خیلی آدمای بی ذوقی هستین که تولدمو تبریک نگفتین!
از صبح منتظر بودم. ساعت ده رفتم پیش افسون. یک ساعتی ماندم. نمی شد بشینی یک جا. فکر و خیل ولت نمی کند. دلت تاپ تاپ می زند. سعی می کنی فیلم ماده ۶۱ و فاطمه پژوه را برای یک لحظه هم که شده از یاد ببری. نمبری ولی! دیشب که برای جواد تعریفش می کردی ، رسما حالش بد شد! سینا قنبر پور می گفت مهوش شیخ الاسلامی قبل از ساخت فیلم با مهوش بعد از فیلم زمین تا آسمان فرق می کند! و خودش تایید می کرد که این فیلم پیرش کرده است. ماده ۶۱ قانون مجازات اسلامی در مورد زنانی است که به خاطر دفاع ازناموسشان مرتکب جنایت مس شوند. این قانون در واقع به آنها در صورت دفاع، قول حمایت داده است. ولی اعظم و راضیه و فاخره و افسانه و ... همه و همه حالا قربانی دفاع از خود شده اند.
تمام دیروز و دیشب چهره فاطمه پژوه - زنی که همسرش را در حین تجاوز به دخترش دید و بعد از گلاویز شدن با او کشتش. خفه اش کرد. با رو سری . وبعد هم به طرز فجیعی مثله کردش و ...- اما نه. خودش باید تعریف کند. باید اشکهایش را ببینی وقتی در توصیف همان مرد می گوید: من عاشقش بودم. او هم همیشه به من و بچه هام خوبی کرد. فقط کمی از توجه من به آنها گله می کرد. حسودیش می شد.
و قسم مس خورد که به خودم نبودم. نمی فهمیدم چه می کنم. هزار بار از خودم می پرسم تو اگر بودی چه می کردی؟! و هزار بار بی جواب، طفره می روم. فاطمه می گوید جلوی در اتق بودم. باورم نمی شد. نصفه شب بود. صدا شنیدم. یک جیغ خفه. فکر کردم از خانه همسایه است. داشتم رد می شدم که صدای دوم را شنیدم. دیدم از اتاق بچه هاست. رفتم به طرف اتاق. لخت افتاده بود روی بچه ام. دخترکم چشمهاش سفید و کج شده بود. مرا که دید حتا نای کمک خواستن نداشت. فقط با نگاهش التماس می کرد. خشک شده بودم. تکان نمی خوردم. با دستش دهان بچه را انقدر محکم گرفته بود و صورتش را چنگ زده بود که صورتش همه زخمی بود. بچه می خواست با دستش کمک بخواهد دستش را تکان می داد و به تن او می خورد.فهمیدم چندشش شده. دستش شل شد و افتاد و بعد فقط می کوبید به تخت. ومن هیچ کار نمی توانستم بکنم. حتا نمی توانستم تکان بخورم.
من بودم چه می کردم؟ نمی دانم . ولی فاطمه همان شب شوهرش را کشت. شاید خوانده باشید. خیلی هم فجیع کشت. مردی را که عاشقش بود. زندگی خوبی داشتند. خودش این را می گفت...
تمام دیروز و دیشب صورت فاطمه جلوی چشمت است. و امروز هم که منتظری باز تنها که می شوی تصویرها هجوم می اورند. گروس شاعر می گوید: آسیه با این وصف اصلا می توانی بنویسی؟ شعر را می گوید. سری به نفی تکان می دهم. شعر؟! می گریزیم . من از او و او هم از من.
منتظرم. از اراک تا تهران مگر چقدر راه است؟! چرا خبری نمی رسد ازشان. شادی می گوید بیا اینجا. می روم دفترشان؛ راهی. مددکار راهی هم منتظر است تا به بهزیستی برود.
انتظار، دلهره می آورد. مشکلی پیش نیاید؟! می توانم با او حرف بزنم امروز؟ می توانم ببینمش؟ می گذارند؟ چرا نگذارند؟! اینجا که دیگر زندان نیست. تازه من که در زندان هم رفتم و دیدمش. انتظار دلهره می اورد. فکر و خیال. مهوش شیخ الاسلامی را احتمالا همین دلهره ها پیر کرد! چه حس مشترک خوبی داشتم با او.
ساعت ۱ بعد از ظهر می شود. ۵/۱ می شود. ۲ می شود. مددکار می رود بهزیستی و قرار است که خبر دهد. ۵/۲: آنها رسیده اند. لیلا مافی . با مامورانی از طرف بهزیستی اراک.
یک نفر مسخره ام کرده بود که : چنان حرف می زنی انگار از یک قدیسه حرف می زنی. یادت نرود که به هر حال او یک.... دلم می خواهد انگشتم را دهانش بکنم و از دو طرف بکشم تا خفه شود!
راه می افتم و یک ربع بعد در حیاط بهزیستی پرایدشان را می بینم. مددکار راهی خانم ثناپور با مردی حرف می زند. کارهای اداری تمام شده و آنها می خواهند او را ببرند به یکی از مراکز شبانه روزی دختران آسیب دیده تحویل دهند.
با خنده خودش را پرت می کند به بغلم. می خواهم حرف بزنم با او. شاید دو کلمه که بشود خبری ازش درآورد. ولی این بغض لعنتی امانم را می برد.... دیدی به قولم عمل کردم؟ ... سر ش روی شانه ام تکان می خورد.
آنها باید بروند. مددکاران بهزیستی اراک با ناباوری نگاهمان می کنند. از انها تشکر می کنم. به لیلا قول می دهم به محض این که مستقر شد به دیدنش برویم. او هم به من قول می دهد... اما قول لیلا به چیزهای زیادی نیاز دارد. او باید تحت روان درمانی قرار بگیرد. باید حرفه اموزی شود. باید در محیط سالم و دوستانه ای زندگی کند . باید تامین شود هم از نطر روحی و روانی، هم آموزشی و هم مالی.
من مطمئنم لیلا می تواند برگردد به زندگی.
دل آرا و ناهید و فاطمه پژوه اما هنوز راه زیادی دارند تا برگشتن به زندگی....اما ...آیا آنها هم می وانند برگردند؟!
لیلا آزاد شد و فردا میاد تهران .
الان به قول عمه ام شده ام سلطان سگ! چون یه عالمه مطلب نوشته بودم که همه اش پرید!
هرچی ازش یادم مونده می نویسم. لب کلام این بود که در این دو روز گذشته در عجب مانده ام از میزان بازدیدکننده های وبلاگم ( که تقریبا ۶ برابر بالاترین تیراژ وبلاگم از زمان راه اندازی تا کنون بوده) و تعداد کامنتهایی که حالا از مرز ۱۲۵ هم احتمالا گذشته!
نمی خوام فکر کنین دارم ناسپاسی می کنم نسبت به توجهتون. اصلا منظورم چیز دیگه است.
بعد از انتخابات ریاست جمهوری امسال بارها از خودم پرسیم تو برای کی می نویسی و برای چی؟ برای خودت؟ برای یه عده همکار و یه تعداد معدود و محدود آدمی که ممنکه - فقط ممکنه- مثل تو فکر کنن یا به خوندن روزنامه معتاد باشن؟ که تعدادشون یک به صد هزار هم نیست؟ انتخابات امسال واقعا منو از توهمی که به نظرم خیلی از روزنامه نگارا هنوز دچارشن درآورد. حالا می بینم که نه بابا! خواننده پیدا می شه ولی به شرطی که حوصلشو سر نبری، از برج عاج باهاش حرف نزنی و اصولا حرفی بزنی که تو ذهن خودشم وجود داره و می خواد در گفت و گو با تو اونو بیرون بریزه.
ولی حالا یه سوال اساسی تر برام پیش اومده و اونم اینکه جدا از این حوزههای شخصی کهآدمهاتوشون ویژگی های مشترکی دارن، مسائل جدی تری هم برای مطرح کردن و بحث کردن وجود داره.اونا پس چی می شن؟
همینه که اونوقت باید به آقای احمدی نژاد حق بدیم که با تمسخر در مورد مطبوعات ورسانه ها حرف بزنه و بگه این حرفها برای من خیلی مهم نیست !!!!! شاید هیچ کس مثل ایشون به کارکرد وتاثیر رسانه - ازهمه نوع ملی و غیر ملیش - واقف نباشه.
برای همینه که من با صنم موافق نیستم که :
" وبلاگ جای خوبی هست برای مطرح کردن همچين بحث هايی. يه سری بحث ها جاشون تو دانشگاه و روزنامه و محيط های علمی يا حرفه ای هستش که احتياج به منبع و تحقيق دارن. اما بحث های اينجوری با طرز فکر آدم ها و گاهی احساسشون سر و کار دارن، و لزوما احتياج به کار علمی ندارن و برای همين به درد گفتگوی وبلاگی، کافی شاپی، مهمونی ای و غيره می خورن."
وقتی ما در شرایطی زندگی و کار می کنیم که توش یه رسانه مستقل پیدا نمی شه! چرا وبلاگها به عنوان رسانه ای شخصی برای انتشار حرفای جدی آدما و بیا آزاد اندیشه هاشون مورد استفاده قرار نگیرن؟! ( البته صنم خودش هم در عمل همین کارو کرده )
این نوشته به این معنا نیست که حرف زدن از عشق و درگیریهای اون حرف جدی ای نیست. اصلا! اتفاقا اون هم یکی از مهمترین حرفاییه که معمولا تو کشور ما در هیچ رسانه ای بهش اون طور که هست، نگاه نمی شه. ولی برای من جالبه که بعد از این همه نوشتن از مسائل اجتماعی و سیاسی و شعر و ادبیات و حقوق بشو و غیره، فقط این " وغیرهه" مورد توجه قرار می گیره؟!
حق بدین که آدم به خودش شک می کنه. به شدت دچار این حس شدم که بابا آسیه ول معطلی ! برو سراغ زرد نویسی هم پول توشه، هم دیده می شی، هم تیراژ داره و هم دردسر نداره!(:
ولی جدای این حرفا واقعا بعضی از نظرها فوق العاده بود . امیدوارم دوست نازنینی که در اون شب بلند این بحث رو شروع کرده بود حتما کامنتها روببینه.
چند شب پیش در یه جمع دوستانه. کسی سوالی مطرح کرد که حسابی همه درگیر آن شدیم.سوال این بود: اگر شما با کسی زندگی می کنید که عاشقش هم هستید، و یکهو متوجه شوید که او عاشق شخص دیگری شده، چه برخوردی با این مساله می کنید.
اما جوابها: ک.ف. (زن): از نظر من مرد زندگی ام می تواند ارتباط جسمی با کسی داشته باشد اما عاشق شدنش به زن دیگر برایم قابل تحمل نیست.نه، تحمل نمی کنم و ترکش می کنم.
ب.ح(مرد): مساله فقط من و زنم نیستیم. ما بچه هم داریم. که به نظرم وضع آنها مهمتر از خواسته ماست. ( پرسنده): ما در مورد بچه ها حرف نمی زنیم در مورد خودت حرف می زنیم. نظر تو در مورد زنت چیست . بچه ها را کنار بگذار.آیا تو می پذیری؟ ب: نمی شود بچه ها را کنار بگذاریم...پرسنده: یعنی چی؟ خودت مهم نیستی؟ اصلا فکر کن بچه نداری؟ انوقت چه؟ ب:... هممممم.... برایم قابل قبول نیست و شروع می کند به بحث و تحلیل .... پرسنده: قرار شد فقط بگویی می پذیری یا نه! ب: (البته بعد از کلی فلسفه بافتن در مورد اینکه اصلا چرا باید رابطه به اینجا برسد و ... ): نه، نمی پذیرم.
آ.آ (زن): اوایل ازدواجمان همسرم گفت ما به عنوان دو انسان آزاد همیشه حق داریم عاشق شویم. من آن موقع از این حرفش ناراحت می شدم و فکر می کردم ریگی به کفش دارد ولی بعد متوجه شدم این حرف او اعتقاد واقعی اش است و حالا من هم پذیرفته ام که نمی شود کسی را به زور نگه داشت. هر چه بیشتر زور بزنی بیشتر از دستش می دهی. البته من برخلاف ب. فکر می کنم اتفاقا خیلی طبیعی است که ایت اتفاق برای آدمها بیفتد. چون دونفر که با هم زندگی می کنند اصلا به نظر من نمی توانند عاشق هم باشند. انها حداکثر می توانند هم را دوست داشته باشند. زندگی مشترک به دوست داشتن نیاز دارد نه عشق. عشق زاییده فاصله است.دوست داشتن باعث ماندن در کنار هم. بنابراین به نظر من عاشق شدن آدمها در حین اینکه زندگی مشترک دارند چیز عجیب و غریبی نیست.پرسنده: خب پس برخورد تو اگر همسرت عاشق دیگری شد چیست؟ می پذیری ان شخص سوم را؟ آ: نمی دانم که می مانم یا نه. فکر می کنم خودم را کنار می کشم.
ج: اگر زنی که عاشقش هستم به مرد دیگری فکر کند. لزومی ندارد که در این شرایط ما با هم زندگی کنیم یا همدیگر را تحمل کنیم. نه، من تحمل نمی کنم. آدمها دو بدو عاشق می شوند. این رابطه اگر تغییر کند چه از طرف مرد و چه از طرف زن، رابطه سالمی نیست.
م.ف(زن): من هرگز فرصت نداشتم که عاشق شوم. خیلی زود ازدواج کردم و بچه دار شدم و بعد هم کار و کار. شوهرم هم اهل این ماجراها نبوده بنابراین واقعا نمی دانم با چنین مساله ای چطور برخورد می کنم.
و اما م.ر(مرد) ( صحبت او نیم ساعت طول کشید!) من و زنم از ۹ سالگی عاشق هم بودیم. پرسنده: چه ربطی به حالا دارد!؟ ربط دارد برای اینکه اصلا چنین چیزی امکان ندارد! پرسنده: خب، آمدیم و شد! زنت عاشق شد. تو چه می کنی؟ درکش می کنی و می پذیری که روابطتان همین طور که هست ادامه یابد؟ م: بعد از کلی بحث و در رفتن از سوال و بیراهه رفتن و کل کل کردن و چانه زدن: نهههههههههههههههه! نمی پذیرم. مگر دیوانه ام؟ سعی می کنم مدتی را جدا زندگی کنیم تا به یک نتیجه عاقلاننه برسیم.
ق.ه(مرد): من شاهد چنین روابطی از نزدیک بودم. آنها تلاش کردند سه نفری ادامه دهند. دو مرد و یک زن. درواقع مرد اول خیلی دموکرات مابانه خواست اجازه دهد تا ببیند به کجا می رسند. اما بعد از یک سال دید که نمی شود و باعث شد که مرد دوم از زندگی انها برود و اتفاقا مرد دوم خیلی هم شاکی شد چون معتقد بود که زن عاشق اوست نه همسرش. پرسنده: خودت چی؟ تو اگر جای آنها باشی چه می کنی؟ ق: به نظر من انسان ذاتا حسود است و تحمل رقیب را ندارد.فکر کنم من هم همین طورم.
.... و این بحث ادامه یافت تا ۵/۳ صبح. و نتیجه این بود که اکثر حاضران در جلسه حاضر به تحمل رقیب عشقی نبودند.
شما تحمل می کنید؟ ترکش می کنید؟ ترکتان می کند؟ منتظر می مانید تا خودش به نتیجه برسد؟ دنیا را به آتش می کشید؟ چه می کنید؟
پیوست ۱: اینم سنها: البته تقریبی است:
ک.ف: حدود۵۰ - م ر: حدود ۴۵ - ق.ه: حدود ۴۳ - آ.آ: ۳۲ - م.ف: ۳۷ - ج: ۳۷ - ب.ح: حدود ۳۷
پیوست ۲: باید اینو دیگه تو یه پست جدا می نوشتم ولی اونقدر کنجکاو شدم خودم نسبت به این پست که ترجیح دادم حالا که بازی این همه بازیگر داره ادامش بدیم(: اما دو مورد که به خاطرش تذکر آیین نامه ای گرفتم. یکی اینکه م.ر. فقط!!۴۲ سالشه ( اقرار می کنم با بدجنسی تمام اینو دارم می نویسم.) دوم این که این ماجرا از اینجا شروع شده بود که آقایان و خانمها داشتن در مورد آزادی بیان و اینکه تا کجا می شه پیش رفت بحث می کردن! ولی م. جان باور کن مشکل شد دو تا چون خودمم نفهمیدم که از اونجا چطور یه هو سر از اینجا در آوردیم!!! معلومه چقدر بحثهای ما عمیق و جدیه!
چهارم اینکه حالا که زحمت کشیدین تا اینجا اومدین، دستخالی برنگردین! یه امضاهم بذارین پای این نامه (فراخوان گزارشگران بدون مرز برای دفاع از آزادی بيان ) خیرشو تو همین دنیا می برین.
اول: جایزه سالانه غلامحسین ساعدی در راه است. امسال همزمان با هفتادمین سالروز تولد ساعدی به احتمال زیاد خبر اهدای جایزه ساعدی به بهترین نویسنده ( و احتمالا نمایشنامه نویس) سال اعلام می شود.
دوم: تا به رشت نروم در مورد دل آرا چیز بیش از آنچه منتشر شده نمی دانم. در مورد نازنین هم هنوز نمی دانم وکیلش کیست. اما بزودی از هر دوی آنها خبری می گیرم.(این توضیح برای آنها بود که با میل و مسنجر و تلفن و ... پرسیده بودند)
سوم: مصباح تمام حرفش اين است كه واژه جمهوري در تركيب جمهوري اسلامي اگر به معناي دمكراسي مراد شود، بيربط است چرا كه دمكراسي به محتواي يك نظام سياسي مربوط ميشود و نه به شكل آن. آيا دروغ ميگويد؟
متن کامل این مقاله به قلم دکتر احمد زید آبادی .
چهارم را فردا می نویسم :)
اسماعیل است
این که هر روز به چشمانت فرار می کند.
ابراهیم را
دیگر آیه ای در کار نیست،
که که هفت شهر دلت را
به بوی خون می شناسد و بس.
و من
که می گویی ام : « شیطان مادینه!»
به خداکه پیامبرترینم.
نگاهت را از آن من کن اسماعیل!
گوسپندی نازل نمی شود
و بی تردید،
آن که تو را به دنبال خویش، کشان می برد،
نه پدر،
که آسمانی یائسه است.
از مجموعه هی... تو که رفته ای!
فعلا خیلی خسته ام و واقعا نمی دونم چه می شه برای این زن کرد. بماند که اصولا در فهم شرایطش هم کمی درمانده ام.
زنی که همسر معتادش او را به مردان دیگر می فروشد و بعد او با همدستی یکی از همان مردان، مرده را می کشد!
خدایا از تو ممنونم که من قاضی نیستم! چه کار سختی است واقعا.
البته در پرونده اعظم فریاد قره شیران نکات عجیبی هم وجود دارد مثل اجبار در پذیرفتن قتل و مشارکت در آن و ...
دنیای کثیفی داریم.
هرکاری کردم نتونستم با وکیل اول لیلا در اراک تماس بگیرم. شماره اش جواب نمی داد. حالا دیگه فکر کنم عصبانیت آقای شراهی از من فروکش کرده باشه. می خواستم زمان دقیق آزادی لیلا رو بپرسم و اینکه آیا بالاخره اجازه اقامتش رو در بهزیستی تهران صادر می کنن یا نه. چون اگه لیلا برگرده به همون محیط و پیش خونوادش واویلاست و شاید بار دیگه خدای نکرده نشه براش کاری کرد.
به همکاران خوبم خانم زهره ترکمانی عزیز و سپیده کامیانی ( دوخبرنگار خوب و پرکار اراکی) صمیمانه تبریک می گم. همین طور به دوست عزیزم شادی صدر.
و همین طور یک دوست خوب دیگه که همیشه دلگرمیش و کمکهاش با ما بود.( بعضیا دوست ندارن اسمشون بیاد)
آوا می گه: روی من حساب نکن یعنی چی مامان ؟
- یعنی از من توقع نداشته باش.
- خب پس چرا می خواست بره روش؟! .....
به قول هاله: من : ![]()
خب زندگی هنوز به حالت عادی برنگشته چون در ۲۴ ساعت گذشته دو ساعت خوابیدم و دارم از دست درد (به خاطر بلند کردن چمدونی که چرخش تو سفر شکست) می میرم!
فقط به همه کسانی که در مورد خانم دل آرا پرسیدن (که در رشت به اعدام محکوم شده)، همین قدر بگم که: چشم می رم دنبال کارش ولی امروز که ماجرا رو کمی دنبال کردم استنباط شخصی خودم اینه که ایشون یا اعدام نمی شه یا به این زودی این اتفاق نمی افته.
باقی قضایا هم بمونه برای بعد از این که مطلبم با اطلاعات کافی تر برای انتشار آماده شد. اینم برای این نوشتم که الان توان جواب دادن به کسانی که در این باره پرسیده بودن ندارم.
در ضمن یه خبر خوب نصفه نیمه هم در مورد لیلا معافی بدم این که احتمالا بزودی آزاد می شه.
آقای بهنود جایی گفته: "داری با کسی حرف می زنی که وقتی دستتو میاری بالا سرتو بخارونی، طرف از ترس اینکه می خوای بزنیش، می پره تو رو می خوره!"
البته طرف آقای بهنود معلوم بود کیه ، طرف ما...!
امشب راهی سفرم و دوست ندارم این بحث مزخرف رو ادامه بدم.
برگ زیتون نه ، کاج آورده ام برایت؛
ناصری با تاج خار بر سر و صلیبی بر دوش، پرچم صلح را کشان کشان در بزرگراه های آی تی. به اهتزاز در می آورد.
برگ سبز زیتون نه، ستاره آویزهای رنگین آورده ام برایت ؛ مجدلیه عصمت فراموش شده را ای -میل می کند برای همه دختران و پسرانی که در هزار توی اتاقهای چت، به دنبال عشق گمشده ، نامها ی زیبا را برای همخوابگی بر می گزینند.
برگ زیتون نه، شمع آورده ام؛ به نیت روشنایی چشمانت، به نیت برق نگاهی که از زیر چشمت سوسو می زند برای نوک سوزن عاطفه ... حتا اگر پس بزنی شمعدانها را و بوق زنان گاز بدهی در کهکشان دودگرفته ای که سرگردان، دور خودش، دور خورشید و دور هر نوری که مدعی روشنایی است می چرخد ، بی آنکه پایش آنی از شب بیرون رفته باشد.
برگ زیتون نه؛ قند آورده ام برایت؛ نگو، نگو که با حلوا حلوا دهان شیرین نمی شود. بمان، ببین، مسیحای قرن ما ، تاج خار بر سر و صلیب عشق بر دوش از میان جنگل خاکستر و میدان ساچمه ، از مزغزار خشخاش و بوستان قندیل بسته گلهای یخ، با قند و شمع و ستاره و کاج، عید آورده است برایت.
بیا! دستت را گرم کن! فتیله فانوس چشمت را بالا بکش!
سال تازه ای آمده است با کوله باری از باروتهای نم ندیده! دختری ، کوزه بر دوش، خرامان به سمت چشمه می رود . پسران تیز تک دهکده بزرگ مارشال، پشت تپه سنگهای گر گرفته بلوغ زود رس ، چخماق دلشان را به هم می سایند ، تا مگر جرقه ای!
مریم مادر باز نگاه می کند فرزند زاده عصمت خویش را. و مادران بسیار چون او در زیر درختان خرما ، نگاه می کنند فرزندان بی شناسنامه خود را در تلالو آب و آیینه های زنگار بسته، فرزندانی که بی عشق و بی زیتون دندان به پستان گزیدن می آموزند و کاج می کارند در تپه ماهورهای خزان زده بادخیز جلجتا.
نه برگ زیتون، نه گل مینا، نه شیرینی قند، نه گوی و ستاره، نه زنگوله و ساز، دلم را آتش زده ام برایتان.
دلم را، فرزندان مهرآموز شمشیر به دست من!
مسیحایم من، مسیح مصلوب، که دمم ، جان به کبوتر مرده می بخشید و اینک هرم عالم تاب نفسم ، قطب جنوب مغزتان را از نیمه شب شش ماهه بیرون نمی برد!
دلم را آتش زده ام و تاج خار سرم را و صلیب سالیان بردار بودنم را، تا مگر این حرارت، عاشق کند دوجین دوجین حواری کاج به دست در انتظار لحظه تحویل را.
عشق، عشق، عشق است آیین من و کاج و زیتون و قند و ستاره ، بهانه یی که دور می کند زمین را از مدار جغرافیایی ساعات سعد.
کاش عاشق می شدید تا حلول سال نو را به شما تبریک می گفتم.
بخشهایی از این متن را به بهانه ورود به 2003 میلادی در جایی نوشته بودم و حالا اینجا در روزنویس خودم دوباره منتشرش می کنم باز هم به خاطر " از عشقی که نیست!"
گرچه به شدت معتقدم که ما به قهرمان نیاز نداریم اما به همان شدت می گویم که گنجی فارغ از قهرمان بودن یا نبودن، یک الگوست. الگویی برای آزاد ماندن، برای شجاعت، برای جسارت "نه" گفتن، برای نفروختن و خیلی چیزهای دیگر. چون منی ممکن است با افکار و ایده های اکبر گنجی همفکر نباشم یا پایبند اعتقادات و باورهای سیاسی-مذهبی اش. اما اکبر گنجی قطعا تنهای الگوی دلاوری در عصر ماست که می شود از مشی او بسیار آموخت.
کاش کسانی که مفتخرند به هورا کشیدن برای آقای خاتمی - مرد نیکی که اگر رئیس جمهور نمی شد قطعا نیک تر می ماند، مردی که می توانست تاریخی دیگر بنویسد و ننوشت، نخواست که بنویسد نه اینکه نتوانست! و ...- در کنار خانه بی فروغ اکبر گنجی نیز شمعی روشن کنند تا از آن همه شور و هیجان! کور سویی نیز بر دل دختران نسل سومی! گنجی بتابد.
پاچه خواری و سپاس ....
با سلام و احترام
به اطلاع می رساند که یک راس ندستات بی زبان بنده از وبلاگم به زور برده شده. لطفا جهت بازگشت این زبان بسته اقدام لازم را مبذول فرمایید.
پیشاپیش از زحمت حضرات سپاسگزارم زیرا عجالتا چاره دیگری غیر از قربان صدقه ندارم !
گوساله ای سپید
با خالهای قهوه ای روشن
می چرد در بوته زار خط خطی کاغذ
می نشخوارد کشتگاه واژگان را
می خمد گردن دراز نازکش
بر علفهایی هرز
در مسیر جنگل سربی
می کفد از دهانش:
ورزش، سیاست، فرهنگ
یاخته به یاخته
در سیراب شیردان سفره های شما
فردا.
گوساله ای است جوان؛
سردبیر ما.
پیوست:
۱-امروز شنیدم پدر دوست و استاد عزیزم شمس لنگرودی زندگی را بدرود گفته. به ایشان تسلیت می گم و امیدوارم همیشه سلامت و پر شعر باشند.
۲- این دوست عزیز که هر از گاهی نارنجکی در وبلاگش منفجر می کنه به نظرم یه کیس مناسب هست برای یک محقق علوم ارتباطات. جدی می گم فکر کنم بررسی هیت وبلاگ نیکان جالب باشه.اون هر از گاهی با نوشتن یک سری مطلب انفجاری وبلاگستانو متوجه خودش می کنهو بعد دوباره می ره تو مود روزنگاری معمولی.
کمی غیر منصفانه است که بگم این کار آگاهانه انجام می شه( بویژه حالا که داره اشک ملتو در میاره) ولی به نظر خودم اگر آگاهانه باشه هم ایرادی نداره که یک نفر با تغییر محتوایی نوشته هاش و دادن فراز و نشیب به اون و افزودن هیجانهای نوشتاری و به کارگیری فنون روایتی و خاطره نویسی بتونه این همه نگاه رو متوجه خودش کنه. اصولا اگر او را بیشتر بشناسین متوجه می شین که این یک ویژگی برای اوست که دوست داره در مرکز توجه باشه.حالا شده با کاریکاتورهاش یا گفته هاش و حالام در دنیای مجازی با نوشته هاش.غرض از این پیوست طولانی این بود که نوشته های اخیر اون رو بخونین برای کسانی که فکر می کنن قراره اون طرف حلوا حلواشون کنن بد نیست.
در مورد نوشته ای که حنیف مزروعی نوشته و در واقع ضامن این نارنجک را کشیده مطلبی دارم که مدتهاست من و من می کنم در نوشتنش ولی بالاخره خواهم نوشت. شاید در پست بعدی...
مثه یه حیوان نجیب تو گل موندم! خواستم درس بخونم. دوماه فقط وقت دارم. یک هفتشم که دارم می رم سفر. و تازه مشکل که اینا نیست! مقدار قابل توجهی منابع به اون پاس شده های ما اضافه شده که دود از سر مبارک بلند می کنه! تازه بعد از این که ندای همسایه ها یاری کنید و سر دادم ، حالا به این نتیجه رسیم که آن حیوان نجیب واقعا چه جوری در میاد از تو گل!؟ یه زمانی برای کنکور تو سه ساعت یه کتاب 200 صفحه ای رو خوندم و 96 درصد هم زدم ولی الان این کتاب نظریه های ترجمه جناب دهقان رو می ذارم جلومو هر پاراگراف رو سه بار می خونم و بعد می گم : خب چی گفت؟!
یعنی سن بالا می ره آدم خنگم می شه؟!
بدتر از همه این که به یه پیشنهاد کار هم جواب رد دادم که بشینم بخونم ولی تقریبا نا امید شدم از این که تو این مدت کم برسم !
اگر کسی سراغ داره به مقدار معتنابهی امید، انرژی ، اعتماد به نفس و خوش بینی نیاز دارم.
سه شنبه ها روز شعر بود و شعر ادامه آدمها، نه فقط آدمها، که ادامه انسان بود. سه شنبه ها گرم بود حتا در یخی ترین روزهای بی خورشید!
سه شنبه ها ولی رفتند ناگهان. انگار گم شده بودند در سرگشتگی آدمها.شاید هم با آن اتوبوس مرگ رفتند جایی که عرب نی انداخت.
جای سه شنبه ها ولی خالی بود همیشه در هفته. دوشنبه انگار می پرید روی چهارشنبه. این وسط همیشه یک خط فاصله بود همیشه یک علامت سوال. ودر همین خط فاصله خیلی ها جا ماندند. برخی رفتند. برخی برده شدند! برخی هم خود را به در بردند تا چهارشنبه. نا ادامه هفته. جای برخی سبز شد. جای برخی سرخ و جای برخی تا همیشه سیاه ماند.
ما هم خواستیم که چندی ادامه دهیم رسم سه شنبه را با شعر. وکردیم چنین، هرچند که ما نیز جا ماندیم و شاید گم شدیم بعد از چندی.
باری، امروز جمعه بود. جمعه ای سه شنبه وار با بوی خوش شعر، یک نفر به خنده می گوید جمعه ادامه سه شنبه است. و آن یکی که نه، جمعه همان سه شنبه است با نام مستعار.
و چنین شد که جمعه را به نام شعر سکه زدیم.
بیش بماند تا بعد....
صفحه جوان روز چهرشنبه ۳۰ آذر روزنامه ایران یه معرفی نقد گونه از کتاب من گذاشته. به هر حال دستکم نظر یه خواننده است که لطف کرده منتشرشم کرده.ولی واقعا ربط عکس کنار این مطلب رو نفهمیدم!
چه خوبه وقتی بردیا صدای گیتارشو بلند می کنه و داد می زنه : اگه یه روز بری سفر بری از پیشم بی خبر ، پرنده دریا می شم..... چه خوبه فاتح شمع روشن می کنه، گیتی می رقصه، نادره جک می گه همایون و مصطفا و جواد و مرتضا بحث می کنن و هیچ وقتم به نتیجه نمی رسن، چه خوبه بهنازو دیدن با کوچولوی معصومش و... چه خوبه وقتی حافظ می خونی و چنان می زنه تو پرت که فوری می بندیشو می ری تو لاک! تا یه بار دیگه که نادره برات باز می کنه و حافظ مهربون می شه : یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور ... و تو قند تو دلت آب می شه!
چه خوبه آدم دوستایی داشته باشه که وقتی بهشون پناه می بره، فراموش می کنه که حتا دوساعت پیش چقدر حالش گرفته بود و می خواست بشینه یه ساعت گریه کنه..
پیوست:
اینم قول من و فال شما:( به دلایلی نمی خواستم این فالها رو بنویسم بعد دیدم بدقولی می شه..... گاهی پیش میاد دیگه ....اینجا من فقط مطلع غزل رو می نویسم باقیشو لطفا خودتون دنبال کنین)
پروانه : ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی / سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی ...
نیوشا: اگر باده مشکین دلم کشد شاید / که بوی خیر ز زهد ریا نمی آید ...
محمود : طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری ...
بی نام آشنا : مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم / که پیش چشم بیمارت بمیرم ...