تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

 

شبیه توست

خروسی که پرید

بر بلندترین طاق لانه

تا نپاشد شتک خون مرغ

 بر بال زیباش!

 

شبیه من است

شغالی که دل داد

به مرغی که به دندان گزیده بود

 

شبیه توست خروسی

که سرمایه اش

 تخم مرغ های انبوه بی نطفه است.

 

شبیه من است شغالی

که در چشمهاش

فانوسی هرشب

ماه را کمرنگ می کند.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:53 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

متن خبرگزاری آفتاب را بدون یک کلمه پیش و پس اینجا می آرم که فکر نکنید خبر دستخوش جرح و تعدیل شده:

آفتاب: "يكي از وزراي كابينه احمدي نژاد، در جمع مسئولان سازمان بهزيستي خواستار آن شده كه روابط جنسي زوج و زوجه در ساعات معيني باشد تا مطابق آيات و روايات، معلوليتها كاهش پيدا كند

خبرنگار یک سایت كه اين خبر را از جلسه مذكور مخابره كرده مي نويسد: وي در سخنراني خود، جلوگيري از ايجاد معلوليت و بيماري را مقدم بر درمان دانست و گفت در صورت رعايت آيات و روايات در اين زمينه، درصد معلوليتها كاهش مي يابد.
وي در اين جلسه رسمي كه بانوان نيز شركت داشتند به روايتي اشاره كرد كه اعمال جنسي زن و مرد در چه ساعاتي از شب صورت پذيرد كه فرزندان سالمي حاصل شود.
گزارش مي افزايد برخي از حاضران با تعجب نگاه خود را به زير انداخته و برخي از خجالت، سرخ شده بودند. وي داراي ليسانس رياضيات و فوق ليسانس مهندسي صنايع است." 

  

آقا بنده چند سوال دارم!

اول اینکه چرا این ساعات سعد و نحس عنوان نشد! اینجوری که ملت تو خماری می مونن!

دوم اینکه چطور این همه مغز متفکر تو دنیا و در تمام این سالهای پیشرفت علم علت معلولیتها رو به هزار چیز دیگه  ربط داده بودن؟!

سوم اینکه گیرم که اینطور باشه، جای گفتنش اینجاست؟!!!!!

چهارم اینکه آقا این هیات دولت چه جای باحالیه ! فقط من موندم چنین پیشنهادهایی اگه تصویب بشه چه جوری ضمانت اجرایی پیدا می کنه؟! پاسبون می ذارن پشت در خونه مردم؟ و اگر زوج و زوجه ای! خارج از آن ساعات سعد! مشکل پیدا کرد، چه باید بکند؟ منتظر بماند تا ساعات سعد فرا رسد؟   و اگر تا فرا رسیدن ساعات سعد مشکلش رفع شد، چی؟!

پنجم اینکه این ساعات چطور مشخص شدند؟ یعنی در چه بوته آزمون و خطایی ، این نتیجه گرفته شد؟ مثلا از ملت پرسیدن که آقا شما در کدام از ساعت روز یا شب....!

ششم اینکه اومدیم و این ساعات سعد وسط روز و کار ملت باشه. اونوقت خر بیار و باقلا بار کن. مردم باید از سر کار بدوون برن خونه ؟ یا اینکه مثلا در محیطهای کاری جایی برای این مهم درنظر گرفته بشه؟

هفتم، تصور کنین مردمی رو که مشکل دارن و دم به ساعت به ساعتشون نگاه می کنن و ...

وای خدا مردم از خنده! چرا خبرگزاری آفتاب اسم این وزیر محترم را ننوشته؟! خیلی حیف شد! اتفاقا خوبه ها! به جان خودم خیلی خوبه ! معلومه چقدررررررررررر فکر این آقایون مشغوله! که در یک سخنرانی در جمع مسوولان سازمان بهزیستی چیز گهربارتری برای ایراد سخن پیدا نمی کنن. این پدر آمرزیده حتا به خودش زحمت نداده ببینه اصلا توصیه چنین مساله ای ( بماند که خودش چه مساله ای هم هست!) به بهزیستی مربوط می شود یا مثلا وزارت بهداشت!

خلاصه جناب وزیر دستت درد نکنه هم کلی ما رو امشب خندوندی و هم کلی از آمار تلفات و معلولیتها در آینده کم کردی! حالا جون ننمون اگه آداب دیگه ای هم بلدی دریغ نکن!معلومه خیلی متخصصی قربان!

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:35 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

وقتی آوا تب می کنه یعنی همه کارهای دنیا تعطیل!

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:0 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از بین وبلاگهایی که در مورد دستور گوهربار جناب وزیر ارشاد مطلب نوشته بودند این عکس کلی دلم را خنک کرد.

جناب وزیر، لازم نیست به چنین زنانی یاد بدهید که چطور کانونشان را گرم کنند. بهتر است به فکر گرم کردن اجاق وزارتخانه ای باشید که اینک سکاندار آنید و معلوم نیست به کدام ستاره قطبی باید دلخوش کند تا مگر این فرهنگ زخم خورده مظلوم را به سرانجام برساند از تندبادی که در راه است!

 اینکه جنابعالی این قدر در برابر خانمهای همکارتان احساس مسوولیت می کنید قابل توجه و تامل است! ولی اجازه دهید در حوزه خصوصی گرم یا سرد ماندن چاردیواریشان خودشان تصمیم بگیرند! 

اگر احساس غیرتمندی می کنید برای زنان وزارتخانه ارشاد یا برای گرم نگه داشتن کانونهای مقدس خانواده ایشان، این غیرت راصرف آبروداری فرهنگ این مرز و بوم کنید و لابد می دانید که آبروی فرهنگ با سانسور و قلع و قمع مطبوعات و فیلم و کتاب و ... حفظ نمی شود.

شاید هم نمی دانید! این الفبای زبان ولایت فرهنگ را ! از همین رو جهت یادآوری نوشتم.

و باقی قضایا را کمی مبسوط تر اینجا نوشته ام.

پیوست:

توضيح مديركل دفتر وزارتي وزارت ارشاد درباره بخشنامه ساعت حضور بانوان در حوزه‌هاي اداري اين وزارتخانه: موضوع به درستي منعكس نشده است

اين بخشنامه يك ارفاق! براي خانمهاست ( سر بکشید، صدایتان هم درنیاید!)

عدم حضور كارمندان خانم پس از ساعت 18 در ادارات وابسته به ارشاد خواست خود زنان است ( یا ما این زنها را نمی شناسیم یا آنها ما را!)

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:55 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

۱۸ مهر(۱۰ اکتبر) روز جهانی مبارزه با لغو اعدام است.

در یک سال گذشته طبق آمار اعلام شده در رسانه ها، ۷۵ نفر در ایران سر به جوخه اعدام سپرده اند. از این ۷۵ نفر یک نفر زن و باقی، مرد بوده اند.

از این ۷۵ نفر، ۴۹ نفر در ۲۲ شهر در مقابل دبد همگان اعدام شده اند که در میان آنها شهر مشهد با ۱۴ اعدام ، رتبه نخست را داراست.

از این تعداد تنها سن ۱۹ نفر بدرستی عنوان شده  که یک نفر از این ۱۹ نفر زیر ۱۸ سال، ۱۰ نفر بین ۱۸ تا ۳۰ سال و ۸ نفر بین ۳۱ تا ۵۰ سال سن داشته اند.

در حال حاضر ۱۵۷ نفر منتظر اجرای حکم اعدام خویشند که با شمارش ۷۶ نفر از منتظران اعدام سال قبل، تعداد آنها به ۲۳۳ نفر می رسد.

متاسفانه آماری که در این باره انتشار یافته نه از طریق ارگانهای رسمی کشور که از طریق کمیته های دفاع از حقوق بشر امریکا و اروپا جمع آوری شده است و از این رو ممکن است تعدادی از اعدامها که انعکاس خبری و رسانه ای نداشته اند از شمارش جامانده باشند.

مثلا فقط در شهر سنندج همینک به گفته ای ۶ زن زندانی در انتظار اعدامند."۶ زن" فقط در یک شهر! بنابراین به نظر می رسد واقعیت فراتر از این آمار است. اما متاسفانه رسانه هایی که به ذکر اخبار حوادثی این رویدادها بسنده می کنند، کمتر به دنبال تحلیل آماری زندانیان اعدامی یا اعدام شدگان هستند.

باز آنچه معمولا پنهان از نظرهاست ریشه یابی جرایم این اعدامی هاست.درصد بالایی (آماری که وجود ندارد) از زنانی که اینک منتظر اعدامند، جرمشان همسر کشی بوده است. و درصد بالایی از  زنان به خاطر خشونتهای خانگی و خشونتهای جنسی ( که همه را باید در زیر مجموعه خشونتهای جنسیتی قرار داد) مرتکب قتل شده اند.اما هیچ یک از اینها واقعا دقیق و علمی نیست و آنها را بر اساس تجربه کاری در این زمینه می نویسم.

پیوست:

 این مطلب کمی جدی است .ولی دلم نمیاد این ترانه فوق العاده هومن رو پشت بندش نیارم. خیلی دلم می خواست آهنگ این ترانه رو می شنیدم.

 هومن جان اگر خواننده منی می شه به این سوال جواب بدی که آیا کسی که روی این ترانه ات آهنگ گذاشت قابل دسترسه؟(البته طبیعتا در این دنیا)

هومن درباره این ترانه اش نوشته: تابحال بسفارش ننوشته بودم.یک رفیق بندی، که آهنگ ساز هم بود، درخواست که بر یکی از آهنگ هایش در حال و هوای داخل! چند مصرعی بگذارم.

 

        شام آخر

 

 

ابر بالای  ميــــــله های حياط

دوسه روزه که چرک و بيماره

آفتاب از هميشه غمـــگين تر

نفســــش گر گرفته - تب داره

 

لای زنجير و ميله مـــی گرده

خبری سر بمهــرو سرگردون

دل تنگ کـــــدوم يک از ماها

می پره فردا از قفس بيرون ؟

 

قرعه امشب به اسم کی خورده

که همه بيـــقرار و بی تاب ن ؟

زير نور علــــــــيل مــــــــهتابی

چن نفر خواب و باقی بـــيدارن

 

اســـم و فاميل هم اتاقـــی مون

از گلوی بلــــــــندگو برخاســـت

تا بره « زيرهشــت» و برگرده

زهر د لواپســی توی دل هاست 

 

يخ زد از نحســـی خبر که رســيد

غزلـی رو که زير لـــب می خوند

شـال قــلابدوزی مشـــــــــــــــکی

نيمه کاره رو دست و پنچه ش موند  

 

هركس از آســـــمان بي سقفش

سهم فرداشـــــــو آرزو مي كرد

توي دل كينه، دلــخوري،هركس

تا سحر هر چه داشت رو مي كرد

 

پيــــــــــرهناي ســــــياه آمـــــاده

عَلــــــــم يا حســــــــــــين برپرده

جاي خالــــــــي خنده رو امـــشب

بوي حكــــم قصــــــاص پر كـرده

 

پیوست ۲ :

عجب فاجعه ای است زلزله پاکستان. خیلی دلم می خواهد بدانم آیا از بچه های روزنامه نگار کسی رفته یا می رود؟ البته حسن (سربخشیان) را می دانم که اقدام کرده برای رفتن بقیه؟

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:16 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خانم مهرانگیز کار هم آمد.  مدتها بود که از او مطلبی نخوانده بودم. و از اینکه دوباره اینجا و در کنار ما زندگی خواهد کرد، خوشحالم:

سال‌ها يک مجسمه فرشته عدالت روی ميز کارم در دفتر وکالت ايستاده‌بود. خدنگ و راست‌قامت. دو کفه ترازو در دست داشت که هميشه يک کفه آن بر ديگری می‌چربيد. اينک چهار سال است از فرشته دور مانده‌ام. درست‌تر آنکه بگويم آن را از من گرفته‌اند. در تمام اين چهار سال با فرشته، در خواب و بيداری، حرف زده‌ام. اينک که فرصتی به دست آمده، تلاش می‌کنم تا همه حرف‌ها و سخن‌ها را مکتوب کنم و آنها را به صورت نامه‌هايی به امواج بسپارم...

بنابراين هنوز هستی، هنوز ايستاده‌ای، و با آنکه صبح تا شام و شام تا صبح در آن دفتر سکوت حاکم است، همچنان ترازويی را که کفه‌هايش ناهمسان است، در ميان دستان خود بالا نگاه‌داشته‌ای. من نيز هستم و به عشق آنکه سرانجام کفه‌ها را به تعادل برسانيم، همه‌ جای دنيا پرسه می‌زنم.

خدا را شکر که هردو هستيم و هنوز نشکسته‌ايم. چشم زخم کار خودش را کرده‌است.

                                                                                                                                    مقاله فرشته عدالت از سایت خانم کار

آخرین نوشته ای که از او خوانده یا به عبارتی شنیده بودم مربوط است به مراسمی که به مناسبت بزرگداشتش در سالن سینما ایران( اگردرست نوشته باشم ) برایش برپا شده بود. و البته جای خودش آنجا خالی بود.

آن روز سیامک پورزند نامه خانم کار را تلفنی گرفت و به شیرین عبادی داد تا برای کسانی که در مراسمش شرکت کرده بودند بخواند. یادم است اشک را که امان نداده بود.....

حالا و اینجا باز و هرروز می بینیمش و می خوانیم و ....چه خوب!

اینجا هم یه کم بیشتر نوشتم.

خورشیدخانوم عزیزم دست تو هم به خاطر همه زحمتهایی که کشیده ای درد نکنه!

اینم نوشته پرستو.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:34 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
- می بخشی اگر تنها  مانده ای دوست من!

 

- چه چیز را به تو ببخشم؟

همه دنیا مال تو، با همه دریا ها

و همه جنگل ها

و ...

 

- من همه دنیا رو نمی خوام

و نه دریاها و

نه جنگلها و

نه حتا پرنده هایش را!

 

چه می خواهی دوست من، بگو تا همان را ببخشم به تو؟

 

- من فقط یک صدا می خواهم.

- یک صدا؟!!!!

چه صدایی؟

-  فقط یک صدا! صدایی که می آید. سلام می کند و مرا به نام می خواند.همین!

 --------------- پیوست:

راستییییییییییییییییی  نقاشی آوا رو دیدین؟

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:4 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

نمی خواهم خبر را به شکل معمول "خبری" تنظیم کنم. نمی خواهم ارزش خبری را به نام یک انسان بدهم . یا با واژه اعدام خبرم راشروع کنم. دوست تر دارم اینگونه با شما حرف بزنم. : « اریوان آزاد شد ومریم نیز از اعدام رهید.»

و ...

این ابر برای گریستن امروز ما کافی است.

ظرف چند روز آینده برای بدرقه اریوان به تاکستان خواهم رفت. هر کس که دوست دارد در این سفر یک روزه همراه من باشد، خبرم کند.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:33 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
(۱)

...

- سلام

- سلام

- من اینجام زیر درخت سیب!

-کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

- من یه روباهم.

- بیا با من بازی کن! خدا می دونه چقد دلم گرفته!

- نمی تونم باهات بازی کنم. آخه هنوز اهلیم نکردن!

-معذرت می خوام، اهلی کردن یعنی چی؟

- تو اهل اینجا نیستی. پی چی می گردی؟

- پی آدمی می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

- آدما تفنگ دارن و شکار می کنن.اینش اسباب دلخوریه. مرغ و ماچیونم پرورش می دن، خیرشون فقط همینه.تو پی مرغ می گردی؟

- نه،پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چی؟

- یه چیزیه که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردنه.

-- ایجاد علاقه کردن؟!

-آره. توالان واسه من یه پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگه .نه من هیچ احتیاجی به تو دارم، نه تو هیچ احتیاجی به من. منم برای تو یهروباهم. مثل صدهزارتا روباه دیگه. اما اگر برداشتی منو اهلی کردی، اونوقت هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم. میون همه عالم تو برای من موجود یگانه ای می شی و من برای تو.

- کم کم داره دستگیرم می شه. یه گلی هست. گمونم منو اهلی کرده باشه.

- بعید نیست. روی این کره زمین هزار جور چیزمی شه دید.

- اوه نه! اون رو زمین نیست.

-روی یه سیاره دیگه است؟

-آره.

- توی او سیاره شکارچی هم هست؟

-نه.

-محشره! مرغ و ماچیون چطور؟

- نه.

- همیشه خدا یه پای بساط لنگه.زندگی یکنواختی دارم من. من مرغا رو شکار می کنم، آدمام منو. همه مرغا عین همن، همه آدمام عین هم.اینه که یه خورده خلقمو تنگ می کنه.

امااگه تو برداری منو اهلی کنی،انگار که زندگیمو چراغون کرده باشی.اونوقت صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای پایی فرق می کنه.صدای پای دیگرون منو وادار می کنه که تو هفت تا سوراخ قایم بشم. اما صدای پای تو عین موسیقی منو از تو سوراخ می کشه بیرون.اونجا رو ببین.اون گندمزارو میبینی؟ برای من که نون بخور نیستم گندم چیز بیفایده ایه.

پس گندمزارم منو به یاد چیزی نمیندازه. واقعا جای تاسفه. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی منو اهلی کردی محشر می شه.گندم که طلایی رنگه منو  به یاد تو میاندازه.صدای بادم که تو گندمزار می پیچه، دوست خواهم داشت.

- ههههههممممم .....اگه دوست دلت می خواد، منو اهلی کن!

- دلم می خواد اما وقت ندارم. باید برم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزا سر در بیارم.

- آدم فقط از چیزیایی که اهلی کنه می تونه سر در بیاره.انسانا دیگه برا سر درآوردن از چیزا وقت ندارن. همه چیزو همینطور حاضر و آماده از دکونا می خرن.اما چون دکونی نیست که دوست معامله کنه، آدما موندن  بی دوست.

تو، ... اگه دوست می خوای...خب... منو اهلی کن!

- راهش چیه؟

- باید خیلی..خیلی صبور باشی. اولش یه خورده دورتر از من میگیری اینجوری تو علفا می شینی. من زیرچشمی نگات می کنم و تو لام تا کام هیچ ی نمی گی. چون تقصیر همه سوء تفاهما زیر سر زبونه. عوضش هر روز می تونی یه خورده نزدیکتر بشینی.

....

فردای اون روز دوباره مسافر کوچولو آمد پیش روباه.

- کاش سر همون ساعت دیروز آمده بودی. مثلا اگر سر ساعت ۴ بعداز ظهر بیای، من از ساعت۳ قند تو دلم آب می شه و هر چی ام که ساعت جلوتر بره بیشتر تو دلم احساس شادی و خوشبختی می کنم.

ساعت ۴که شد، دلم شروع می کنه به شور زدن و نگران شدن. اونوقته که قدر خوشبختی رو می فهمم.اما اگر تو وقت و بی وقت بیای ، من از کجا بدونم که باید خودمو برای دیدن تو آماده کنم؟ هرچیزی برای خودش رسم و رسومی داره.

- رسم و رسوم یعنی چی؟

- هههممم... اینم از اون چیزاییه که پاک از خاطره ها رفته.این همون چیزیه که باعث میشه فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کنه. مثلا شکارچیهای ما برای خودشون رسمی دارن و اون اینه که پنج شنبه ها رو با دخترای ده می رند رقص. پس پنج شنبه ها بره کشون منه. برای خوددم گردشکنان تا دم موستان می رم. حالا اگه شکارچیا وقت و بی وقت می رفتن رقص، همه روزا شبیه هم می شد و من بیچاره دیگه فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب مسافر کوچولو روباهو اهلی کرد و موقعی که لحظه جدایی نزدیک شد، ...

- ... نمی تونم جلوی اشکمو بگیرم..

- تقصیر خودته. من که بدیتو نمی خواستم.خودت خواستی اهلیت کنم.

- ... همینطوره.

- آخه اشکت داره سرازیر می شه!

-... همینطوره.

- پس این ماجرا به حال تو فایده ای نداشت!

- چرااااااااااا! برای خاطر رنگ گندم! برو، برو یه بار دیگه گلا روببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تکه! برگشتنا با هموداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی رو بهت می گم.

مسافر کوچولو بار دیگه به سراغ گلها رفت؛

- شماها سر سوزنی به گلمن نمی مونین. شما هنوز هیچ چی نیستین. نه کسی شما رو اهلی کرده ، نه شما کسی رو! درست همونجوری هستین که روباه من بود. روباهی بود مثل صدهزارتا روباه دیگه. اونو دوست خودم کردمو حالاتو همه عالم تکه. شما خوشگلین، اما خالی هستین. براتوننمی شه مرد. گل من به تنهایی از همه شما سره. چون فقط اونه که آبش دادم.چون فقط اونه که زیر حبابش گذاشتم. چون .... فقط اونه که پای گله گزاریا و حتا خودنماییا یا پای بغ کردنا و هیچ چی نگفتناش نشستم. چون که اون گل منه!

و برگشت پیش روباه.

- خدانگهدار!

-خدانگهدار!... امماااااااا رازی که گفتم. خیلی ساده است؛ جز با دل، هیچ چیزی رو اون جوری که باید ، نمیشه دید.نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه.

 ارزش گل تو عمریه که به پاش صرف کردی. انسانا این حقیقتو فراموش کردن!

اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به اونی که اهلیش کردی مسوولی.

تو مسوول گلتی!

- من مسوول گلمم!

...

شازده کوچولو- آنتوان دوسن تگزوپه ری / ترجمه احمد شاملو

(۲)

شادی عزیزم تولدت مبارک!

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:25 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

" عشق" چیه؟

پیوست:

این سوال سالهاست که به ذهن من چسبیده و هنوز هم به جواب مشخصی براش نرسیدم.

آیا عشق یک مفهومه؟ یعنی از جنس معناست؟ یا اینکه چون تاثیر مادی داره ( مثل تپش قلب ، مثل سپید شدن مو و ... ) یک موجود دو وجهیه؟ یک وجه عینی داره و یک وجه انتزاعی؟

آیا عشق چیزی از جنس روحه؟ چیزی که در وجود آدمها جا می گیره و می تونه هم از اون خارج بشه؟

آیا عشق از کسی به کسی نقل مکان می کنه؟

ربط عشق با قلب آدمی آیا فقط یک ربط غیر فیزیکی و مربوط به ادبیات عاشقانه است؟ یا اینکه واقعا بین این دو یک ربط ارگانیکی وجود داره؟

آیا عشق همیشه ملموسه؟ و از وجودش عاشق یا معشوق یا هر دو حتما خبردار می شن؟

آیا عشق وابسته به آدمیه؟ یا مثل یک وجود مستقل وقتی از کسی خارج شد دیگه او خاصیت عاشق یا معشوق بودن رو از دست می ده؟ یعنی اگر شما عاشق کسی باشین و پس از او عاشق دیگری بشین، آیا هنوز به اولی هم عشق می ورزین یا اینکه عشق، وقتی از کسی عبور کرد دیگه ارتباطی بین اون دو وجود نداره؟

آیا یاد و خاطره  (که معمولن در ذهن می مونه) با هر بار دیدن یا تصور کردن یا در شرایط مشابه قبل قرار گرفتن، خود عشق رو زنده می کنه یا اینکه اون فقط یاده و جنس این دو از هم متفاوته؟

آیا این عشق مثلثی که این روزها زیاد در موردش می شنویم اصولا می تونه وجود خارجی داشته باشه یا یک پدیده است، زاده شرایط جامعه ای که در اون کندن از یکی، و پیوستن به دیگری، بسیار سخت و دارای پیامدهای زیاد است؟

من خیلی سوال دارم از عشق. سوالهایی که سالهاست ذهنم رو دزگیر خودش کرده. سوالهایی که هرگز و هیچ جا جواب روشنی براش نگرفتم.

عشق چیه. یا عشق کیه؟ عشق کجاست؟ آیا می شه دنبالش گشت؟ یا اونه که همیشه طعمه های خودشو شکار می کنه؟ آیا همه آدمها عاشق می شن؟ آیا آدمها  می تونن  همیشه عاشق بشن؟ یا در بستر زمان و تغییرات فیزیکی میل به عشق یا میل عشق به انسان فروکش می کنه؟

آیا عاشق همیشه عاشقه و معشوق همیشه معشوق؟ یا یه نفر می تونه هم عاشق و هم معشوق باشه ؟

آیا ربط عشق با جنسیت یک ربط معنی داره؟ یعنی نوع عاشق شدن مردها با نوع عاشق شدن زنها فرق می کنه؟

آیا کسی هست که پاسخ این سوالها رو بدونه؟

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 4:1 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
هلیای من!

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.

لحظه ای است متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کردن است.

اینک گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیره های کاغذی بیاموز.

باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛ اما تکرار در گریز ، ثبات در عشق را اثبات می کند.

من - ایمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگی ست.

عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست.

آنچه هر جدایی را امکان پذیر می کند اندیشه پایات آن جدایی ست.

بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز، از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانی. امروز، برای من، روز خوبی نیست؛ روز بد تنهایی است . اینجا را غباری گرفته است.

پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این کلبه نپیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار می کند.

اینجا هیچ کس نیست که غروبها به من خوشامد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد. ...

به من باز گرد هلیای من!

مگذار که خالی روزها و سنگینی شبها در اعماق من جایی از یادنرفتنی باز کند.

ما برای فروریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم.

در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم.

و به یاد بیاور آنچه را که من در این راه از دست داده ام.

...

برگرفته از کتاب " باردیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته نادر ابراهیمی

گریانده مرا. با خودش بده تا همه کو چه های خیس. با او در تمام پسکوچه های بلوغ گشته ام. بارها و بارها و بارها تنهایی ام را با خواندن "بار دیگر شهری..." پرکرده ام. در مشهد خیابان دانشگاه، ایستگاه سراب، پانسیون سعدی، اتاقی داشتم در طبقه ششم.فکر کنم ۶۰۸، شبی سیل بدی امد در مشهد. از پنجره آب آمد و همه اتاقم پر از آب شد. اولین چیزی رو که روی وارمر خشک کردم کتاب  بار دیگر...بود.هنوز اون کتاب رو همون جور باد کرده دارم.

اون روزای خیلی دورتر که راهنمایی رو تازه تموم کرده بودم و ماهی یه بار عاشق می شدم، فقط خود اون چیزی که می خوندم مهم بود.مهم تاثیر واژها و حس بود. مهم این بودکه انگار هذیانهای عاشقانه تو رو یک نفر آرام آرام زیر گوشت زمزمه می کنه.

بعد رفتم سراغ نوشته های دیگه ابراهیمی؛ فردا شکل امروز نیست، آتش بدون دود، ابن مشغله، ابوالمشاغل، نامه ها و یه عالمه دیگه که اسمشون الان یادم نمیاد .

وقتی وارد دانشگاه شدم اولین برخورد من با یکی از دوستانم - که بعدها و هنوز از نزدیکترین دوستان منه- سر صحبت درباره ابراهیمی و "بار دیگر شهری که دوست می داشتم " بود. یادته نوشا؟ !

اما .... اما! امروز برای اینکه در مورد او بنویسم پر از تردید بودم. دوست ندارم از علتهای تردیدم بنویسم چون به هر حال نادر باراهیمی لحظه های تنهایی بسیاری از ما رو پر کرده. خداییش برای بسیاری از دوستان و نزدیکان من که اینجوری بوده. برای همین به این فکر نمی کنم که نادر ابراهیمی که هست و چه کرده! به این فکر نمی کنم که او رو باید در دوره های مختلف سیاسی کشور زیر ذره بین ببرم و در هر دوره ای بازتاب شرایط حاکم رو درش بازیابی کنم.

امروز  که این مطلب رو می نویسم دوستتر دارم به مردی فکر کنم. که مرا گریانده و با من در کتابش گریه کرده. با عشقهای من زمزه کرده و با تنهایی من پر شده. دوستتر دارم در مراسم بزرگداشتش شرکت کنم و به او که حالا بیمار است و دچار نسیان ، وبرای او که هذیانهاش را دیگر نمی خوانیم، ادای احترام کنم. فقط همین.

ضمن اینکه شنیدم قراره بهروز دولت آبادی تو مراسمش تار بزنه! فرزین جان جات خالی ! یادته اون روز رو که رفتیم خونه آقای دولت آبادی و اون یک ساعت برامون تار زد و ما کیفور شدیم از مستی سازش؟

البته بعدشم جنابعالی نوار ضبط شده بنده رو ورداشتی و رفتی اون سر دنیا؟ جات رو روز ده مهر در خانه هنرمندان حسابی خالی می کنم.

خب دیگه اگه شما هم اهل حالین یه سری بزنین اینجا ده روز دیگه.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:22 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin