تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

 

من در دو قدمی او بودم. می توانستم بشنوم صداش را. از پس آن همهمه ای که جز مرگ بر... و درود بر... چیز دیگری از آنان شنیده نمی شد!

من در دو قدمی او بودم. در بندر عباس. همین یک ماه پیش.اگر دست دراز کرده بودم شاید، می توانستم دستش را بگیرم.  او پشت دیوار بود و من پس دیوارها.

حالا نوشتن از الهام افروتن سخت است. گرچه نوشتن راحت ترین کاریست که می توانستیم و می توانیم! و از آن هم دریغ کردیم.

خودمان رانبخشیم اگر یک دختر بیست و یک ساله در زندان جان دهد و ما دستی بلند نکرده باشیم به یاریش!

الهام یک دختر بیست و یک ساله بود ( بود؟ !!!!!!!!!)

یک دختر بیست و یک ساله که هنوز نمی داند قانون کپی رایت یعنی چه؟ و نمی داند قانون مطبوعات او را منع کرده است از به چاپ سپردن مطالبی که حتا اگر خودت ننوشته باشی ممکن است سرت را به باد دهد.

 الهام نمی داند باد چه آسان سر می برد و نمی داند که پشت آن دیوار بلند، تنها زنی تنهاست که شبهایش به یاد دخترکش از اشک تر می شود.

الهام حتا نمی دانسته که شاید مدیر مسوول او نیز چون خودش تا به حال گذارش به قانون مطبوعات نیفتاده و نمی داند که خط قزمزهای این قانون می تواند دور گردن او را هم خط بکشد. الهام لابد فکر می کرده که :

 من ۲۱ ساله اگر ندانم ، صاحب امتیاز قانون گزارم حتما می داند چه کسانی پس از من موظفند واژه  بواژه  مطالب روزنامه راپیش از چاپ بخوانند!.... 

کدام یک از ما برای الهام افروتن کاری کرد که شایسته ادعاهایمان بود؟  این همه انجمن و گروه و بنیاد راه انداخته ایم برای دفاع از خودمان لابد؟!

گریه کنیم. اول برای خودمان. شب تلخی است امشب. وای کاش راست نباشد این خبر.  

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:52 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

برزخ می دونی یعنی چی؟ من الان خوب می دونم!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:37 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

یادم نیست چند سال پیش بود؟ دو، سه، چهار یا حتا بیشر؟ یه قاضی شهسواری زنش رو که اونم حقوق خونده بود و هر دو هم در رشته خودشون کار می کردنو جلوی چشم دختر کوچولوشون با تبر کشت!!! اونم سر یه دعوای ساده! البته اختلافشون اونقدری ریشه داشت که مرد فرصت کنه تبر رو بذاره پشت صندوق ماشینش! واون قدر فرصت داشت که پیاده بشه و تبر رو برداره و زن رو که بچه به بغل می خواست فرار کنه از دستش از پشت....

این فاجعه اونقدر تکان دهنده بود که با هر بار شنیدنش تن آدم یخ می کنه. حالا اگه اون دختر فک و فامیل باباتم باشه و بدونی که بعد از گذشت این چند سال هنوزم برای مجازات اون مرد، خونواده دختر به نتیجه نرسیدن و ضمنا مرد، هیچ گونه جنونی هم براش ثابت نشده و الانم قیم قانونی اون دخترک بیچاره است بیشتر کباب می شی.

پارسال عید برای بار اول دیدمشون. اومده بودن از بابام مشورت و کمک بخوان. هرچی بیشتر می دویدن کمتر نتیجه می گرفتن!

حالا قصد بررسی رویه قضایی شونو ندارم. اما دایی دختر می گفت بیشترین عامل دعوای این دوتا حسادت مرده بود به زرنگی و هوش زنش در کار قضا!!! آخه اونا هم رشته بودن و همکار و زنه همیشه جلوتر بود....

امشب که پرستو برام این نامه وحشتناکو  ای میل کرد، دوباره یاد اون ماجرا افتادم. انگار همه یه جورایی به هم مرتبطن. یه جورای مشمئز کننده:

"عصر روز شنبه 22 بهمن 84، حوالی ساعت 6، خبر دلخراشی در محله منظريه(از محله های تقريبا مرفه نشين شهر) به سرعت دهان به دهان منتقل شد.

زندگی مشترک زن و مرد جوانی که تنها حدود 5 سال (با وجود تنش ها و مرافعه های بسيار) از آن می گذشت، پايان تلخی يافت. وقتی همسايه ها بر اثر سر و صدای زن که به کوچه فرار کرده بود کنجکاو شدند، شايد هرگز فکر نمی کردند که چند دقيقه قبل فاجعه، با همه تکان دهندگيش، آمده و برفضای آن خانه سايه افکنده! وقتی دکتر جوان (35 ساله) با کارد آشپزخانه به همشرش ( که روان شناس هم بود!) حمله برد، زن بيچاره تنها توانست با سرعت به کوچه بگريزد. اما به يقين به ذهنش خطور هم نمی کرد که مرد، اوج عصبانيت و عقده های درونش را بر سر پسرک 4ساله شان تخليه کند!

اما واقعيت ها جدا از احتمالات و فکرها وجود دارند و اين بار واقعيت، سر بريده پسرک بود که پايان تراژدی را رقم می زد. اما نه! شايد اين هم پايان دردناک قصه نباشد. چه کسی تاب ديدن دويدن های بی پايان زن برای قصاص مردی را دارد که همه می گويند "ولیّ دُم" است و... اين قصه کی به پايان می رسد؟"

......

اصلا نمی خوام نتیجه بگیرم که همه مردا و... همه زنهاو.... نه آدم مطلق گرایی نیستم ولی واقعا اگر حمایت قانون از مردان به شکل کنونی نباشه، این همه اتفاق به این راحتی رخ می ده؟

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:21 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

- چرا صداتون در نمیاد؟ چرا رفتین تو لاکتون؟ این همه اتفاق مهم تو این مملکت افتاده؟ نمی بینین شدیم خبر یک همه رسانه های دنیا؟ سرتونو کردین تو برف به خیالتون بقیه هم نمی بیننتون؟

- بابا اصلا نبودم تهران. سفر بودم!

- خودت این بهانه رو قبول می کنی؟

- نه!

- خب؟

- یه جا خوندم بی طرف علیه طرفین است. گاهی خیلی این حرفو قبول دارم.

- خب؟

- هیچ چی فقط تو بوی بدی به دماغت نمی خوره؟ یه بوی خیلی بد؟!

- ا  م م م م م م مممممممممم !!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:13 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
انجمن دفاع از آزادی مطبوعات در اطلاعیه ای نسبت به برخوردی که با متهمان نشریه تمدن هرمزگان شده ابراز نگرانی کرد.

در این بیانیه امده است: " انجمن دفاع از آزادی مطبوعات در نشست روز چهارشنبه خود نسبت به نحوه برخورد با کارکنان و دستگیری چند روزنامه نگار نشریه "تمدن هرمزگان" به شدت ابراز نگرانی کرد و خواهان پایبندی قوه قضائیه به اصول قانون اساسی به ویژه اصل ۱۶۸ و مفاد قانون مطبوعات، فارغ از محتوای مورد شکایت شد.

در بخش دیگری از این بیانیه آمده است: " انجمن دفاع از آزادی مطبوعات بار دیگر نگرانی شدید خود را نسبت به رواج سانسور و تحمیل فضای خود سانسوری به مدیران مطبوعات ابراز کرده و نسبت به پیامدهای محدود سازی آزادی بیان و قلم و اعمال سانسور در مورد مسائل گوناگون و به بهانه های مختلف هشدار داد.

همچنین  این بیانیه خواستار رسیدگی به پرونده سقوط هواپیمای سی-۱۳۰ و اطلاع رسانی دقیق و مناسب درباره علت سقوط و عاملان مستقیم و غیر مستقیم این فاجعه شد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:19 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

بیشتر شبیه شوخی به نظر می رسد که یک دختر ۲۱ ساله بتواند مطلبی بنویسد که بیش از هر کس و هر چیز یک خود زنی محسوب می شود.

اینجا چند فرض و البته چند نکته وجود دارد. فرض اول - که فرضی بعید است- این است که این روزنامه نگار خودش  آگاهانه این مطلب را به چاپ رسانده. سوال دیگر این است که آیا یک نویسنده، آخرین تصمیم گیر در یک روزنامه است؟!

همه کسانی که در ایران کار روزنامه نگاری می کنند حتما این تجربه را داشته اند که نوشته هایی به دستشان برسد که عقل حکم کند که چاپ نشدنش بهتر از چاپ شدنش است. تازه در این میان گاهی احتیاط تا آنجا پیش می رود که داد نویسندگان به خاطر خود سانسوری بلند می شود. بنابراین جای سوال است که آیا نشریه تمدن هرمزگان، بدون خوانده شدن مدیر تحریریه، مدیر مسوول و صاحب امتیاز به چاپ رسیده است؟

فرض دوم این است که خانم الهام افروتن این مطلب را از اینترنت برداشته و با سهل انگاری فقط تیتر آن را خوانده و با فرض اینکه مطلبی در مورد مسائل بهداشتی است، ان را چاپ کرده است. خب باز جای سوال است که ایشان این مطلب را ندید، آیا اصولا در آن نشریه که صاحب امتیازش به جد خواهان مجازات عاملان انتشار آن مطلب است! هیچ کس پیدا نمی شده که مطالب را قبل از چاپ ورقی بزند؟!

اما نتیجه: خانم الهام افروتن و هر روزنامه نگار دیگری حق دارد مثل هر متهم دیگری از  داشتن وکیل بهرهمند شود. بویژه که ایشان از نظر سنی کم سن و سال تر از آن است که بتواند با رایزنی های سیاسی گلیم مشکل خود را از آب بیرون بکشد. در شرایط فعلی چنان شرایط بر ضد آن نوشته و نویسندگان تحریریه تمدن هرمزگان است - بویژه در استان هرمزگان- که بعید است در آن منطقه کسی به حمایت صنفی از این دختر بلند شود.

شنیده ها حاکی است که الهام با مادرش زندگی می کرده و از زمان دستگیری او حال جسمی مادرش نیز وخیم است . با این حال به نظر می رسد  ( همانطور که در خبرهای رسمی هم معمولا نامی از او برده نشده ) کمتر کسی این روزها از حال دختری می پرسد که اصولا ربطی به دنیای سیاست نداشته و مهمترین موضوعی که او را تاکنون به اندیشه واداشته، سوژه قصه هایش بوده !!!!

اما نکته : آقای دیرباز نماینده بندر عباس نیز بتازگی از طرف شعبه دوم دادگاه کارکنان دولت بازداشت شده. تعجب من از این است که چگونه یک نماینده مجلس بلافاصله بعد از چاپ مطلبی که در نشریه خود ایشان به چاپ رسیده!!! و پیش از هر تحقیق دیگری و پیش از محافل رسمی و قضایی، خواهان مجازات عاملان چاپ این نوشته می شود.

بابا ناسلامتی تو با رای این ملت راهی آن مجلس شده ای! نباید فرقی با بنده آدم عادی داشته باشی و دستکم بخواهی همکارانت - که البته هرگونه همکاری با ایشان را از همان ابتدا رد کرده ای! - مراحل قانونی را برای دفاع از خود طی کنند؟!!!

نکته دوم که خطاب آن به بسیار کسان دیگر نیز هست، مربوط است به حضراتی که با استفاده از موقعیتهای تثبیت شده شان براحتی از گرفتن امتیاز صاحب امتیازی نشریات ، برخوردار می شوند و بعد بدون هیچ احساس مسوولیتی آن را با قیمتهای مختلف - از نازلترینی که فکرش را بکنید تا ارقام نجومی - به اجاره می دهند؟!

خب پدر آمرزیده تو که خودت نمی خواستی نشریه تولید کنی چرا فرصت و حق دیگرانی که برای این کار خیلی بیشتر از گرفتن یک اجاره امتیاز ! انگیزه داشته اند را گرفته ای؟ !!!!

سوم اینکه آیا انجمن صنفی مطبوعات آخرین ارگانی است که قرار است در مورد حوادث مطبوعاتی اظهار نظر کند؟!

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:31 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

یک پسر ۱۶ ساله شیرازی محکوم به اعدام شده. از شیرازیا کسی در این مورد چیز بیشتری می دونه؟

ظاهرا مردی به اون تجاوز کرده بود و این پسر قصد انتقام از اون رو داشت که دعوا منجر به قتل اون طرف می شه.

کسی اینو می شناسه؟

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:20 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
گفتم بریم کنار خلیج. گفت الان؟ این وقت شب؟ چیزی که دیده نمی شه! صب بریم.

 گفتم جاذبه ای که دو بار در روز این اقیانوس بزرگ را یک کیلومتر!!!! در جزر و مد جابجا می کنه، مگه ممکنه روی آدم تاثیر نذارده؟! خندید و براه شدیم.

و چه عمقی داره این خلیج. انگار همش اشک تو چشاشه! آرام، مهربون، گرم. آدم دوست داره بغلش کنه همینجور. راستی دلش به کی گرمه خلیج؟! چقدر براش مهمه که اسم فارس کنارش باشه یا یه اسم دیگه که دوست ندارم بگم !! اینا چیزایی بود که نتونستم ازش بپرسم . ولی حس خودم همش این بود که انگار بچم داره هراسون نگا می کنه به آدمایی که ازشون کمک می خواد. اضطراب، اضطراب، اضطراب.... چه مضطربیم این روزا!

راستی من سالم رسیدم ظاهرا (:

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:43 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوستان عزیزم سهیلا وحدتی و نیره توکلی! وقتی غمی چنین سنگین وارد می شود ، چه می توانیم گفت جز این که سلامت بمانید و پر امید! تسلیت!
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:0 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
با سلام

بدینوسیله به اطلاع می رساند که اینجانب آسیه امینی متولد ماه دی سال ۵۲، فرزند ارسلان و ریحان، دارای یک همسر و یک فرزند ، در یک عمل شهادت طلبانه حاضر به پرواز با هواپیمای - نمی دانم هنوز چی- به مقصد بندر عباس(مشهد ثانی) شدم.

چنانچه برای اینجانب حادثه ای رخ داد، مثلا اگر خودخواسته پریدم بیرون از هواپیما یا خلبان حواسش نبود و به دکل گاز فشار قوی برخورد کرد یا بین راه بنزین تمام کردیم و یا چرخ هواپیما غفلتا باز شد ولی دیگر بسته نشد ! یا اگر پنچر کردیم آن بالا!! وصیت زیر را جهت اقدام دوستان و آشنایان و خوانندگان محترم تقدیم می دارم.

۱-از انجا که مال و اموالی برای تقسیم ندارم، هرآنچه می ماند از آن اهل خانه است.

۲- یک کتاب آماده چاپ دارم که جان مادرتان هوایش را داشته باشید. (مسعود خان " و شرکا" ی عزیز! فکر کنم آخرش وبال گردن خودتان است!!)

۳- بخشیدن یا نبخشیدن بدیها و خوبیهای ما هم به خودتان ربط دارد. همین بودیم که بودیم (:

۴- اسم سایت زنان ایران به "سایت مادر مرده زنان ایران" تغییر نام پیدا کند!!

۵- .... یک چیز هم در کسوت ناصر خسرو قبادیانی ( در باب پند و این حرفا ) بگویم که : زندگی چیز قشنگی بود. دوستش بدارید تا دوستتان بدارد. من گاهی چنین نبودم. ولی شما باشید!

آسیه امینی

تاریخ تولد: ۲۳/۶/۵۲ (تو پست دوشماره پیش دروغ نگفتما! این تاریخ شناسنامه ایه!)

تاریخ فوت : ۴/۱۱/۸۴

 (اولین وصیتنامه ایه که تاریخ فوتشم دقیقه!)

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:26 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

فعل معلومی است:

"دوست دارم"

که حرف ندارد؛

حرف اضافه.

 

دوستت دارم!

و تو که نباشی،

مصدری می ماند و من

- که فاعلی بی خاصیتم -

و حرفهای اضافه دور وبرم را شلوغ می کنند .

 

من از فعل "شدن" بیزام

"شدن" ،  یعنی تو نیستی

و صرف می شود زمان حال

در فعلهای بی قاعده ای

که فقط

 با مرگ و میر و کشتن و رفتن

جمله می شوند.

شدن، پایان جمله های مجهولی است

که جای دفتر شعر من

روزنامه ها را سیاه می کنند.

من از " شدن" بیزام.

 

دستور زبان مادری

به چه کارم می آید

وقتی که مفعول - یعنی تو-

اصلی ترین کننده شعر است؟

 

با یا بی حرف اضافه

بیا!

من گرسنه ترم به شعر

تا نوشتن از گزارش یک اعدام .

۳۰/دی/۸۴

آسیه - تهران

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:26 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin