم لرزیده بود از اینکه  راننده محترم این قصه را در روز احیانا برای چند نفر تعیین می کند ! و اون مسافر بی انصافی که این قصه بی نمک رو سر هم کرده! و شنونده هایی که ممکنه سالهاست  روزنامه ای ورق نزده باشن و ندونن که توی این روزنامه های ما، آدم با خودش هم نمی تونه شوخی کنه ... !!

هشتاد و یک روز گذشته. و از دوستان ما قصه هایی بدروغ ساخته می شه که هر کدومشون ممکنه یه استخون تازه لای این زخم باشه. روزنامه ها  ساکت شدن.  تازه اگر هم می نوشتن، با تیراژهای فعلی   حریف قصه های دروغ نمی شدن. رسانه ملی هم که اگر نیشی نزنه باید خدا رو شکر کرد. و در این بی خبری کسی نه به فکر بچه کوچک و همسر نگران مهرداد قاسمفره نه خونواده مانا نیستانی.

خوشبختانه آنها دوستان خوبی دارن که دائم اینو یاد ما بیارن. همین طور بیش از دو ماه از بازداشت مهندس موسوی گذشته. کاش کاری مهمتر از این حمایتهای بی خاصیت از دستمون بر می اومد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:45 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چرا من تا حالا این نوشته نوشا را ندیده بودم؟!!! کپک آن را - به خاطر دیر دیدن من- که پاک کنید مطلبش خواندنی است. البته استاد شب و روز آن لاین ما می دانند که من هم مثل مهرنوش چه ارادتی به ایشان دارم اما حرف حق حرف ندارد حتا اگر درباره بزرگی چون سید فرید قاسمی باشد.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 5:34 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تحمل یه آدم چقدره؟ یک ساعت و چهل و پنج دقیقه گوشی رو نگه می دارم تا تو بغض هفت ساله اتو بترکونی.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:19 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دیروز به حاجیه اسماعیل وند اطلاع دادند که جواب توبه نامه اش در راهه. حاجیه متهم به زنای محصنه و معاونت در قتل همسرش ، به پنج سال تحمل زندان و سنگسار محکوم شده. اما الان حاجیه هفت ساله که در زندانه.

اتهام معاونت در قتل، در حالی به حکم پنج سال زندان منجر شد که حاجیه اصلا در زمان وقوع قتل در شهرش نبود! اون برای معالجه دخترش به تبریز و منزل مادرش رفته بود و همسرش توسط دوستش به قتل رسید.

حاجیه هرگز چهار اقرار به زنای محصنه رو انجام نداد و هیچ چهار شاهد عاقل بالغ "مردی " هم او رو در این وضعیت ندیدند. و بدتر از همه اینکه حاجیه ای که به زبان ترکی حرف می زنه و فارسی رو در حد دبستان بلده تا دادگاه تجدید نظرش حتا نمی دونسته مفهوم حقوقی "زنا" اونم از نوع محصنه اش! چیه!!!!!!!!!!!!!! که یک بار به اون اقرار کرده ولی در توضیحش آورده که منظورش این بوده که اون مرد می خواست بهش تجاوز کنه!!!

حاجیه می گه می خوام اونقدر زندان بمونم که بی گناهیم ثابت بشه . می خوام دستکم به بچه هام ثابت کنم که مادرشون اونی که فکر می کنن نیست!

توضیح : ما کجای عالم داریم زندگی می کنیم؟

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:45 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

-       

-         - الو؟

-         - بفرمایین

-         - شرکت فلان؟

-         - نه خانم از اینجا رفتن

-         - شماره ای ازشون ندارین؟

-         - نه متاسفانه

-         - من براشون یه فاکس دارم نمی شه بفرستم؟

-         - برای من؟

-         -  امکانش هست؟

-         - خانم من فاکس یه شرکت تجاری رو چه کنم؟!

-         - پس من اینو کجا بفرستم؟

-          

-         شما باشین چی می گین؟ راست می گه فرزانه که می گه بحران IQ مهمترین مشکل کشور ماست.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:39 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در سفر بودم که شنیدم جلوی اجرای حکم اشرف کلهری  ( محکوم به سنگسار) گرفته شد. ببخشید اگر یادم رفت وقتی برگشتم بنویسمش. به هر حال وقتی خبر فرستادن حکم به اجرا رو می دیم باید خبر توقفشم بدیم. البته دیدم که یکی دو نفری خبرش رو داده بودن.

اما مسالله مهمتر از صدور حکم و اجرای حکم و توقف حکم اینه که اگر در برابر اجرای یک حکم دستور شخصی ریاست قوه قضائیه می تونه موثر باشه، خب اومدیم و دو سال دیگه ایشون نبودن، اونوقت چی؟ آیا این درسته که احکام با دستور، نامه یا بخشنامه یک رئیس متوقف بشن؟ اگر این حکم درست نبوده یا جای دفاع داره و شرایط رجم بر اون صادق نیست یا اینکه به هر دلیلی قابل جلوگیری هست چرا این دستورها وارد قانون نشه؟ که بجای قائم به فرد بودن قائم به قانون باشه.

طرف خیانت کرده، یا به قول شما گناه کرده.بدتر از قتله؟ کسی مرتکب قتل نفس می شه ولی هزار راه در رو داره از مجازات. دیه می ده، رضایت می گیره و .... ولی آدمایی هستن که به جرم عشق ورزی ممنوع! - نه ببخشید به جرم خیانت به همسر -  باید با سنگهایی که نه اونقدر بزرگن که زود طرف رو بکشن و نه اونقدر ریز که بی اثر باشن اونقدر سنگ بخورن که جون بدن. آدم با حیوون که حیوونه، با مجسمه هم نمی تونه چنین کنه.

ای کاش اگر آقای شاهرودی می تونن جلوی اجرای حکم رو بگیرن، از خود قوه قضائیه پیشنهاد اصلاح قانون رو مطرح کنن تا بجای پیشگیری از اجرای حکم از صدور چنین احکامی جلوگیری بشه.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:25 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱- جاي دفترمون عوض شده. خوشگلتر و پرنورتر و بزرگتر. ولي اون چيزي كه بايد عوض شه چيزيه تو خودمون نه بيرون.

۲- دو روز عالي رو گذروندم. تو كوه رو ايوون يه خونه گلي كنار رودخونه اي كه دائم تو گوشت مي خونه كه يادت نره كجايي. رودخونه اي كه تو آب يخش يه ساعت دراز كشيديم و محكم و حسابي كوبيدمون. باور كنين هيچ جكوزي تو دنيا اين قدر تاثير نداشت.(فارغ از كمردردحالام)

البته باحال تر اينه كه با يه رفيق باحال بري كه دائم تو ابرا راه بره و اصلا نفهمه تو چي مي گي ...

قابل توجه همه اهالي كلاردشت ۸۴!!!!!!!!! جاي همتون غصه خورديم (:

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:28 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

ساعت پنج صبح پاشی که بری اهواز- از اونجا لنگ ظهر ۴۰۰کیلومتر با ماشین بری وسط خود جهنم و بعدشم برگردی اهواز و ساعت ۱۰ خونه باشی و تازه ۱۱ شب یه قرار دیگه داشته باشی و ۱۲ هم بیای اینجا بشینی و الانم که دو ساعت گذشته ، ساعت ۵ صبح هم که می ری شمال بسلامتی.

می خوام همه دو روز آینده رو بخوابم. رو ایوون یه خونه گلی- چوبی تو ییلاق، کنار یه رودخونه و هوای خنک کوهستانو ...

 می خوام چنان بخوابم که خستگی خراسان و خوزستان شسته بشه از تنم. ولی  مگه می شه؟!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:15 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
انتخابات انجمن صنفی روزنامه نگاران برگزار شد. متاسفنه نتوانستم در انتخابات شرکت کنم. بدلیل اینکه در تهران نبودم. الان که خبرش را از سایت روز دنبال می کردم از نکته ای در این خبر  متعجب شدم. متعجب از اینکه همکار عزیز و صاحب امتیاز این سایت خبری که بهتر از دیگران می داند این حرف اگر صادقانه و بی طرف عنوان شود پیش از هر چیز یقه خود انجمنیان را خواهد گرفت.

بخشی از خبر که به آن اشاره دارم این است : " متعاقب برگزاري اين انتخابات، خبرگزاري فارس، وابسته به قوه قضاييه، بدون انعكاس نتايج آن خبر برگزاري مجمع عمومي انجمن روزنامه نگاران مسلمان را مخابره كرد. خبري که نشان از نارضايتي جناح راست و تلاش براي موازي سازي براي انجمن صنفي دارد" ...

سوال و تعجب من این است که مگر ما فراموش کرده ایم که این انجمن صنفی بر ذغال گداخته سندیکای روزنامه نگاران نشست و آتش  گرفت؟! مگر تا سالها دعوای سندیکاییان با انجمن صنفیان بر این نبود که چرا موازی کاری می کنید؟ چرا سیاسی کاری می کنید؟ و چرا از مناسبات قدرت استفاده می کنید؟

مگر آنها نمی گفتند که ما سالها تلاش کرده ایم تا سندیکا پا بگیرد؟ تفرقه نیندازید! و اجازه دهید که سندیکا در همان شکل سندیکا به کارش ادامه دهد؟

در سندیکای روزنامه نگاران تنها کسانی می توانستند عضو باشند که شغلشان - یعنی راهی که از آن نان می خورند- روزنامه نگاری باشد. شغل اصلی شان! یعنی فقط کسی می توانست عضو باشد که تنها کارش روزنامه نگاری باشد نه یکی از ده هاش!

اینها را منی دارم می نویسم که در پاراگراف اول همین صفحه نوشته ام "متاسفانه" نتوانستم در انتخابات شرکت کنم. چرا؟ چون فعلا همین را داریم. فقط همین را داریم. مجبوریم به آن بسنده کنیم. چون تنها ارگانی است که مثلا بدرالسادات مفیدی دارد که دستکم به حرفت گوش می دهد و نظر می دهد و درمانی اگر نبود همدردی می شود. تنها جایی است که می شود در آن گهگداری دور هم جمع شد و شمعی روشن کرد بر آخرین شهیدان مطبوعات!!!! می شود گاهی در آن حرفی شنید از روزنامه نگاری که دل تو را می برد پشت تریبون آزاد . اما واقعیت چیز دیگری هم هست جناب "روز" عزیز که خودتان هم سری در این انجمن سوا داشتید!

آنچه در روز نوشته اید همه واقعیت نیست. شاید بخشی از آن باشد. واقعیت این است که تا زمانی که فعالیت سندیکاها آزادانه و مستقل برگزار نشود، همچنان حرف و حدیث دور وبرشان چرخ خواهد خورد. نمی شود که ما از دست کسی پرتقالی کش برویم و به کس دیگری که پرتقال از دست ما کش می رود، اعتراض کنیم. مسلما حقوق صنفی روزنامه نگاران ده متولی نمی خواهد! ولی کلاهمان را قاضی کنیم : سندیکایی که در آن اعضا اجازه داشتن شغلی جز روزنامه نگاری ندارند معتبرتر است یا انجمنی که نماینده مجلس تا مشاور و ...  ارگانهای مختلف می تواند در آن عضوی در هیات مدیره باشد؟!

ماجرای لپتاپها را که فراموش نکرده ایم؟ نتیجه دست و دل بازی رئیس جمهوری اصلاح طلب و بی عرضگی انجمن صنفی مطبوعات و دندان تیزی خیلی ها که این وسط پاس کاری می کردند به گمانم تبدیل شد به اسکناسهایی که تنها معادل بخشی از آن لپتاپها بود و تازه سوال از اینجا شروع می شد که اصلا دولت چرا باید به روزنامه نگاران کمک مالی کند!!! این چه سیاست گداپرورانه ای است دیگر! اگر توان این را دارید که با اثر گذاری بر قانون، و سختی کار ایشان، حقوق صنفی و وضعیت بیمه آنها را تغییر دهید و ...  این نهایت تلاش همین انجمن فخیمه است که تازه با رای ما روزنامه نگاران انتخاب می شوند!

سخن بدرازا کشید و باور کنید که تنها سوزنی بوده به خودمان در قبال جوال دوزی که اصولا از دستمان نمی افتد . نه قصد تخریب انجمن را دارم، نه توهین به همکارانی که بخشی از آنها واقعا در این انجمن وقت و انرژی شان را صرف حمایت حقوقی از روزنامه نگاران می کنند. اما این انجمن نیاز به نقد دارد. نمی دانم چرا همیشه از نقد آن فرار کردهایم. شاید به این دلیل که بخشی از ما همیشه در روزنامه هایی کار کرده ایم که روسایمان همکار و همحزبی تصمیم گیران انجمن بوده اند. شاید فکر کرده ایم وقتی از زمین و آسمان بر قلم به دستان سنگ می بارد، ما نیز خود سنگی دیگر نشویم. شاید ترسیده ایم از اینکه دائم با همکارانمان چشم در چشم می شویم و حیا مانع می شود. همه اینها درست. اما کاش خانه تکانی را از خانه خود شروع کنیم.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:33 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

چه تقلای بی خودی می کند عابر

صدای ترمز

یعنی که این خیابان

هرگز کوچه باغی بن بست نبوده است.

بزرگراه های اطلاعات

جای عاشق شدن نیست

که توهم برت می دارد و بی هوا

با گل سرخی به یقه

می پری وسط چهار راهی بدون کابل

که برای هیچ قراری آنتن نمی دهد!

*

 پشت پی سی، مردی درنگ می کند.

چراغ تو خاموش است اما

چراغهای دیگر رابطه ۱

از یاد او می برند

گل سرخی لهیده را

در خیابانی که هرگز کوچه باغی بن بست نبوده است

و تقلای عابری

که مک لوهان را  ۲   

پدرجد خود

کدخدای دهکده فرض کرده بود.

 

۱- با الهام از شعر "چراغهای رابطه خاموشند" از فروغ فرخزاد

۲- مارشال مک لوهان تئوریسین تز دهکده جهانی

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:49 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
صبح امروز برادران لیلا معافی از اراک به بهزیستی رفته و خواسته اند که او را با خود ببرند. دوره محکومیت لیلا برای اقامت اجباری در بهزیستی تهران رو به پایان است و چند ان.جی.او هزینه های انسانی و مالی بازگشت لیلا به زندگی طبیعی و در محیطی سالم را به عهده گرفته اند. از آنجا که لیلا هنوز تحت پوشش بهزیستی قرار دارد، وضعیت سرپرستی او از نظر قانونی هنوز مشخص نیست. اما فراموش نکنیم که حکم اعدام این دختر به دلیل رابطه نامشروع با برادرانش صادر شده، آن هم در شرایطی که لیلا از نظر بهره هوشی طبق اسنادی که در بهزیستی موجود است، انسان مرزی است.

(توضیح اینکه چون در قانون ما حتا عقب ماندگی ذهنی  نافی مسوولیت کیفری نیست!! عمل لیلا زنا محسوب می شده نه تجاوز! )

انسان مرزی یعنی کسی که نه هوش طبیعی یک انسان را داراست و نه کاملا عقب مانده است. او می تواند درس بخواند. می تواند مهارتهای لازم برای داشتن یک زندگی معمولی را آموزش ببیند.اما در بسیاری از مواردی که نیاز به تصمیم گیری جدی است نمی تواند تصمیم بگیرد. اما لیلا هنوز تازه شروع کرده به آموزش دیدن. تازه شروع کرده به تجربه  کردن زندگی دیگر. او هنوز از من عروسک و شکلات می خواهد!!! به چه زبانی باید بگوییم که لیلا فقط قربانی خانواده اش نیست همه ما در قبال او مسوولیم!

مسوول! می دانید مسوول یعنی چه؟ آقای بهزیستی ! دختری که جز فاحشگی آموزش دیگری به او نیاموخته ایم! - تاکید می کنم نیاموخته ایم چون "همه ما مسوول بوده ایم"! -  چطور می تواند به برادرانی تحویل داده شود که از ۹ سالگی به طور مدام به او تجاوز کرده اند؟!!!!!!!

به همین راحتی می توانید بگویید اقامت قانونی لیلا تمام شده؟! لیلا به خود من گفته برادرهای من زنگ زده و گفته اند که ا.میرزایی (همان مردی که از لیلا در خانه فسادش پول می ساخت) سراغش ا گرفته است!!!

نمی دانم چه می کنند و نمی دانم که خودم چه خواهم کرد ولی این اتفاق نمی افتد! نباید بیفتد! اگر تا حالا همه از زیر بار این مسوولیت فرار کرده اند حالا که یک نفر - فقط یک نفر- بعد از دو سال دویدن و دویدن و دویدن چندین نفر!!!!! توانسته برگردد به زندگی! و نباید به آن گذشته شوم برگردد !

نمی دانم چه می نویسم و تمام تنم می لرزد. نمی شود و نباید بشود! 

پیوست:

 ممنون از همه دوستان و همکاران خوبم - بویژه شیوا و مریم عزیز- که با بهزیستی تماس گرفته و در مورد لیلا پرسیدند و جواب گرفتند که او را به برادرانش تحویل نخواهند داد! امیدوارم بشود  بزودی برای لیلا پرونده بدسرپرستی را تشکیل داد.  

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:24 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از سفر برگشته ام. سه روز سخت و پرکار. سه روز پر تنش و پر از اضطراب. بزودی امیدوارم که نتیجه این سفرهام منتشر بشه. خسته ام. خیلی. ولی از نتیجه کار راضی ام.

دلم برای دخترکم تنگ شده. صبح که رسیدم (یک صبح) خواب بود. و ۸ صبح که آمدم سر کار باز هم خواب بود.

فری عزیزم تو فضای سبز روبروی بیمارستان ابن سینا(کنار خیابان رازی - اونورتر از مغازه هوشتنگ خان به قول تو) نشستم و برات نامه ای نوشتم.  در پست بعدی می گذارمش الان جان تایپ کردن ندارم به جان تو!

 عجب مصیبتی است که آدم لپ تاپ به آن سنگینی را کول کنه و با خودش ببره . بعد تو سفر ببینه که باتری و سیمشو جا گذاشته ...!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:44 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
هوایی ام کرده ای. بیش از همه دختران و زنانی که چون روح سرگردانی به این سو و آن سو می کشانندم. نقاشی هایت را که نگاه می کنم ناخود اگاه شاعر می شوم فقط برای این که پیش تو کم نیاورم. 

تو چه کشیده ای در این دو سال؟ در آن بند؟ و این رنگها و این طرح ها چه می گویند که به هر که نشانشان می دهم با دهان باز به در بسته نگاه می کند؟

نقاشی هایت را زده ام زیر بغل و به همه نشان می دهم که : " شما بگویید! آیا نقاش این تابلوها می تواند...؟!"

پیرزن نوزده ساله! معلوم است که باور نمی کنیم نقاش این تابلوها کسی جز دخترکی معصوم می تواند باشد. کاش سیم های خاردار را از آسمان بنفش این نقاشی پاک کنی.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:34 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چه می رود بر ما؟ باور کردنش سخت است. دوباره همین جمله را می خوانم : " باور کردنش سخت است؟" نه! تصحیح می کنم. سخت نیست. باور می کنیم. اکبر محمدی نیز در زندان در گذشت. در خوش باورترین حالت ممکنی که مدیر کل سازمان زندانها وصف کرده، اکبر محمدی در آخرین معاینه پزشکی کاملا وضعیت نرمال دالشته و فشارش ۱۲ روی هفت بوده. فقط سوال اینجاست که تاریخ دقیق این آخرین معاینه کی بوده؟! و اگر کاملا وضعیت نرمال داشته چرا به درخواست خودش به بند منتقل شده در وضعیت کاملا نرمال بقاعده باید پزشک مریض را مرخص کند نه اینکه مریض درخواست انتقال کند و پزشک اجابت!

و سوال دیگر اینکه چرا نتوانسته با وکیلش ملاقات کند؟ و سوال بعدی اینکه چرا با توجه به طول درمان نامحدود خارج از زندان، که به تشخیص پزشکی قانونی به زندانی داده شده، او به اجبار به آنجا بازگشته است؟

سوالهای زیادی می لولند در سر ما. سوالها به هم می پیچند و راهی برای خروج از این سر بی صاحب پیدا نمی کنند. این روزها ما راحت باور می کنیم هر چیزی را. سخت ترین چیزها را هم. عجیب ترین ها را هم.

از سال ۷۸ تا بحال چقدر زمان گذشته؟ دختر من سال ۷۹ به دنیا آمد. او امسال به مدرسه می رود. اکبر محمدی هم می توانست امسال دختری داشته باشد در انتظار اول مهر. اما او با کمر رنجور و دل رنجور و سر رنجور هفت سال در زندان ماند تا آخرش هم ما نفهمیم که این ۱۸ تیر لعنتی را چه کسی به پاچین ما کرد! و کیست که تاریخ رنجور ما را به قلم نحسش چنین می نویسد؟

پیوست:

خبر خبرگزاری آفتاب

مصاحبه وزیر دادگستری در همین مورد  - یعنی چی اعتصاب غذا کامل و ناقص بوده؟!

 چه انتخاب بجایی! گویی که نیما امشب سروده این شعر رو.

حقوق بشر اینجا مفهومی روشن نیست!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:22 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعي از زنان فعال اجتماعي و سياسي، با انتشار فراخواني اعلام كرده اند كه روز سه شنبه ۱۰ مرداد از ساعت ۱۱ تا ۱۲ صبح مقابل سازمان ملل متحد در تهران ( خ شريعتي- خ قبا - بلوار شهرزاد ) تجمع مي كنند.

در اين فراخوان آمده است : ما جمعي از زنان ايراني، ضمن محكوم كردن جنگ افروزان،‌در اعتراض به كشتار و آوارگي مردم بي دفاع بويژه زنان و كودكان لبناني و فلسطيني،‌تجمعي را برگزار مي كنيم.

ما در اين تجمع خواهان توقف كشتار تمامي غير نظاميان،‌از جمله زنان و كودكان بي دفاع و پايان دادن به جنگ و استقرار صلح و امنيت پايدار در منطقه و جهان هستيم. از اين رو از كليه زنان و مردان صلح طلب ايراني در تمامي نقاط جهان مي خواهيم. ما را در اين حركت از طريق امضاي بيانيه و انتشار آن در سايتها يا شركت در تجمع، ياري كنيد.

امضا كنندگان: فاطمه فرهنگ خواه- مينو مرتاضي لنگرودي- رضوان مقدم- فاطمه گوارايي- اعظم اكبرزاده- شهلا فرجاد- آزاده فرقاني- سونيا تركمان- نسرين ملكي- حميده ابراهيمي- زهرا اكبري- پروانه حاجيلو- فرشته صديقي- مونا صدري- مرجان صومعه سرايي- گوهر شميراني.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:43 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

تو سیب می فروشی

من خودم را.

*

تاخت بزنیم سیبها را؟

 

از دفتر دوم که هنوز چاپ نشده.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:32 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 وزارت كشور با ارائه لايحه نظام جامع انتخابات شرايط جديدى براى كانديداتورى رياست جمهورى تعيين و اعلام كرد:

«ثبت نام كنندگان در انتخابات رياست جمهورى بايد به تائيد ۵۰ نفر از نمايندگان مجلس، ۲۰ تن از نمايندگان مجلس خبرگان رهبرى و صد نفر از اعضاى هيات علمى دانشگاه ها برسند.»

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:1 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از مریم امی عزیز که فلش مربوط به اشرف کلهری  را ساخت و از پویای عزیز که آن را در سرور سایتش قرار داد ممنونم. هرکس که می خواهد این فلش را در وبلاگ یا سایت خود قرار دهد، کد زیر نویس شده فلش را در تنظیمات قالب یا متن وبلاگ وارد کند. بقیه اش را هم از پویا بپرسید لطفا. سواد فنی بنده در همین حد رونویسی  جادی بود!
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:42 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من گم شده ام در عشق تا مرگ پیدایم نکند.

من گم شده ام در عشق تا مرگ پیدایم نکند.

من گم شده ام در عشق تا مرگ پیدایم نکند.

من گم شده ام در عشق تا مرگ پیدایم نکند.

من گم شده ام در عشق تا مرگ پیدایم نکند.

من گم شده ام در عشق تا مرگ پیدایم نکند.

....

نمی دونم این عبارت رو در روز چند بار تکرار می کنم. بی اینکه یادم بیاد جمله از کیه، ولی می دونم که خودم از دکتر جواد مجابی شنیدمش. که خدایش مستدام داراد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:10 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اشرف کلهری در آستانه اعدام شرعی (سنگسار) است. اشرف کلهر طبق محکومیت قانونی اش باید ده سال دیگر در زندان بماند. او زنی ۳۷ ساله است، چهار فرزند دارد و چهار سال است که آنها را ندیده است.

فرزند کوچک اشرف کلهری دختری ۹ ساله است. کسی نمی گوید که همسر او مظلومانه کشته نشد. کسی نمی گوید که اشرف کلهری مجازات نشود به خاطر معاونت در قتل. اما او اکنون به دار مجازاتی تهدید می شود که نه به خاطر معاونت در قتل که به خاطر زنای محصنه است.

در قانون اسلامی کسی که به خاطر زنای محصنه به مجازات محکوم می شود اگر توبه و تقاضای عفو کند می تواند مورد بخشش قاضی قرار بگیرد. سوال این است: مجازات این زنی که هم توبه کرده و هم بخشش خواسته و هم چهار سال در انزوای زندان در کنار مرگ زیسته آیا مرگ است؟

ما به اعدام اشرف کلهر معترضیم و می خواهیم که عفونامه او پذیرفته شود.

توضیح و تصحیح: دیروز در بند اول این نوشته از واژه اعدام به جای سنگسار استفاده کردم. دلیل این اشتباه ابلاغ حکم اعدام شرعی به خانم کلهر بوده که من اشتباهی آن را همان اعدام فرض کرده بودم. البته ناگفته نماند که آن هم، اتفاق بعید وناشدنی نبوده و بوده زنی که به جای سنگسار حکم اعدام دریافت کرده. به هر حال برای این اشتباه پوزش می خواهم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:51 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تماشای جنگ از تلویزیون و شنیدن و خواندن خبرهای جنگ یک چیز است، بودن در دل آتش آن چیز دیگر.

نیوشا و عباس عزیز و دوستان و همکاران دیگر امیدوارم همه به سلامت برگردید.

سالهاست که عباس کوثری عکاس خوب خبری را می شناسم. بارها با او در تحریریه های مختلف همکار بوده ام. عباس از آن آدمهای چند لایه است، هر پوسته که کنار می رود ، کشف جدیدی در او پیدا می کنی. درک قشنگ و متفاوتی از هنر دارد. با تئاتر و سینما آشناست. بی شیله پیله است و البته شوخ، خیلی شوخ. طوری که در وسط میدان مین هم می توانی از تکه پرانی اش ریسه روی. و در عین حال این شوخ طبعی را پس بزنی و حسی عمیق از انسان بودن را زیر آن ببینی. چهره ای که همیشه  زیر خنده قایمش می کند.

وقتی ۱۲ فروردین ۸۳ خبر کوتاه " کاوه روی مین رفت و مرد" را برای ما از عراق ای میل کرد تا صبح در اتاقم راه رفتم و گریه کردم. باورم نمی شد و خودم را لعنت می کردم که چرا من آمدم و آنها ماندند و چراهای دیگری که فقط وقتی در دل آتش هستی برایشان جواب داری.

حالا هم او، مجید سعیدی ، دوست خوبم نیوشا و چند خبرنگار ایرانی دیگر مثل بسیاری از خبرنگاران  سراسر دنیا در لبنانند. دوباره وسط آتش، باز هم خون، باز  انسانی که می کشد و انسانی که کشته می شود تا این دور همچنان ادامه بیابد و خبرنگاران و عکاسان همچنان بروند و برگردند شاید هم مثل کاوه جا بمانند روی مین یا سپر گلوله ای شوند که می بارد بر سقف آشیانه ای.

احساس بدی دارم وقتی در لبنان جنگ است و من اینجایم. احساس می کنم بدجوری جا مانده ام. فقط امیدوارم همه بچه ها سالم برگردند.

و حالم به هم می خورد از خبرها. این شبها شبی نبوده که با عصبانیت تلویزیون را خاموش نکنم.خبرها هیچ کدام آن نیستند که واقعا اتفاق می افتد. یکی در آن سر دنیا نشسته و گلوله های اسرائیلی را توجیه می کند. یکی این سو نشسته و سنگ حزب اله را به سینه می زند و آن کس که مظلومانه سقفش فرو می ریزد کودکی است که در هیچ کدام از این دو سو جایی ندارد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:55 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
همزمان با تموم کردن رمان "سرخی من از تو "، این مصاحبه رو با سپیده شاملو ، نویسنده این کتاب، تو روزنامه شرق خوندم که امروز چاپ شده بود. با آقای یزدانی (مصاحبه گر) موافق نیستم که نویسنده می تونسته سیاه تر تموم کنه یا تلخ تر جلو بره یا ترجیح بده که یه اثر  اکسپرسیونیستی بنویسه. به نظرم این در حوزه انتخاب و تشخیص نویسنده است.

رمان از نظر من  برجستگی هایی داشت؛ از جمله نثر خوبی که به فراخور موضوع کش و قوس پیدا می کرد. و ساخت خوبی که باعث شده بود هر فصل خیلی کوتاه، مثل پنجره های تو هم یک سایت بشه. پنجره ها به هم و تو دل هم باز می شدند و نسبت به هم بی ربط نبودن.

ولی به نظرم کار از نظر شخصیت پردازی ایرادهایی داشت. کلا ارتباط حسام با نگار به نظرم خوب در نیومده بود. اینجا با مصاحبه گر موافقم که انگار نویسنده به طور کلاسیکی خواسته بود آدمها به هم ربط پیدا کنن. در واقع اتفاقها در جهت خواست قصه پیش برن. دلایل نویسنده برای نوع ارتباط حسام و نگار با هم، کافی نبود و به نظر من این موضوع در مورد نوع ارتباط حسام با دختر خودش هم وجود داشت. دختری که عاشق پدرش بود و با او ارتباط داشت اما معلوم نیست که آیا خودش می دونست که این باباشه یا نه. گویا رابطه فرزانه با پدرش در راستای ارتباط متین - شخصیت دیگر نگار - با پدرش تعریف می شد!

در کل با اینکه از رمان خوشم اومد به نظرم بزرگترین مشکل، در شرایط فعلی جامعه ما برای نویسنده ای که وارد حریمهای خصوصی بازیگران رمانش می شه خود سانسوری در نوع ارتباطهای عاطفی اونهاست. هرگز رابطه از حد گرفتن دست فر اتر نمی ره! هرگز حرفها از حد " چه خوشگل شدی امروز  و  موی باز بیشتر بهت میاد  و ..." فراتر نمی ره. و با توجه به اصراری که نویسنده برای واقع نگاری داره و اینو در مصاحبه اش هم گفته، این مساله با واقعیت جور در نمیاد. سوالها در ذهن باقی می مونه که آیا لیلا به ارتباط جنسی همسرش و مهناز هم به قدر ارتباط عاطفی اش بی تفاوته؟ یا به عکس! بخصوص وقتی که اون در مورد ارتباط فیزیکی با همسرش و رفع نیازهای طبیعی دو همسر حرف می زنه.

رابطه مهرتاش با لیلا در چه حدیه و بقول آقای یزدانی چرا همیشه اون پشته؟ چرا نمیاد وسط میدون اگه طبق حرفهای نازنین دختر لیلا عاشق مادرشه؟

نویسنده درگیر عشق و سکس هست در حالی که به هر دوی اینها از بیرون نگاه می کنه. نه معلومه که داریوش و مهناز چه نوع عشقی به هم دارن که همسر داریوش هم اون رو براشون لازم می دونه و نه معلومه که کجا مرز سکس و عشق از هم جدا می شه و مثلا نگار که در رمان با حسام نه سکس داره و نه الزامن عاشقشه چه جور رابطه ای باهاش داره؟ و چه انگیزه ای از این دوستی که حتا در بسیاری از موارد حرف مشترکی هم برای زدن ندارن!

با همه این حرفها من از رمان خوشم اومد و خوندنش رو  توصیه می کنم.

کتاب رو نشر مرکز اردیبهشت امسال منتشر کرده  .

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:15 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin