دو سه روزی نبودم. رفته بودم شمال. یک روز کامل رشت و در خدمت خونواده آقای دارابی ( دل آرا) و یک روزم شهسوار و در بهشت خودم(منزل پدری) .
در مورد دل آرا بعدا خواهم نوشت و جز نوشتن کارهای دیگه ای هم هست که باید براش انجام بدم - و بدیم-. فعلا کمی مبهوتم هنوز. می دونم که اینجا دارم یه چیزایی جسته و گریخته می نویسم ولی خیلی کم و این برای خواننده ای که با من همراهه خیلی بده و ممکنه فکر کنه ننویسم بهتر از این کوچولو نوشتنه. ولی راستش فقط دارم یه تاریخ گذاری می کنم تو وبلاگم که زمان سفرهامو از یاد نبرم.
دلیل دیگه ی بیشتر ننوشتن هم، یه اخلاق گنده که دارم و اینه که وقتی در مورد یه کار حرف می زنم، دیگه نمی تونم درست و حسابی روش انرژی بذارم و دنبالش کنم یا بنویسمش.
اگه کسی دل آرا رو نمی شناسه آخرین خبرش اینجاست.
عزیز من تو که این همه حرف برای گفتن داری و این همه فحش برای نثار این و آن کردن، یه زحمت بکش و وبلاگی روبراه کن. باور کن آنقدر هم خواننده پیدا می کنی که نیاز نیست برای دیده شدن به کامنت دونی وبلاگ دیگران بزنی. من نوشته هایت را پاک کردم. تضمینی هم وجود ندارد که دوباره سر و کله ات پیدا نشود! ولی دوست من فقط کمی اگر مودب تر باشی می شود تحملت کرد.
بقیه رو در وبلاگ مهجاد بخونین!
امروز روز اعتصاب غذا برای زندانیان بود. من در این اعتصاب شرکت نکردم. با این که به این حرکت نمادین احترام می ذارم و به همه کسانی که در اون شرکت کردن ولی نتونستم با خودم کنار بیام که این حرکت درسته یا نه. دلایلم برای شرکت کردن در اون برای خوددم کافی نبود برای همین ترجیح دادم با سکوت احترام بذارم به کسانی که اونو باور داشتن.
ولی با همه وجودم خوشحال و راضیم که امروز رو با خونواده نازنین ( مهاباد فاتحی) گذروندم. دیدن مادر بی پناهی که یک ساعت گریه اش رو تو بغل تو خالی کنه و با نا امیدی بپرسه: یعنی فکر می کنی بچه ام بر می گرده ...
حالم خوش نیست. نازنین 19 ساله محکوم به اعدامه و نتونسته تو دادگاه ثابت کنه که قتلش عمدی نبوده و دفاع از ناموسش بوده و برادر زاده اش.... نمی دونم می تونم خونواده پسره رو هم پیدا کنم یا نه. اگه بشه با اونها هم حرف زد خیلی خوبه.
نازنین ختا هنوز وکیل نداره! و نمی دونم وکیل تسخیری اش تو دادگاه اول چه کرد!اولین وکیلش یک میلیون پول خواسته بود از خونوادشون (تو همون دادگاه اول) که چون نداشتن گذاشت و رفت و وکیل تسخیری هم نتونست کاری کنه.
هفته شلوغی در پیشه! خیلی شلوغ و من حالم اصلا خوش نیست.
مدتهاست كه اينجا چيزي در مورد ليلا مافي ننوشتم.
ليلا بعد از رها شدن از اعدام و پايان دوره زندانش، بايد يك دوره هشت ماهه اجباري رو در بهزيستي تهران مي گذروند كه الان داره اون دوره رو مي گذرونه. خوشبختانه يك ان.جي.او به نام بنياد اميد مهر هم داوطلبانه مسووليت آموزش مهارتهاي زندگي به ليلا رو قبول كرد و ليلاچند ماهه كه داره اونجا انواع كلاسها رو در يك فضاي خيلي دوستانه مي گذرونه. اين بنياد كارش آموزش اين مهارتها به دخترايي هست كه يا قرباني آسيبهاي اجتماعي اند يا در آستانه سقوط مثل قربانيان خشونت،دختران فراري و ...
دخترا اينجا انواع حرفه آموزيها رو ياد مي گيرن. از سواد اموزي گرفته تا كلاس كامپيوتر و ...
ديروز از 9 صبح تا 4 عصر اونجا بودم . دخترمون كلي چيز ميز ياد گرفته. معلم سواد آموزيش خيلي ازش راضيه. ( همونطور كه من هميشه فكر مي كردم و با اطمينان هم مي گفتم ليلا عقب مونده نيست ولي از نظر هوشي بالا هم نيست يه جورايي مرزيه كه با امزش و تمرين مي تونه مثل يه هر آدم ديگه اي زندگي كنه )
حالا ديگه نمي تونم راحت در موردش بنويسم. اون موقعي كه گزارشش رو نوشتم و زندگيشو دنبال كردم هرچيزي رو بايد مي نوشتم فقط براي اين كه ليلا اعدام نشه ولي حالا كه اون داره تلاش مي كنه برگرده به يه زندگي عادي فكر مي كنم ديگه نبايد وارد جزئيات بشم. فقط مي خواستم اين خبر خوب رو بدم كه اون الان در چه وضعيه. امروز كلي هم منو توبيخ كرد كه چرا سه هفته است نرفتم پيشش! براش توضيح دادم كه سفر بودم و ممكنه دوباره برم سفر و باز دو هفته نبينمش. كلي لب ورچيد و بعدم گفت فقط مثل امروز يادت نره برام خوراكي بياري! (:
ليلا خيلي از نظر عاطفي حساسه. با اينكه مي دونه همه زندگيشو مادر و برادراش سياه كردن و حتا تا پاي دار فرستادنش و با اينكه مادرش در تمام سه سال زندان حتا يك بار سراغش نرفت ولي هنوز هم اونقدر دوستشون داره كه گاهي با اشك تو چشماش مي گه : دلم براشون تنگ شده!!!
كلاسهايي كه اون برگشتن به زندگي رو توشون تمرين مي كنه ايناست:
سواد آموزي،خياطي،آشپزي،سفالگري (براي تمرين عضلات دست و خلاقيت و سرگرمي كه البته اين كلاسو دوست نداره!چون مي گه نمي تونم مثل بقيه مجسمه درست كنم)،آموزش ارتباطهاي پيش از ازدواج و ... فكر كنم يكيو جا انداختم.
در تمام طول هفته هم يك مددكار بسيار مهربون و يك دكتر مشاور روانشناسي به طور دائم باهاش ارتباط دارن كه خوشبختانه رابطه ليلا باهاشون خيلي دوستانه و خوبه.
اميدوارم وضعيت همين جور پيش بره!
پيوست : امروز راهي خونه نازنينم. فعلا همين قدر بسه تا بعد.
امیدواریم که یاشار هم هر چه زود تر برگردد پیش همکلاسیها و امیدوارتر که علی اکبر موسوی خوئینی و مانا نیستانی و مهران قاسمفر و منصور اوصانلو و رامین جهانبگلو و دیگرانی که خداوند کمترشان کناد - نه از بند تن ! که از بند زندان- هر چه زودتر از بند رها شوند.
چه حس غریبی است اگر آدم دلش برای هوای کثیف تهران پر بزند و مثلا دلش بخواهد پایش برود تو چاله چوله های یک خیابان درب و داغان یا نه، هوس کند دخترک یا پسرکش را تنگ بفشارد و نتواند و نشود و ....
سیاه یا آبی؟
چه فرق می کند!
هرچه باشد بهتر از سقف است.
داشتم می گفتم شکل ایجاد رابطه جنسی - و نه الزاما عاشقانه- در مناطق مختلف با هم فرق می کنه. مثلا در مشهد که بودم در پانسیونی زندگی می کردم که هر روز خانمی برای تمیز کردن واحد ما می اومد. من هم که معمولا روابط عمومی بدی ندارم یا دستکم شنونده خوبی هستم، اتاقم شده بود پاتوق این خانم و گاهی هم دختر هفت - هشت ساله اش رو می ذاشت پیش من و می رفت دنبال کارش. بعد از مدتی این خانم وقتی داشت می رفت خونش به من گفت شامپوی خوب داری ؟ و خب من شامپومو دادم که ببره. چند روز بعد دخترش رو فرستاد دم اتاقم که صابون خوشبو داری؟ و این ماجرا با وسایل دیگه ای مثل عطر و کرم تکرار شد و... من هم خب روم نمی شد چیزی بگم بهش.
هفته بعد وقتی اومده بود به پاتوقش یعنی اتاق من خودش شروع کرد به تعریف کردن که من صیغه یه مرد راننده هستم که زن و بچه اش در شمال زندگی می کنن و اون هر وقت میاد مشهد، چند روزی پیش من می مونه و ...
می دونستم که این زن توی یک اتاق اجاره ای زندگی می کنه. پرسیدم بچه ات رو چه می کنی؟! با خنده گفت : هست دیگه ! .... یا جوابی مثل این! بعد شروع کرد با آبو تاب باورنکردنی از مرد تعریف کردن و حتا یادمه می گفت قیافش عین معین ( خواننده) است و ....
خوشم نیومده بود از تعریفهای زن. من اون موقع ۱۸ سالم بود و هنوز خیلی چشم و گوش بسته بودم. خوشم نیومده بود از این که خونواده اون مرد از روابط اینها چیزی نمی دوستن، و بدتر از همه اینکه دخترش هم گوشه اتاق من داشت نقاشی می کشید و با همه اصرار من به عوض کردن بحث یا آروم حرف زدن، مادرش توجهی به این ماجرا نداشت!
این اول ماجرا زنهای صیغه ای در مشهد بود. من تازه کنجکاو شده بودم و باورم نمی شد که بسیاری از زنها خیلی راحت در مورد صیغه شدن خودشون یا صیغه کردن شوهراشون حرف می زدن! اون شکل روستایی و طبیعیش برام باورپذیر تر بود تا این شکل جدیدش و اونهم از آدمهایی که بسیار خودشون رو مقید و مذهبی می دونستن.
در پانسیون ما دختری بود اهل شیروان که مصرانه می گفت تو شمال ایران و تهران فساد خیلی زیاده و فساد از نظرش داشتن دوست پسر و دختر و رابطه اونها با هم بود. من که تفاوتی از این نظر با مدل صیغه ای اش نمی دونستم هرگز نتونستم با این دختر به تفاهم یا اشتراک نظر برسم. از نظر من کل ماجرا یکی بود.
البته نظرهای اون خیلی هم غیرواقعی بود مثلا می گفت تو تهران و شمال همه زنها و مردها پیش از ازدواج مدتی با هم زندگی می کنن. و من و دوستان شمالی و تهرانیم هرچی می گفتیم این یه اصل نیست و فقط ممکنه گاهی اتفاق بیفته باور نمی کرد و اصولا خود ما رو هم احتمالا به چشم آدمهای هرزه بی اعتقاد می دید.
این همه نوشتم که بگم شکل روابط جنسی خیلی به زمان و مکان بستگی داره اما اینکه شدت و ضعفش چطور می شه و اینکه چرا تبدیل به یک مساله اجتماعی می شه بحث دیگه است. تازه هنوز هم اون قصه هرو نگفتم. (این جمله آخر رو دارم برای بازار گرمی می نویسم)
مدتهاست كه نه فكر مي كنم آيا واقعا سكس مهمترين مساله اجتماعي ماست يا نه؟ و چه عواملي باعث شده كه سكس اين همه مساله اجتماعي توليد كنه. بيشتر پرونده هايي كه از منظر حقوق بشري روشون كار كردم - و مي كنم- يه سرشون به روابط جنسي مريض ( منظورم غير طبيعيه) آدمها بر مي گرده. خيلي از قتلها،بويژه همسركشي، به اين روابط مربوط مي شه. خيلي از كودك آزاريها به روابط بيمارگونه جنسي آدمها مربوط مي شه. مي دونم كه اين فقط به جامعه ما برنمي گرده ولي من در جاهاي ديگه نيستم كه در مورد اونها تحقيق كنم.
ولي تو جامعه خودمون مي تونم شدت اون رو در زمانها و مكانهاي مختلف ببينم. البته اين كه دارم مي نويسم به هيچ وجه جنبه نتيجه يك تحقيق نداره و بيشتر دارم نظر شخصي ام رو مي نويسم ولي اميدوارم كار جديش رو هم يه روزي آماده كنم.
اولين بار كه كتاب "زمين" اميل زولا رو خوندم فكر كنم اول دبيرستان بودم. همون موقع متوجه شدم روابط جنسي اون كتاب شباهت زيادي داره به نوع روابطي كه تو روستاهاي ما وجود داره . بخصوص روستاهايي كه زنها و مردها با هم در زمينهاي كشاورزيش كار مي كنن.
من خودم در روستا بزرگ شده بودم و با اين كه كوچيك بودم ولي كاملا يادمه كه گاهي كارگر مرد جوون باغمون رو مي ديدم كه از مناطق ييلاقي اومده بود اونورا و گاهي مي شد تو كنج باغ ديدش كه دختر هم سن و سالش رو تنها گير آورده و ...
اون دختر هم براي درس خوندن اومده بود به روستاي ما و گاهي عصرها مي اومد به انبار پدرم تا پرتقالها رو كاغذپيچ كنه.
اونوقتها فكر مي كردم كه اين دو نفر قراره با هم ازدواج كنن. ولي بعد كه اون دختر دانشگاه تهران و يه رشته خيلي خوب قبول شد و براي هميشه رفت و پسر هم بعد از مدتي انگار نه انگار رفت و زن گرفت،فهميدم ماجرا اين حرفا نبوده و من زيادي پاستوريزه و پرتم البته بعد از سالها اينو فهميدم!
ولي شكل اين روابط البته در شهرهايي مثل مشهد و تهران كه من توشون زندگي كردم يه كم فرق مي كنه.
....
دستگاهم مشكل داره و بايد اين مطلب رو براي طولاني نشدن تو چند پست بنويسم.و تازه هنوز اون ماجراي اصلي رو شروع نكردم!
يكم: چندي است كه دوستان زيادي با پيغام و پسغام و پيشغام ،پيشنهاد و گوشزد مي كنند و با زبان خوش و گاهي تلخ و گاهي هم زبان اردنگي و ... تذكر آيين نامه اي مي دهند كه اين وبلاگ را بوي سياست گرفته است.
راستش من خودم هم از اين بوي گند دل خوشي ندارم ولي به خدا بو از من نيست و بنده بي تقصيرم! اين بو در خارج از اين وبلاگ مادر مرده توليد مي شود و ما ناگزيريم از استشمام اين فضا وگرنه باور بفرماييد كه بنده يك موي ادبيات و شعر و شاعري و حتا ساده نويسي روزانه را نمي دهم به صد تا و هزار تا از اين متنهاي بوداده و بو دار و خلاصه نا مطبوع. و خب بالاخره بنده روزنامه نگار هم هستم و نمي شود كه سرم را فرو كنم در برفي كه مدتها پيش آب شده!
دوم: دوست عزيز و خوشحال! برد نا ... انه لاجورديپوشان ايتاليا را به محضر مباركتان تبريك عرض كرده و اميدوارم از گلويتان پايين برود اين جامي كه در ميدان بدون زيدان كه عمه بزرگه بنده هم مي توانست ببرد توانستيد در ضربات پنالتي برنده شويد!( از آنجا كه ممكن است عمه كوچيكه خواننده وارش باشد به عمه بزرگه اكتفا مي كنيم).
اين تبريك به اندازه كافي رسمي بود؟
چه پدرسوخته اي است !آرام آرام مي آيد. وقتي كه ما خوابيم و انگار نه انگار كه با آن 323 تاي ديگربايد فرقي كند. وقتي هم كه خوابيم،مي رود. در مي رود. رويش نمي شود چشم در چشم شويم. نه از خجالتها! نه! پررو تر از اين حرفهاست. امروز هم آمد و دارد مي رود. در مي رود. مثل پارسال و پيلارسال و مثل همه اين هفت سالي كه گذشت و انگار نه انگار كه ما آدم بوديم. انگار نه انگار كه آن همه دانشجو انسان بودند! هنوز آن يك هفته لعنتي كابوس زندگي ام است. هنوز بدترين خوابهايم دويدن و دويدن در شب سياه امير اباد شمالي است. هنوز هم به 18 تير كه مي رسم از خودم مي پرسم: چه شد كه ماندم؟! چه پوست كلفت شده ام!
... صبح جمعه 19 تير،من و يك خبرنگار ديگر اولين كساني بوديم كه خبر دار شديم. در كوي را هنوز نبسته بودند. رفتيم داخل. وارد خوابگاه پسرها شديم. دوستي از آن ميان مرا شناخته بود. شاعري بود و در جلسه اي شعر خواني داشتيم. او ما را برد به داخل خوابگاه ( زنها را طبيعتا راه نمي دهند به خوابگاه پسران) يكي از اتاقها كاملا سوخته و سياه بود. گفتند اين تو نارنجك انداختند! گفتم : چرا؟ مگر اتاق كيست؟ گفتند: دو تا از بچه هاي فوق و يكي هم دانشجوي دكترا كه داشت روي تزش كار مي كرد و چند روز ديگر روز دفاعش بوده و از ديشب به حال نيمه ديوانه درآمده چون همه پژوهش دو ساله اش ديشب سوخت!...
اتاق روبروي همين اتاق سجاده اي روي زمين پهن بود. سجاده اي كه خون رويش هنوز خشك نشده بود. گفتند فلاني داشت نماز مي خواند كه زدند توي سرش!!!
بعد رفتيم سراغ بالكني كه يك نفر را از آن بالا پرت كرده بودند پايين و طرف وقتي اين كار را مي كرد داد زده بود خطاب به جدش كه اين قرباني را از او بپذيرد!!!!!
بعد از 7 سال هنوز هم باور نمي كنم آن يك هفته را. فكر مي كنم چيزي شبيه يك فيلم يا داستان اكشن يا خواب بوده . يك خواب بد. كه وقتي چشم باز مي كني مي بيني همه تنت عرق كرده ولي همه چيز تمام شده. ولي اين 18 تير كه پاورچين پاورچين از تقويم ما مي گذرد وجود دارد. با همه زشتي، كريهي و پررويي!
هرگز حوصله نوشتن همه آن شش روز را نداشته ام. هر وقت هم شروع كردم،نتوانستم تمامش كنم. متاسفانه چون آن يك هفته روزنامه نمي رفتم آرشيو گزارشها و يادداشتهاي چاپ شده ام را هم ندارم.
اين چند خط را هم بيشتر از سر وظيفه مي نويسم. وظيفه يادآوري به اين روز تا فراموشش نشود كه ما فراموش نكرده ايم.
اين هم يادداشتي كه پارسال همين روز نوشتم و از سر همين وظيفه!
عاشق مسافرت توی شبم. اونم تو جاده کندوان. اونم یه شب مهتاب. سرد، مه سیابیشه رو بگیره و تا دوقدمی اتم معلوم نشه، بعد دوباره باد بیاد و مه و ببره و ماه، نقره بریزه رو کوه ها و اصلانی ام در گوشت بخونه:
یه دیواره یه دیواره ... که پشتش هیچی نداره....
همیشه عاشق جاده بودم و رفتن.اونم تو شب. در تمام سالهایی که تنها زندگی می کردم. چه مشهد و چه شمال و در همه سفرهایی که تنهایی می رفتم. به جنوب و شمال و هرجا، جوری راه می افتادم که شب تو جاده باشم. ولی چند سالی بود که این اتفاق کمتر می افتاد. بیشتر سفرهام روزانه بود و خیلی هاش هم هوایی. ولی زمین یه چیز دیگه است. بیخود نیست که می گن دی ماهیا زمینی ان.
در تمام این روزها منتظر بوده ایم که امروز و فردا و پس فردا مهندس نیز به جمع آزاد شدگان آن تجمع برگردد. اما ظاهرا این خوش باوری دارد چنان بدرازا می کشد که نگران کننده است.
در این مدت دوستان ایشان در ادوار تحکیم وحدت فعالیتهای زیادی کرده اند تا هم مسوولان بازداشت وی را تحت تاثیر قرار بدهند و هم او را بیشتربه مردم بشناسانند. اما واقعا نمی دانم که این همه ایا نتیجه ای هم داده است یا خواهد داد؟
موسوی خوئینی از آن جمله فعالان سیاسی بود که بیش از منازعات قدرت برایش مسائل اجتماعی مهم بود. مردم مهم بودند. حقوق بشر مهم بود. از همانها که این روزها کمتر یافت می شوند .
چندی پیش بود که از آقای موسوی درباره تحقیق و تفحص مجلس ششم درباره مضرات استفاده از فیلترهای مخابراتی برای انداختن پارازیت بر امواج ماهواره ای پرسیدم. می دانستم که با توجه به رشته تحصیلی اش در این زمینه حساسیت ویژه ای دارد.
پاسخش تلخ و روشن بود : تحقیقات ما نشان داد که از چند نقطه در تهران این پارازیتها فرستاده می شود و برای سلامتی مردم هم واقعا مضر است. همان موقع هم در مجلس این را اعلام کردیم ولی با پایان یافتن مجلس ششم این ماجرا هم فراموش شد.
موسوی یکی از معترضان همیشگی فیلترینگ و سانسور بوده و از هر تلاشی برای مبارزه با این دو استقبال کرده است.
برخی می پرسند که موسوی خوئینی در تجمع زنان چه می کرد؟! من از پرسندگان این سوال بیشتر تعجب می کنم. و سوال اساسی این است که چرا دیگران نبودند؟! چرا آنهایی که وقتی به انتخابات نزدیک می شویم، مشارکت زنان برایشان اهمیت حیاتی پیدا می کند، نبودند! چرا برای آنها تغییر قانون اساسی به نفع زنان مهم نیست؟ آنها که با موسوی کار کرده یا او را می شناسند از یاد نمی برند روزهایی که او با امیر حسین کوچکش یا با دخترکش به جلسه یا محل کارش می رود تا از عدالت جنسیتی در نگهداری بچه هایش و از حقوق طبیعی همسرش کم نگذاشته باشد.
و تعجب نه فقط از آن بسیار مردان نیامده است که نیز از نمایندگان مجلس ششم است و اقلیت مجلس هفتم که این همه سکوت را با خود کجا می برند؟! برای همشاگردیهای یک کلاس هم چهار سال نشستن پشت یک نیمکت، تعصب همکلاس بودن می آورد ، شما چهار سال نماینده یک ملت بوده اید در مجلس آیا این فقط کمی هم تعصب در شما برنمی انگیزد؟!
یک سوال هم باید از کسانی پرسید که در حمایتهایشان از موسوی خوئینی دائم بر تجمع غیر قانونی زنان تاکید می کنند. این چه جور دفاع کردن است؟ موسوی با علم به قانونی بودن تجمع به هفت تیر آمد. درست مثل همه زنانی که با اصل ۲۷ قانون اساسی آشنا بودند و برگزاری تجمع را جزء حقوق شهروندی خود می دانستند!
جناب زیدآبادی از شما این انتظار نمی رود!
این روزها چه مفتخر است دیوارهای اوین که به جای دزد و قاچاقچی و قاتل و جانی، مکانی است برای اهل اندیشه و عمل، کسانی که عمرشان را یا وقف نوشتن و خواندن کرده اند یا تحقیق و فعالیت اجتماعی و فرهنگی.
و چه شرمنده ایم ما که جای خالی مانا نیستانی ، مهرداد قاسمفر، رامین جهانبگلو و دیگرانی که بودنشان دوام فرهنگ این دیار را تضمین می کند را می بینیم و انگار که نمی بینیم!
من نیز با دیگران همصدایم که : فعالان اجتماعی را آزاد کنید!
این روزها از "دیلیت" خیلی ممنونم که حالم را خوب می کند. دیلیت یعنی برو به سطل آشغال!
با اينكه ۹۰ دقيقه دل دل كردم كه فرانسه يه گل بخوره ولي حالا اميدوارم جامو ببره!
شرمنده ولي بازنده ها حواسشون به سر كيسه شون باشه و موقع شرط بستن زياد لرد بازي در نيارن!
پيوست: اگه ايتاليام نمي اومد كه ديگه چي داشتين واسه گفتن؟!!!!!!!!!!!!!!
يك هفته عالي رو پشت سر گذاشتم در پاكستان. چيزهاي زيادي ياد گرفتم. تا حالا فكر نمي كردم تاريخ كشورهاي اسلامي اين قدر شبيه همه و چقدر مهمه كه ما از اين تاريخ با خبر باشيم. زنان فعال و پيشرو در پاكستان و اندونزي و مصر و احتمالا زنان فعال در بسياري از كشورهاي اسلامي ديگه بسياري از مشكلات مشابه ما رو پشت سر گذاشتن. اونها به خاطر تغيير وضعيت زنان در قوانين تلاشهاي زيادي كردن و مهمتر از اون براي آموزش حقوق انساني به مردم و بويژه زنان عمرشون رو وقف مبارزه كردن.
و در همه كشورها سخت ترين دوره هاشون دوره قدرت گرفتن بنيادگرايان اسلامي بوده. دونستن اين تجربه ها كمترين فايده اش اينه كه آدم احساس تنهايي نمي كنه. احساس مي كنه خيلي هاي ديگه كنارش دارن همنفس با اون مي دون و اميد دارن. اين اميد خيلي مهمه.
با "فريدا شهيد" مصاحبه اي كردم در مورد نقش جنبش زنان پاكستان در جامعه مدني اين كشور كه بزودي در سايت خبري تحليلي كنشگران ( كه اميدوارم در طول هفته آينده بره هوا!) منتشر خواهد شد. در مورد اين سايت بزودي بيشتر خواهم نوشت.
فعلا تا همين جا كه نوشتم در وضعيت نيمه افقي هستم.
در تمام مدتی که در رستوران بودم تصویر این زنان و تصور این خانه از من دور نمی شد. ضمن اینکه روز قبل در بازدید از همین قسمت شهر از محله روسپیان دیدن کرده بودیم و کاملا برایم محسوس بود که این خانه گرچه متعلق به گذشته است ولی میزبان خانه همچنان در دو کوچه آن طرفتر تنش را با نان شب عوض می کند. منظورم اصلا خوب یا بد گفتن از تن فروشی نیست. هر کسی از نظر من مسوول بدن خودش است. آنچه که مساله است شرایطی است که زنان را نا خواسته به تن فروشی وا می دارد و با فقر ارتباط مستقیم دارد....
۲- اصولا این چند روز بابای ما در آمده از غذاهای تند. در شرکت گاه( ان.جی.او ی فریدا و محل سکونت ما) سفارش کرده اند که در غذای ما فلفل و ادویه نریزند ولی امان از وقتی که بیرون غذا می خوری!! تا فیها خالدونت آتش می گیردو تازه یک روز بعد مشکلت شروع می شود....!!!!!!
یکی از موارد قابل توجه در خیابانهای پاکستان این است که با وجود این که نزدیک به ۷۵ میلیون نفر از ۱۷۰ میلیون جمعیت در این کشور زنند-(من علامت کاما را پیدا نمی کنم!) ولی در خیابانها که راه می روی بسیار بسیار کم زن می بینی و تقریبا هیچ زنی بدون مرد و خانواده اش در خیابان دیده نمی شود! امشب در مورد این مساله کلی با دکتر هما هودفر صحبت کردم. او مردم شناسی است که پژوهشهای بسیاری در حوزه زنان در پاکستان- افغانستان - مصر و ... انجام داده. در پاسخ سوال من کلی در مورد ویژگی زنان در پاکستان و مصر حرف می زند و از جمله عدم امنیت و تسلط فضای مردانه در خیابانها را از جمله عوامل موثر بر این قضیه می داند. البته من از خلاصه هم کمی آن طرفتر نوشته ام!
۳- فردا به کراچی می رویم.
اختلاف طبقاتی بیداد می کند و طبقه متوسط در این شهر بسیار کمرنگ است. یا فقیر فقیر می بینی یا پولدار اساسی.
مهمان زن نازنینی هستم که سر فرصت بیشتر از او خواهم نوشت. در این چند روز از او بسیار چیز آموخته ام از جمله اینکه چقدر ناصبوریم ما و چقدر شرایط اجتماعی ما و همسایگانمان به هم شبیه است و چقدر بی خبریم از بیخ گوشمان و چقدر تاریخ ما به هم تنیده و چقدر .....های فراوان دیگری که الان وقت نوشتنش را ندارم .
عجب بدبختی وقتی لیبل فارسی نداری!
