شايد بعدا در مورد اين كتاب يه چيزايي بنويسم بنابراين فعلا همين قدر بسه.
كتاب ديگه اي كه دستمه دفتر شعر ديگري است از شاعر خيلي خوب و دوست گرانقدر حافظ موسوي به نام" زن،تاريكي،كلمات" است. ( چه شباهت اسمي عجيبي بين اين دو كتاب هست!) خوندن اين كتاب كه انتشارات آهنگ ديگر منتشرش كرده رو به همه كساني كه شعر معاصر رو با علاقه دنبال مي كنن توصيه مي كنم.
در مورد اين كتاب، هفته گذشته، لادن نيكنام در دو شماره روزنامه شرق مطلبي نوشته بود كه اگه پيدا كردم لينكاشو مي ذارم.
يكي از شعرهاي اين كتاب:
جاي طناب
روي گردن ما
تا ابد كه نمي ماند
حتا اگر فرصت نكرده باشي
پول خردهاي پس گرفته از بقالي را
توي جيب بريزي
حتا اگر فرصت نداشته باشي
از ايرانشهر تا كريمخان بدوي
حتا اگر تلفن ها به كار بيفتند
بوق... بوق... بوق
- " بفرماييد! اينجا منزل محمد مختاري است."
بوق... بوق... بوق
-" براي جعفر اتفاقي افتاده؟!"
بوق ... بوق... بوق
جاي طناب
روي گردن ما
تا ابد كه نمي ماند
حتا اگر هوشنگ گلشيري بوده باشي
خبر را هنوز گفته نگفته
گوشي را گذاشته باشي
دستها را پشت سر حلقه كرده باشي
چشمها را به سقف دوخته باشي
و مثل سيگار روي لبت
خاموش مانده باشي
و گفته باشي: " من بايد مي مردم"
آخر مگر نه اين كه باران بي امان زمستان
وآفتاب بي ملاحظه تابستان
بر گورهاي ما
همان قدر با احترام قدم بر مي دارند
كه بر جنازه گنجشك ها
گرگ ها
گلابي ها
جاي گلوله روي شقيقه
جاي آتش سيگار روي بدن
جاي شكنجه در اعماق روح
جاي طناب روي گردن
نه!
هوشنگ جان!
بايد پناه بگيريم
زير سقف خانه خودمان
بايد پناه بگيريم
زير اين كلمات
- كتاب شعر "زن، تاريكي، كلمات" - شاعر: حافظ موسوي
دوم: بعد از ۲۲ خرداد، نامه ها،کامنتها و بازخوردهای متفاوتی دریافت کردم از این ور و آنور و بی ور و همه ور! یکی می خواست تخریب کند! دیگری تشویق،آن یکی تحسین و ... من کامنتها را گذاشته ام بماند حتا بی ربط ترینشان را و البته از خوانندگانم واقعا می خواهم که دعوای وبلاگهای دیگر یا اصولا هر دعوای دیگری را در کامنتدونی بنده (شبیه مرغدونی شد!) مطرح نکنند. به من چه که شما چیزی نوشته اید که فلانی منتشر نکرده من خیلی هنر کنم قیم خودم باشم و دخترم و همسترش!
دنباله دوم: از بین آن همه این نامه را اینجا می آورم . بالاخره این هم نظری است. فقط باید به این خواننده نسبتا محترم بگویم من خوشبختانه شوهر پیدا کردم در این مورد مشکلی نداشته ام! :)
"به نام خدا
بنده هم كه دومين بردم رو براي پيش بيني بازي داشتم (: و اگه امشب ايتاليا هم دو تا بزنه ديگه نونم تو روغنه!
دوم: شرمنده دوستان در بندم هستم كه توي اون وضعيتشون داريم از فوتبال مي گيم.
مي دونم كه بچه هاي ادوار و تحكيم يا آزاد شدند يا قراره امروز آزاد بشن. فعلا از وضع ژيلا و آقاي احمدي بي خبرم ولي شنيدم كه اونها هم امروز بايد آزاد بشن. فقط علي اكبر موسوي خوئيني مونده (چرا بعضي ها مي نويسن خوئيني ها! اون يكي ديگه است بابا!) كه ظاهرا نگهش داشتن و وضعش متاسفانه معلوم نيست.
از خبرها هم جا مانده ام فقط می دانم چند نفری آزاد شده اند و بقیه نه! و حالا که به سایتها سر می زنم برق از سرم می پرد. سایت آرش عاشوری نیا (کسوف) که عکسهای تجمع ۲۲ خرداد را در آن گذاشته بود، وبلاگ پرستو، سایتهای زنستان و هستیا که اخبار و گزارشها و بیانیه های تجمع را پوشش می دادند، فیلتر شدند.
وبلاگ زن، کودک، خشونت، صلح و احتمالا چند وبلاگ دیگه هم فیلتر شدند.
خدا ر حم کرده که این تجمع صلح جویانه ترین شیوه های ممکن را فریاد زده است! اگر تا به حال نمی توانستم زنانه ها و سرزمین آفتاب و چندتای دیگر راببینم و لینک بدهم، حالا دیگر نمی توانم کسی را که کنار دستم نشسته و می نویسد هم بخوانم!
به فیلترینگ اعتراض می کنیم!
اما خبرها در مورد تجمع ديروز همچنان ادامه داره. متاسفانه نه امار دقيقي در مورد بازداشت شده ها وجود داره ونه اسامي دقيق همه اونها. به گفته اي ۶۰ نفر بازداشت شدند و به گفته اي ۹۰ نفر.
بيانيه ادوار تحكيم / اسامي برخي از دانشجويان و نيز / هنوز نمي دونيم بخش پاياني اين خبر درسته يا نه. كاش دوستانشون چيزي بنويسن يا خبري بدن.اميدوارم كه درست نباشه.
ظاهرا انجمن صنفي در صدد پي گيري وضع روزنامه نگاران دستگير شده است /
خانمي به نام پوران فلاحي كه به گفته همسرش براي خريد به هفت تير رفته بود هم از ديروز گم شده. ظاهرا ايشون يه بچه دو ساله هم در خونه داره. همسرش ديشب به چند جا سر زده و اسمي از همسرش پيدا نكرده.لطفا اگر كسي خبري از ايشون داره بنويسه كه خونواده اش خيلي نگرانن.
من البته منظور خبرنويس بازتاب رو دقيقا از اين نحو نوشتن درك نكردم. باباجان دستكم قبل از تنظيم خبر يه زحمتي به خدتون بدين و يه سرچي بكنين.
خبر بي بي سي / كلاغ سياه با پس زمينه تاريخي! / بچه ها ي شريف و نيز / كليپ گوگل /
گزارش هستيا / غمگين نباشيد خواهران كبود من! ( ولي معصومه جان اصلا با نظر توهم دموكراسي ات موافق نيستم! بعدا با هم كل كل مي كنيم (: )
عکسهای جدید منصور نصیری رو از دست ندین!( با اسپري هايي كه معلوم نيست چيست!! )
گفتیم نشستن در پارک جرم نیست! گفتند با زبان خوش می گوییم بلند شید! وگرنه.... و فرصت گفت و گو تا همبن حد بود. حرف مشترکی با هم نداشتیم و هر دو طرف این را خوب می دانست. زدند. یعنی که شوخی نداریم! و ما همچنان نشسته یا ایستاده گفتیم چرا؟! از پارک بیرونمان کردند. به ضرب و زور. راه رفتیم. آرام و مسالمت آمیز . دور پارک را. بیرونمان کردند. وزدندهم. کسی داد زد:" من مادرتم، خجالت بکش!"جواب این بود: " من مادر پتیاره ای مثل تو ندارم!" و چنان هلش داد که صدای هوی حمعیت بلند شد. رفتیم- ما رابردند!- دورمیدان. کاغذهایی را به دست گرفتیم که روی آن نوشته بود: "قوانین ضد زن را عوض کنید!" " ما حق یم انسان کامل را می خواهیم" و ... شروع کردیم به زمزمه که " ما زنیم، انسانیم، اما حقی نداریم!" و " ای زن ای حضور زندگی..." و این بار از هر طرف زدند. فقط مرد هم نبودند. زنهای چادری که داد می زدند: با پلیس جر و بحث نکن! و کار که به جر و بحث می کشید، فحش و لگد بود که از زیر چادرها بیرون می ریخت!
دور میدان چرخیدیم. کاغذها را گرفتند و پاره کردند. و از جمعیت دختران و زنانی را که شعار می دادند، کشان کشان به سمت مینیبوسهای آماده بردند. جمعیت نگذاشت.مقاومت کرد. اجازه نداد دوستانشان، دخترانشان و مادرانشان از آنها کنده و برده شوند. ولی تعداد آنها بسیار بود. ناگهان هر عابری ماموری شد انگار. بارها و بارها شنیدم که به هم می گفتند : "بابا ما از خودتونیم!" ولی نمی دانم واقعا چند نفر از ما بودند؟۱ کم نبودیم، کم نیستیم و بیشتر هم خواهیم شد ولی مگر میدان هفت تیر چقدر جا دارد؟
پر بود میدان! از هر طرف. کلی آشنا و دوست دیدم که مدتها بود بی خبر بودم ازشان. همان وقتها بود که ژیلا را بردند؛ با دستبند! بهمن همسرش را هم. و بعد شنیدم ترانه خواهرش را هم. مینی بوسها پر شدند و حرکت کردند. دوستان ما را بردند و نمی دانیم به کجا. در یکی ۱۹ نفر جا گرفت ( یکی از زنها همانجا به سرعت شمرد) و دیگری ۹ تا و .... موسوی خوئینی را آن سوی میدان کشان کشان بردند. آنها(ادوار تحکیم) دیروز با یک لیست ۱۱۱نفره حمایتشان را اعلام کرده بودند.
چند اسم دیگر را هم شنیدم که بردند ولی جون مطمئن نیستم اسم نمی آورم که نگرانی ایجاد نشود. ولی می دانم که خیلی ها را بردند. حتا بچه هایی که ما نمی شناختیمشان. شابد دانشجو بودندو شاید زنان خیلی عادی که به جمع معترضان پیوستند.
من و بسیاری دیگر طبق قرار قبلی راس ساعت ۶ هفت تیر را ترک کردیم. و به همه توصیه کردیم نمانند تا برخوردهای بعدی به حساب زنان گذاشته نشود.
خبرها پشت هم می رسد . سرم درد می کنم و پایم که لگد خورده است و پشتم که باتوم خورده است و دستم که کشانده انم . اما دلم درد نمی کند. در دلم غوغایی است که غم را پس می زند.
روز خوبی بود. صدای آزادی نزدیکتر از آن بود که شنیده نشود!
پيوست:
- يادم رفت بنويسم ماجراي اين اسپري ها چه بود؟ آيا واقعا اينها اجازه دارند از اسپري براي يك جمع مسالمت جو كه هزاربار گفته اند كه ما اهل خشونت نيستيم استفاده شود؟ اين اسپري ها چه بود؟ آيا اسپري فلفل بود؟ رنگ آن روي مانتو به قرمزي مي زد.
- عكس هاي بموقع منصور خان. ( عكاسها و خبرنگاران زيادي در ميدان بودند ولي نمي دانم چرا اين قدر كم تصوير آمده) بعضي ها هم در مورد جواد مي پرسند. متاسفانه او نيامد چون يكي مان بايد بچه را نگه مي داشت.
عكسهاي ياهو 1 و 2 / و عكسهاي آرش عزيز كه واقعا دستش درد نكننه. عكس اول از پايين ژيلا بني يعقوب سردبير سايت كانون زنان ايراني است كه به او دست بند زده اند!!!!! عكس دوم از پايين بهمن احمدي امويي است.عكس چهارم موسوي خوئيني دبيركل ادوار تحكيم است. بقيه رو متاسفانه نمي تونم تشخيص بدم.
پيوست دو: پرستوي گلم ظاهرا نيست ولي هميشه تر از هميشه هست با كلي لينك / قاصدك خيلي عزيز! ما هرگز فكر نكرديم كه دوري يا نيستي بين ما!/ پيشنهادهاي آزاده / حرفهاي آزاده اي ديگر / گزارش كانون زنان ايراني / حرفهاي معترضانه و واقع بينانه مريم / به كيفيت اين عكسها نگاه نكنيد، به كميتش نگاه كنيد! / گزارش تصويري ادوار نيوز / و بالاخره خبر موثق تري از اسامي بازداشت شده ها / محبوبه هم با وجود مهرورزي سالمه و گزارش مي ده / امروز هم تصوير مي شود، هم گزارش و هم شعر. مرسي از ساراي عزيز كه مشتركي گرامي و در دسترس است!
خبر انگلیسی سحر /
(۲) ... حركت نمادين در اعتراض به قوانيني بود كه به زنان اجازه نمي دهد مسابقات فوتبال را در استاديوم نگاه كنند ...
(۳) ... الهام افرونتن آزاد شد!
وقت براي تحليل و تصميم براي آينده بسيار است.
نكات ايمني:
- تجمع امروز يك تجمع مسالمت آميز است كه نمونه آن در همه جاي دنيا برگزار مي شود. برگزار كنندگان بارها و بارها هدف خود و خواسته هايشان را بيان كرده اند. پس اگر كسي برداشتي غير از آنچه اعلام شده دارد،مشكل از برداشت ايشان است.
- كسي شعار نمي دهد، فقط زنان در كنار هم جمع مي شوند و اين جمع شدن نماد دردهاي مشترك آنهاست.
- نه خشونت و نه توهين، مرام ما نيست. كنش ما بيان منطقي در شيوه مدني است.
كلي از دوستات دور وبرت باشن و هي ناز خودتو بچتو بكشن و اوووووووووووووووه كيفور بشي از همه چي.
آوا يه همستر صورتي از خاله لادنش كادو گرفته كه ذوق كش شد براش.هنوز نمي دونيم چي صداش كنيم. اسمها پيشنهادي ايناست:
- "آقاي افلاطون" (پيشنهاد لادن- مادر اوليه )
- اوليارا (اين اسم رو خود آوا انتخاب كرده و خودشم نمي دونه يعني چي و همشم يادش مي ره و مي گه مامان اسمي كه من گفتم چي بود؟!
- و آقاي استوارت هم كه از نظر من اسم همه همسترهاي دنياست.البته به شرطي كه بتونن عينك بزنن و روزنامه بخونن!!!
فردا بايد آقاي "افلاطون-اوليارا-استوارت" رو ببريم واكسن بزنه.حيف كه بلد نيستم اينجا عكس بذارم وگرنه عكس آوا رو با همين موجود فعلا بي نام يا سه نام مي ذاشتم اينجا.
مي شه اگه كسي در مورد همستر اطلاعاتي داره به من بگه. من تقريبا هيچ چي در مورد اين موش خانگي نمي دونم.
ساختار سیاسی در کشور ما بگونه ای است که اساسا مسائل زنان ، بیش از مسائل اجتماعی دیگر سیاسی تلقی می شود. غیر سیاسی کردن خواسته های زنان هم گرچه کاری است بس دشوار اما به نظر من بیش و پیش از هر چیز، باید از طریق آگاه سازی افکار عمومی انجام بشود. اینکه چرا حجاب به یک مساله سیاسی تبدیل شده، اینکه چرا داشتن حق طلاق و حضانت فرزند مساله پیچیده سیاسی تلقی می شود، اینکه چرا تابعیت زن از همسر صلب نمی شود و ....
یک سال گذشت از تجمع اعتراض آمیز زنان به قانون اساسی کشور به عنوان یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین دروازه های ورود به عدالت جنسیتی. این تجمع یک تجمع غیر سیاسی بود و شاهدش اینکه هر که در آن جمع شعار سیاسی داد، بلافاصله از سوی دیگران با هشدار روبرو شد که : "خواسته های سیاسی تان را جای دیگری دنبال کنید!"
در فاصله سال گذشته تا امسال چیزی در حوزه حقوق زنان تغییر نکرده. جز اینکه زنان همچنان محنت کش استبداد مردانه تاریخی این دیارند. این بدان معنا نیست که جور، تنها بر زنان می رود. نه، اما به طور مشخص به این معناست که خواسته های زنان نباید تحت پوشش مسائل سیاسی قرار بگیرد. زنان نباید قربانی بستانهای سیاسی کسانی شوند که همیشه از حضور ایشان برای سیاه کردن برگه های رای و آمار حضور در این میدان و آن میدان استفاده می کنند بدون اینکه برایش حقی معادل یک انسان قائل باشند.
همیشه در تاریخ این کشور ایدئولوژی ها و آرمانهای سیاسی مقدم بر حقوق زنان بوده است. اعتراض زنان، امسال نیز ناظز بر این است که حقوق زنان، مقدم بر هر خواسته دیگری باید دیده شود. چه در قانون، چه در عرف، و چه حتا در باورهای شخصی ما.
من این بیانیه را امضا كرده ام. اعتقادم براين است كه با وجود تاكيد بر مسالمت آميز بودن اين تجمع، پيام اصلي اش منتشر شود. اما نكته اي هم هست كه لازم مي بينم از آن ياد كنم. بسياري از دوستان من نامشان در اين بيانيه نيست. آنها كساني هستند كه حضورشان در كمپين رفع تبعيض از زنان بر كسي پوشيده نيست. دلم نمي خواهد در "چرايي" اين ماجرا بي پاسخ در گذرم. ما زنان بايد ياد بگيريم كه حتا در بدترين شرايط اجتماعي و وقتي كه كنار هم دست هم را مي گيريم،اصولمان را بر پايه درستي بناگذاريم. هدف وسيله را توجيه نمي كند،دستكم اينجا و براي ما. آرمان ما بايد در روشمان و راهي كه براي زندگي انتخاب مي كنيم، نمود پيدا كند. ما نبايد چون بسياري از سياستمداران تاريخ شعارهاي زيبا بدهيم اما وقتي با واقعيت روبرو مي شويم، رو برگدانيم، سكوت كنيم يا به دروغ متوسل شويم. دروغ،منش ما نيست و نبايد باشد.
جنبش زنان ايران سفره نيست كه كسي آن را بگستراند و باقي بر آن بنشينند و لابد كف دستي نان هم به ايشان برسد كه اگر اينطور است يكي از ما راه را به اشتباه آمده است. بنابراين اگر هم در كنار ديگران و همصدا با آنها بوده ايم يا هستيم براي اين است كه چشم انداز را يكي ديده ايم.
بسياري از دوستان من امسال در كنار ما نيستند. چرا نبايد بپرسيم كه ايشان كجايند و چرا نيستند؟ چرا فرار مي كنيم و سرپوش مي گذاريم بر واقعيت؟ چرا الان وقت اين پرسش نيست؟ وقت اين پرسش كي است؟
اعتراض به حقوق پايمال شده زنان، و خواستار رفع آن شدن، حرف همه جنبش زنان است. اما چرا اعضاي موثر هم انديشي زنان جايشان در فهرست امضا كنندگان خالي است؟ آیا اعتماد ما به هم آسیب دیده است؟ که در این صورت باید پرسید چرا پیش از اینکه برای این اعتمادسازی کاری کنیم، و چرا پیش از این که به تحکیم درونی خودمان بیندیشیم یقه استبداد تاریخی و قانونی را می گیریم؟ آیا استبداد در ما نیز ریشه ندوانده است؟
با ابن همه،من بيانيه را امضا كرده ام. با وجود نبودن نام برخي از دوستانم در اين بيانيه - که حضورشان برایم نه فقط مهم که دلگرمی نیز بوده- و با وجود اين كه سخت است در اين فهرست نام كساني را ببينم كه تلاش كرده اند تا با گل آلود كردن آب، براي كساني ماهي بگيرند كه حقوق زنان برايشان دستاويزي براي ادامه استبداد مردانه است.
به من نگوييد امروز جاي اين حرفها نيست. اجازه بدهيد اينها گفته شود. اگر از سرچشمه زلال نباشيم ، تا هميشه اين دو رنگي را با خود خواهيم داشت. قانون مهم است. قانون باید زمینه ساز عدالت انسانی باشد. قانونی که عدالت ندارد باید مورذد اعتراض قرار گیرد. اما این ماییم که همیشه به قانونها هویت می دهیم. پیش از اینکه عدالت را در قانون بجوییم، در انصاف خود آن را جست و جو کنیم.اگر در این تجمع شرکت می کنم فقط برای این است که جنبش زنان را یک جنبش اعتراضی-حمایتی می دانم. اعتراض به نابرابری و حمایت از زن بودن با همه جوانب و حقوقش. اگر در کنار دیگران قرار می گیرم به این خاطر است که معتقدم حرکتی که آغاز شده نباید بایستد. نباید قربانی حواشی شود.نباید فراموش شود. اما همه اینها دلیل نمی شود که چون دیگرا فراموش کنم یا خود را به فراموشی بزنم که از ماست که برماست.
بنابراين اونايي كه مي گن بعد از ظهر تلفن من اشغال بود احتمالا يه جاي ديگه رو گرفتن!
انتخابها خيلي زياده بايد قسمت بندي كنم. ![]()
در دو سه روز گذشته فرصت نوشتن پيدا نكردم. و حالا كمي دير مي نويسم.
ما حدود 40 نفر بوديم. اين رقم رو وقتي جلوي در استاديوم نشسته بوديم، شمردم. ولي وقتي از ميدان هفت تير راه افتاديم نزديك 30 نفر بوديم.
بچه ها روسري هاي سفيدي رو از قبل آماده كرده بودن كه روش نوشته بود: "سهم زن،نيمي از آزادي"، من دير رسيدم و روسري به من نرسيد. قرارمون ساعت 4 بود ولي تا از سر كار برم دنبال آوا و اون رو به كسي برسونم كه نگهش داره تا من برگردم،كلي طول كشيد.( باباش دوربين به دست جلوتر رفته بود استاديوم)
تمام راه توي اتوبوس بچه ها سرود مي خوندن ودست مي زدن. اما هنوز از شهر بيرون نرفته بوديم كه اتوبوس خراب شد. بدشانسي داشت در مي زد. مشكل با چند تا ماشين در بست حل شد و بالاخره رسيديم دم در آزادي. دري كه ظاهرا حالا حالاها قراره بروي زنان بسته بمونه.
رفتيم نشستيم روي چمن روبروي در ورودي اصلي. تمام محوطه جلوي در استاديوم پر بود از نيروهاي انتظامي و ماشينهاشون. و توي ماشينها هم پر بود از خواهران چادرپوش پليس كه اول زياد توجهمون رو جلب نكردن ولي بعد معلوم شد كه با پيش بيني حضور ما براي اينكه مثل دفعه هاي قبل آقايون مجبور به درگيري نشن،اومدن.
وقتي نشستيم چند تاشون اومدن و دورتر از ما ايستادن.
قبل از هر چيز همه عكاسها خلع سلاح شدند. چه عكاسهايي كه بين ما و با ما بودن و چه اونهايي كه براي كار خودشون اومده بودن.همه ديجيتالها، ديليت شدن و همه فيلمها از دوربين در اومد و دوربين فيلمبرداري يكي از بچه ها هم گرفته شد. اين را ديگر نمي شد به حساب شانس گذاشت. چون كاملا پيدا بود كه كاملا برنامه ريزي شده بناست كه هيچ عكسي از ما بيرون نرود و هيچ تصويري بازگو نكند كه بر زناني كه ورود به " استاديوم آزادي" برايشان مفري است به " آزادي" چه گذشته است.
تصميم گرفتيم مثل بار قبل، اول به مسوول نيروي انتظامي اونجا بگيم كه اجازه بدن ما بريم تو. رفتيم سراغ كسي كه به نظر مي رسيد مسوول بقيه است. سيستم البته سيستم هميشگي هويج و چماق بود. يكي مودبانه حرف مي زد و همه رو هم ظاهرا مي شناخت! و يكي ديگه با ابروهاي گره خورده آماده ناسزا بود.
آقايي كه خودش رو خوشبين معرفي كرد گفت: " مگه شما نمي دونين كه آقاي احمدي نژاد دنبال اين هستند كه شما به استاديوم برين"
خب آدم در چنين مواقعي به شدت دنبال يه ديوار مي گرده كه سرش رو بكوبونه به اون، ولي از اونجايي كه درفضاي باز اونجا ديوار پيدا نمي شد ترجيح داديم كه به صحبت ادامه بديم: " آقا! اون ماجرا منتفيه و شما هم بهتر از ما مي دونين!" و ...
گفت و گو به نتيجه نمي رسه. و اين هم البته كاملا قابل پيش بيني بود. بچه ها به نشانه اعتراض يك حركت نمادين ترتيب داده بودن؛ تماشاي بازي با يك تلويزيون كوچولو در جمع زنان نشسته بر چمن جلوي استاديوم!
اما چه فايده وقتي كسي اين حركت نمادين رو نبينه؟!
ما گفتيم يا اجازه بدين بريم تو يا اگر بناست كه روي چمن بشينيم،فيلمها رو پس بدين و اجازه عكاسي بدين. هيچ كدوم از اين دو پذيرفته نشد.
خانمهاي انتظامي بيشتري دور ما رو گرفتن و در همين موقع فريبا شروع كرد به سمت دروازه استاديوم دويدن. يا مي تونست بره تو يا همونجا مي نشست. يه هو ديديم خانمها به سمت فريبا هجوم بردن و كشيدنش سمت يكي از ماشينها. ما هم رفتيم دنبالشون كه : " كجا؟! اون يك نفر نيست ، چهل نفره! "و ... يكي از پشت داد زد هر دوشونو بندازين تو ماشين!
و دو سه نفر از دو طرف دستمونو گرفتنو ...
از بقيه اش بگذريم. فقط يه كم كبودي مونده ازش ولي نتيجه مهم ترش اين بود كه فريبا رو هم ول كردن.
بعد از اين ما رفتيم جلوي در استاديوم و نشستيم روي زمين. خانمهاي انتظامي كه حالا همشون اومده بودن،دورمون حلقه زدن. همونجا كه نشسته بوديم چند چيز خيلي عجيب در اونها توجه منو جلب كرد.
يكي از خانمها كه ظاهرا رئيس بقيه بود وقد بلندي هم داشت وقتي منو سمت ماشين مي بردن چادرش رفت كنار و در كمال تعجب ديدم كه حامله است. باورم نمي شد و هنوز هم فكر مي كنم كه يعني مي شه من اشتباه ديده باشم؟ دلم مي خواست همونجا كه داد مي زد سرم اينو ازش مي پرسيدم و داد مي زدم كه مواظب باش زن ! كافيه يه مشت يا لگد همكاراي خودت بخوره تو شكمت! ... اميدوارم من اشتباه كرده باشم و اميدوارترم كه مشكلي براي اون خانم پيش نيومده باشه.هرچند كه اونجا واقعا عصباني بودم.
نكته دوم اين بودكه سه نفر از ابن خانمها با كفش پاشنه دار اومده بودند به استاديوم ( براي برقراري نظم لابد!!!) و پاشنه يكي به گمانم 5 سانتي متري بود. خيلي دلم مي خواست بدونم اگه اينجا واقعا كسي جرمي مرتكب بشه و فرار كنه، ايشون چه جوري مي خواد دنبالش بدوه؟
بچه ها يكريز داد مي زدن: " سهم من ،سهم زن،نيمي از آزادي"و سرود مي خوندن ،همون سرود " به سر رسيد زمان بندگي و .." و " خواهر انتظامي تو زني ،تو زني!" ( كه البته به نظر من اين شعار خوبي نبود چون لزومي به ياد آوري نمي بينم!ولي خب خودمم همينا رو گفتم!)
يادم نيست دقيقا تا چه ساعتي اونجا نشستيم. ولي كار ما تمام شده بود. حركت ما يك حركت اعتراضي نمادين بود. بايد برمي گشتيم و برگشتيم.
اشكال كارفقط در اين بود كه به نظر من بايد از قبل بيشتر اعلام عمومي مي كرديم. اشكال ديگه جاي خالي خيلي از فعالان جنبش زنان در اين جنبش اعتراضي هست. استاديوم آزادي اين روزها نمادي از حصر زنان در سنتها و مقرراتي است كه بايد با اونها روبرو شد. بايد شناختشون و براي مقابله باهاشون وارد شد.شد در منطق و استدلال،نشد اعتراض و آگاهي دهي.
و ما حالا به اين دومي رسيديم.
اتوبوس راه افتاد تا ما رو به تهران برسونه . در راه بچه ها گفتن كه مردان ملي پوش ايران برنده ميدانند. ما هم حس برنده بودن داشتيم بويژه وقتي مردم با تعجب گويي كه از كره مريخ اتوبوسي نازل شده به روسري هايي نگاه مي كردند كه چيزي در مورد "حق زن" و " آزادي" روي آن نوشته شده بود.
يكي از جالبترين شعارهاي ديروز "ورود به استاديوم، حق مسلم ماست" بود. ظاهراحقوق مسلم يكي يكي دارن بيرون ميان.
از كشفيات ديگر ما در روزچهارشنبه كشف استعداد پنهان خانم وزير شعار بود.استعدادش بي نظيره و بنظرم با كمي تسامح صداش به اون صد هزار پسر حريفه!
و بالاخره اينكه دست همه دوستان عزيزم و بويژه اين رفيق قديمي درد نكنه(ظاهرا وبلاگش به جز كپك زدن مشكل ديگه اي هم پيدا كرده!) اميدوارم دفعه بعد كار رسانه اي بهتري انجام بديم.
خيلي خوابم مياد و نمي تونم تمركز كنم تا باقي قضايا رو بنويسم.
پيوست:
اگه گفتين بعد از اون همه صرف انرژي چي خيلي مي چسبه؟ يه دوش؟ نه! خواب؟ نه! شام حسابي؟ نه! جمع شدن خونه يه رفيق با حال؟ (اگه سفر نرفته بود شايد!!!) خودم مي گم: نشستن سر كلاس درس جامعه شناسي تا ساعت ۹ شب با يه استاد محشر كه وبلاگ خونم هست و پاچه خواري آدم رو شديدا درك مي كنه(:
بیقه:
امیدوارم برای آقایان مومنی و موسوی و دیگرانی که به هر حال زمانی بخشی از جنبش دانشجویی رو زنده نگه داشتن و حالا هم بخشی از جنبش اجتماعی رو، اتفاق بدی رخ نده.
مهم نیست که کی با کی هم عقیده است. مهم نیست که کی چه گروهی رو قبول داره یا بهش نقد داره. مهم اینه که در بدنه اجتماعی جامعه جریان زنده حرکت، وجود داشته باشه. اینه چیزی که ما بهش نیاز داریم و نمی شه کتمان کرد که جنبش دانشجویی و همین طور ادوار تحکیم نقش مهمی در به حرکت درآوردن خواسته های اجتماعی بسیاری از ما، به عرصه عمومی داشتن.
یکی می گه بیارش ما مواظبشیم. یکی می گه نه خطرناکه! اون یکی می گه بذار این بچه مثل آدم زندگی کنه! اون یکی: بابا آوا زودجوشه تو هم سرت شلوغ باشه پیش خودمون می مونه، اون یکی دیگه: تو اجازه نداری با سرنوشت این بچه بازی کنی!
....
ااااااااااااااممممممممممم! ![]()
فخري نازنينم امشب در مكه است. خودش معتقده كعبه يكي از نقطه هاي تمركز انرژي در دنياست . من خيلي از اين چيزها سر در نميارم. گرچه بشدت دوست دارم بودن در كنار كعبه رو تجربه كنم. به نظرم بايد تجربه بي نظيري باشه.
اميدوارم شبهاي فوق العاده اي در پيش داشته باشي و با دفتري پر از شعر برگردي.
روزنامه ایران در زمان دولت هاشمی رفسنجانی پا گرفت و در دسته بندی روزنامه ها باید اون رو در رده روزنامه نگاری توسعه جا داد. این نوع روزنامه نگاری در کشورهای رو به توسعه با هدف حمایت از طرح های توسعه ای دولت شکل می گیرند. احتمالا برای همین بود که همون زمان از یکی از استادهای روزنامه نگاریم شنیدم که : " سقف روزنامه ایران کوتاهه!" این به معنای ضعیف بودن تحریریه نبود بلکه به مدیریت روزنامه و اینکه چهاردیواری ژنرالها (اصطلاحی که اون موقع بچه ها تو تحریریه زیاد می گفتن) بود برمی گشت.
روزنامه ایران با وجود امکانات خوبی که نسبت به خیلی از روزنامه های دیگه داشت همیشه این سایه سنگین رو با خودش داشت. یک زمانی تریبون تبلیغاتی سردار سازندگی بود. یک زمان مدافع تز توسعه سیاسی و بسط جامعه مدنی آقای خاتمی و بعد هم که ....( به هر حال دعوای پشت پرده صفار هرندی و مدیران خبرگزاری برای مدیریت این روزنامه برای همین تریبونه بوده دیگه! )
و این، دقیقا همون چیزیه که باعث نوشتن این متن شده. بچه های روزنامه نگار این روزنامه هم که همیشه امنیت شغلی کار کردن در یک روزنامه دولتی رو با خودشون داشتن ( البته به جز مواقعی که رئیس جمهور عوض می شد!!!!!!!!!!!) در بیانیه ای که نوشتن، برای اثبات حقانیت وطن خواهانه شون دائم مجبور شدن یادآوری کنن که بابا ما از دستیابی به انرژی هسته ای دفاع کردیم! حس بدیه. این حس که الان من دارم و فکر می کنم که چرا این همکاران خوب من( که بشدت احساس عدم تامینشون رو برای از دست دادن شغل درک می کنم) باید برای ایران دوستی شون متوسل به انرژی هسته ای بشن !! و نه حق و حقوق طبیعی و صنفی و مدنی شون! بابا شما حقتونه که از خودتون و تهمت تفرقه افکنی که بهتون زدن دفاع کنین و از همکار فرهیخته ای که این انگها هرگز بهش نمی چسبه. ولی برای باوروندن این حرف به کیه که به انرژی هسته ای متوسل می شین؟!
البته می شه جور دیگه هم دید. شاید هم اصلا مهم نیست که دستاویز چیه - اگر موثر بیفته !- مهم اینه که یه عالمه بچه الان منتظرن ببینن بابا و مامان روزنامه نگارشون برمی گردن سر کار ؟!!!!!! حسی که من و بسیاری از همکارانم در این سالها تجربه کردیم!
۲- مانا نیستانی یکی از نازنین ترین همکاران ما در طول این سالها بوده. پسری کم حرف، عمیق، خوش فکر و بشدت حرفه ای. از فکر اینکه او چه رنجی می برد حالا - نه فقط از زندان، بلکه از تصور توهین به هموطنانش، تصوری که هرگز نداشته- تن آدم می لرزه. کاش این آذری های عزیز ما او را می شناختن و می دونستن که این همه تنفر، در ظرف این هنرمند نمی گنجه! اگر دلشان پر است، این بهانه خیلی حقیر است برای این همه !
۳- اگر به جای قومیت گریزی ، آنهم در کشور ۷۲ ملتی که اساسش بر قومیتها گذاشته شده، به اقوام و بوم نشینها به اندازه کافی بها داده می شد، به گمانم حالا زبان مشترک روانتری برای فهم متقابل وجود داشت. بماند که حتا ملی گرایی هم جای این قومیت گریزی ننشست وگرنه شاید صدای اعتراض باید آنجا بلند می شد که چماق تنفر از سنگ قبر شاعر نیز نگذشت! نه این که بهانه ای چنین خُرد، خرد کند ما را.
۴- منتظریم تا انجمن صنفی چه تصمیمی می گیرد برای حمایت از مانا. ظاهرا امروز جلسه داشته اند.
پيوست:
چه تلخ و قشنگ نوشته بزرگمهر حسين پور!
روزنامه کاملا دولتی ایران مرتکب خطایی شده. روزنامه کاملا دولتی ایران سردبیر دارد، مدیر مسوول و صاحب امتیاز و بالاتر از همه آنها اسپانسری دارد به نام دولت! چرا پیش از همه طراح روزنامه بازداشت شده؟!
آقا یکی به من بگه این نوشته ها واقعیه یا طنزه؟
