تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

 

خطاب به اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی( WSIS):

ما، امضا کنندگان زیر: فعالان جامعه مدنی در ایران، سازمان‌های زنان، وبلاگ‌نویسان، کاربران فنی اینترنت، سازمان‌های حقوق بشر، دانشگاهیان، متخصصان و شهروندان ایرانی، ... نگرانی و اعتراض شدید خود را نسبت به سیاست فیلترینگ، سانسور و مسدود کردن اطلاعات بر روی اینترنت در ایران، بویژه در حوزه زنان و مسائل جنسیتی ابراز می‌‌کنیم.

متن کامل این نامه را در اینجا بخوانید و برای امضا به اینجا مراجعه کنید.

در بخش دیگری از این نامه آمده است:

دولت ایران در دسامبر 2003 بیانیه و برنامه عمل اجلاس WSIS را امضا کرده و همچنین خود را نسبت به ایفای برنامه عمل این اجلاس ملزم نموده است که یکی از بندهای اصلی این برنامه دسترسی به اطلاعات بر روی اینترنت است.

پیوست مهم : هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست:

 چطور ممکنه مدیر یک سازمان اجتماعی که  مخاطباش بین ۱۵ تا ۳۰ ساله هستند ادبیات گفتاریش این باشه!!!!

و پاسخ  محمود حاجیلی در وبلاگ انجمن فناوری اطلاعات و ارتباطات جوانان کشور .

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:42 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

چی از این مهمتر که صبح بلند شی و قبل از این که به سراغ تلویزیون و رادیو و دنیا بری در خونه اتو که رو به باغچه باز می شه باز کنی و ببینی بوته گل سرخی که تقریبا دو هفته پیش نیمه خشک بود یه هو ۸ تا گل داده !!!۱ کلی ذوق کردیم. آخر شهریور و گل دادن باغچه؟  از یخچال آب سرد بردم و پاش ریختم. دلم می خواست براش قوتو بریزم!

توضیح: قوتو یه پودر خیلی قویه که تو طرفهای کرمان و شرق ایران به زنای زائو می دن.

پریا جونم کاش بودی و می دیدی!

کلی از گنجشکات این مدت که نبودی از باغچه رفتن ولی هر شب براشون نون و دونه می پاشم که برگردن امروز سه تا گنجشک اومدن. نیوشا گفت که حیاطو آب پاشی نمی کردی به خاطر مورچه هاو ولی من به خاطر آوا نمی تونم آب نپاشم تو حیاط چون همش  اونجا بازی می کنه.

خلاصه از صبح تا حالا صد بار گفتم گور بابای سازمان ملل و انرژی هسته ای و ... و صد بار رفتم به گلهام سر زدم.

تو باغچه یه درخت خرمالو ، یه درخت گردو، یه درخت انجیر( که امیدوارم خشک نشه!) با یه درخت مو( انگور) هم داریم.

خرمالوها هنوز سبزن. گردو ها رسیدن و تقریبا سیاه شدن. انگورا هم هی. زیاد میوه نداده بود  ولی همون دوسه تا خوشه زرد خشک هم کلی کیف داد چیدنش!

یه قسمت از باغچه هنوز خالی و خشکه . توش چی بکاریم؟ سبزی ؟ چمن؟ گل؟ یا بذاریم آوا توش گل بازی کنه؟

امیدوارم هر کی امروز وبلاگ منو می خونه مثل خودم حالش خوب باشه.

پیوست: من عاشق چت زدنم. ( با کسره بخونین) لطفا نپرسین چت زدن یعنی چی؟ خلاصه وقتی هم که چت می زنم همه می گن : چت شده؟(این چت یعنی چی ات!)چرا ناراحتی؟ چرا سگی؟ ولی خودم کیف می کنم از چتیت! ( اینو برو بچز سایت زنان ایران خوب می دونن) امروز از چتینگ آزاده کیف کردم. ولی ظاهرا همون گیردادن ملت که چشم ندارن دو دقیقه تحمل خودشونو بالا ببرن و بذارن آدم با خودش حال کنه باعث شد که جا بزنه !

 خوش آمده بود از نوشتش.حیف شد!  

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:30 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

سر می کشی قهوه چشمانم را تا ته

و فالت تلخ می شود.

 

شهریور ۸۴

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:25 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

دوست خوب من پیشنهاد می کند چند قرص ضد اضطراب با خودم داشته باشم و اصرار می کند که حتما یکی اش را همانجا که پیشش هستم بخورم! خوددم چنین حسی ندارم و به گمانم مثل همیشه ام. اما او که مرا می بیند معتقد است که اصلا مثل همیشه نیستم!!!

نمی دانم والله!

آمدم اینجا با دیدار دوستان تازه شوم ،از زندگی پشیمانم کردید! نوشته های نادر فتوره چی بوی مرگ می داد امید که انگار از خانه ارواح برمی گشت.معصومه مرا به روزهای تلخی برد از آن جنگاوران بی نام و نشان که تا همیشه با ما خواهد بود . نوشته اش را حتما بخوانید.

نیک آهنگ کوثر هم که دارد استخوانهای جنازه خاطرات ما را همین طور بی وقفه از گور می کشد بیرون. گاهی تا وسط نوشته اش را که می خوانم صفحه را می بندم. 

خلاصه حالا می بینم که پیشنهاد دوستم فقط مربوط به خودم نیست باید آن را به خیلی خها توصیه کنم. ولی خوشبختانه چندان اهل قرص خوردن آن هم آرامش بخشش نیستم! آرامشی که قرص قرار است به ما بدهد نبودش بهتر از بودنش است.

راستی یادم رفت بنویسم فردا پول مریم ( حالا دیگر می توانم اسمش را بنویسم نه؟) را به حساب دادگستری تاکستان واریز می کنیم. فقط یک پله مانده است و انهم رضایت کتبی و رسمی پدر مقتول است که فقط امیدوارم بامبول در نیاورد!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 16:50 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

دوست عزیز دور

" جانم برایت بگوید

حالا خودت یک قصه ای"

 تولدت مبارک !

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:19 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

مدتهاست چیزی ننوشتم. برای اینکه سه سفر پشت هم داشتم که بابامو در آورد! ولی فقط اولیش مهمه که می نویسم. با دو تا از بچه های راهی رفتیم تاکستان. و از اونجا به استان همدان تا در حدود ۴۰ کیلومتری رزن تو کوه های خشک همدان روستای کهلا رو پیدا کنیم که انصافا فکر نمی کردم اونور دنیا باشه.

این روستا محل زندگی خانواده مقتولی هست که ما داریم براشون دیه جمع می کنیم. یکی از اهالی روستا و مرد نیکی از تاکستان به نام اسدالله طاهرخانی خیلی کمک کردن. درواقع اصلا م.ع. زندگیشو یه جورایی مدیون این آقای طاهرخانی هست که خیلی قبل تر از ما برای نجات اون اقدام کرد. ولی اون فقط تونسته بود چون عضو شورای حل اختلاف تاکستانه از مراجع قضایی پول تامین کنه و چیزی حدود ۱۰ میلیون کم داشت. ما این پول رو در کمال ناباوری خودمون و در کمال بی اعتمادی به دنیای مجازی از طریق همین ارتباطات مجازی و با کمک یکی دو ان.ج.او. جمع کردیم.

جدا می گم که هنوز هم باورم نمی شه! البته پول هنوز به دست ما نرسیده و ما هنوز اونو به حساب دادگستری تاکستان واریز نکردیم.

 آقای طاهرخانی تونسته دو سه میلیون هم تخفیف بگیره و  پول باقی مونده با رضایت بعضی از کسانی که به قول صنم عزیزم پول قلمبه دادن احتمالا صرف آزادی اریوان شاگرد م. ع بشه. که الان سه سال و نیمه که زندانیه. یعنی ۶ ماه هم بیشتر از مدت محکومیتش برای ۳ میلیون پول! (فکرشو بکنین از ۱۵، ۱۶ سالگی تا الن که ۱۹ سالشه هرچی که نباید یاد می گرفت، گرفته!)

شنیدم حالش هم خوب نیست و افسردگی گرفته تو زندان و امیدوارم که بعد از مریم بشه برای اون هم یه کاری کرد که برگرده پیش خونوادش تو عراق. بماند که پدر مقتول - که بین خودمون بمونه اصلا ما رو تحویل نگرفت- از اون اصلا دل خوشی نداره.

خلاصه گزارش کامل زندگی م.ع. رو اگر هنوز نخوندین می تونین تو ماهنامه زنان بخونینش.

از کل دنیا بی خبرم الحمداله و مدتهاست که اخبار گوش نکردم و احساس رضایت کامل دارم الان اگر ازم بپرسین سوم تیر چه روزی بود باور کنین یادم نمیاد ! یه جورایی نمی دونم الته ربطش چیه ولی همش یاد این شعر می افتم که : 

 من گم شده ام در عشق تا مرگ پیدایم نکند!

حرف آخر اینکه تا اینجا خیلی خوب پیش رفته. ولی من دارم از ترس و استرس می میرم یه هو نکنه که نشه و این همه زحمت به باد بره.

تو راه تاکستان رفتیم و م. رو هم دیدیم. صبح همون روز باهاش حرف زده بودم و می دونستم که سه روزه به خاطر فشار عصبی زیاد بستریه و وضع روحی خوبی نداره. سراغ دخترش رو گرفتم . م. یه دختر ۱۵ ساله داره که پیش پدر و نامادریش زندگی می کنه. البته بعد از اینکه م. به زندان افتاد. می گفت اون هم وضع خوبی نداره . همش گریه می کنه و می گه منو از اینجا ببرین.

به م. گفتم خیلی ها براش سلام رسوندن. خیلی ها براش دعا می کنن و خیلی ها برای اینکه از اعدام رهایی پیدا کنه خیلی تلاش کردن.

 تو چشماش اشک جمع شده بود.  نمی تونست باور کنه که هموطنانش در سراسر دنیا برای نجاتش از مرگ حتمی همت کرده باشن. کسانی که اصلا او را ندیدن و نمیشناسن و حتا اسمش رو نمی دونن. فقط با بغض گفت: اصلا نمی دونم چی بگم. فقطخیلی ممنون. به همشون از طرف من سلام برسونین. و ... سکوت!

خب خواننده عزیز من! پرونده م.ع. هنوز بسته نشده. ما حساب پی پل رو که نازلی عزیز ( وبلاگ سیبیل طلا) در کانادا زحمتش رو کشیده بود بستیم و همینجا اعلام می کنیم که لطفا دیگه به هیچ حسابی از جمله موسسه راهی برای م.ع. پول واریز نکنین.

امیدوارم هرچه زودتر پول از کانادا برسد و امیدوارترم که این تلاشها هرچه زودتر نتیجه بدهد و بتوانیم اینجا و در سایت زنان ایران خبر خوبی رهایی م.ع. را منتشر کنیم.

  پیوست: اینم خبرش در سایت.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:56 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکم شهریورماه – جزیره کیش

 

قرار بر این شد تا فردا صبر کنیم و ببینیم که رایزنی ها برای رفع مشکل، به کجا می رسه. ما در این محدوده آب و خاک جغرافیایی شاید به هر اتفاقی هرقدر هم عجیب و غریب باشد عادت کرده ایم. ولی تحمل نگاه دلسوزانه آموزشدهندگانی که از کشورهای مختلف برای برگزاری ورکشاپهای آموزش آی.سی.تی آمده بودند واقعا گران بود.

نگاه هایی که به هزار زبان سخن می گفت. از جمله اینکه : « ما شما را درک می کنیم و خیلی متاسفیم که مجبور به تحمل این شرایطید!» نگاهی که تلخ و گزنده بود نه اینکه از روی تلخی به ما بنگرد بلکه از این رو که آنها حق دارند فکر کنند که ما خودمان این شرایط را بوجود آورده یا دستکم به آن تن داده ایم! پذیرفته ام هر رفتاری را هرچند غیر قابل تحمل به نظر بیاید.

باری ، یکم شهریور ما نیز به بحث و تبادل نظر گذشت. گفته شد این تصمیم از سوی شورای تامین کیش که ظاهرا ترکیبی از مدیران و تصمیم گیران منطقه است، گرفته شده. سوال اینجا بود که آیا ممکن است شورای تامین سرخود تصمیمی به این مهمی بگیرد؟ تصمیمی که  می تواند با آبروی ملی یک کشور بازی کند!!!!؟

این اجلاس یک نشست کاملا علمی و تخصصی بود. جای سوال است که حضرات با اجلاسی در مورد فیزیک هم همین رفتار را خواهند داشت؟ چرا که علم فیزیک ممکن است بخشی به نام فیزیک هسته ای داشته باشد که این علم ممکن است به انرژی هسته ای مربوط شود و انرژی هسته ای به ایران و ایران به جهان و...؟

 

حتا توصیف چهره دکتر رزاقی ناراحتم می کند با چشمان به گود نشسته ای که در هر حرفی دنبال ردپایی از راه حل می گشت و گویا خود بهتر می دانست که حلی برای این معادله یافت نخواهد شد. چرا که خودش قبل از همه گفت: اول گفتند لیست مهمانهایتان را بدهید. لیست را دادیم. بعد گفتند به دو شرط اجازه می دهیم سمینار برگزار شود؛ شرط اول اینکه کسی در مورد ایران حرف نزند! دوم اینکه مسوولیت همه حرفهای زده شده به عهده برگزارکننده است!!

خب طبیعی است که هیچ کدام از این دو شرط پذیرفته نشود. پاسخ دکتر رزاقی این بوده که من به هیچ مهمان و سخنرانی نخواهم گفت که چه بگوید و چه نگوید! ... بقیه اش را می شود حدس زد دیگر.

 

نوشتن این سطور حالم را بد می کند. چیزهایی می نویسم که هی مجبور می شوم پاکشان کنم. در این وانفسایی که به کافی شاپ نویسندگان و روزنامه نگاران ( "چشمه" را بستند) رحم نمی شود حساب خود آنها دیگر معلوم است!

یک روز را عملا از دست دادیم.

 

 پول هتل قبلا پرداخت شده بود. بلیطها از قبل برای سوم شهریور خریداری شده بود و جابجا کردن هر دوی اینها خسارات و دردسرهای تازه ای داشت. بنابراین باید می ماندیم و از جزیره زیبای کیش لذت می بردیم! لذتی که مثل یک خنده زورکی بود که از پشت آن دندانهای به هم فشرده ات معلوم است.

خدا پدر این علیرضا عصار را بیامرزد که گرچه به نظر من واقعا کنسرت مزخرفی اجرا کرد، اما شب دوم کلی روحیه بچه ها را تغییر داد و البته روحیه بنده را که مردم از خنده وقتی دختر ردیف جلویی ام با دکلمه این شعر: " محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت   مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست ........." تکنو می رقصید!!!!

خلاصه اینکه اوقات ما به تماشای نقاط دیدنی جزیره، پلاژ و بازارچه ها می گذشت و اوقات برگزارکنندگان مراسم به تلخی و ناراحتی و بلاتکلیفی.

جلسه ای ترتیب داده شد تا مهمانها هم در تصمیم گیری مشارکت کنند.

حرفهای زیادی زده شد و نتیجه این شد که بهتر است مهمانها از حضور هم استفاده کنند و اگر اجلاس برگزار نمی شود دستکم اعضا، در گروه های کوچکتر کارگاههای آموزشی شان را در همان لابی هتل به صورت خیلی کوچک و در حد گفت و گو و تبادل نظر تشکیل دهند.

اما از آنجا که دیوارهای هتلی در این شرایط حتما دیوارهای پر موش تیزگوشی است، خیلی زود خبر رسید که هرگونه تجمعی حتا در لابی هتل و رستوران و هرجای دیگر با برخورد اماکن روبرو خواهد شد!

 

آب پاکی ریخته شد روی دستمان و روز دوم هم به این ترتیب سپری شد. حالا مساله این بود که با اتفاقی که روی داده چه کنیم؟ تماشا کنیم که : " این نیز بگذرد" ؟!، اعتراض کنیم؟ سکوت کنیم تا خودشان خجالت بکشند؟

پس باید بار دیگر دور هم جمع می شدیم. که شدیم.

صبح روز سوم همه در رستوران هتل جمع شدیم، همه مهمانها. عده ای پیشنهاد دادند که بیانیه ای در اعتراض به این کار نوشته شود که همه اعم از مهمان و میزبان زیرش را امضا کنند.

عده ای معتقد به اعتراض یا بیانیه میزبانان و نه مهمانها بودند. اولین معترض به این نظر بنده بودم که اصولا در کتم ( با فتحه بخوانید) نمی رود کسی توهینم کند آنهم چنین در روز و با چراغ! و درگذرم و به روی خودم نیاورم.

 

اما در این بین اتفاق دیگری هم افتاد گروهی از مهمانها معتقد به نوشتن یک بیانیه  یا گزارش آرام بودند از اتفاق افتاده به شرط اینکه همه پای آن را امضا کنند.

گذاشتن این شرط به نظر من کمی با اصول دموکراتیکی که بر فضا حاکم بود جور در نمی آمد. من حتا موافق اعتراض شرکت کنندگان بودم اما حضور مردی چون دکتر معتمد نژاد - که از نظر من بودن من وبسیاری از همکاران و همراهان در وادی ارتباطات و جامعه اطلاعاتی مرهون تلاشهای سالیان سال او برای پا گرفتن و بالیدن رشته های مرتبط با روزنامه نگاری در این کشور است – و اعتقاد و اصرار ایشان براینکه ترجیح می دهد به جای بیانیه شرکت کنندگان، میزبان گزارش از اتفاق روی داده ارائه دهد، باعث عقب نشینی ام شد.

رفتار من و آنچه به زبان آوردم عده ای از دوستانم را آزرد. عمده این دوستان، کسانی هستند که در ان. جی.او ها فعالیت دارند و طبیعتا حساسیتی که من در مورد پدر علم ارتباطات ایران نشان داددم را یک رفتار سنتی و حتا عقب مانده تلقی می کنند.

آنچه من گفتم در مورد مردی بود که در سخت ترین شرایط حاکم بر جامعه راهی مجلس شورای اسلامی شد تا به عنوان کارشناسترین کسی که می تواند در مورد قانون مطبوعات یک کشور سخن براند، مجلسیان را هشدار دهد که آنچه به عنوان قانون مطبوعات تصویب می کنند نباید مغایر با اصل آزادی بیان باشد. او با جسارت در مجلس پنجم خطاب به نمایندگان گفت که گرفتن مجوز انتشار پیش از چاپ مغایر با حق آزادی بیان است. او در تمام سالهایی که در کشور ما داشتن رشته ارتباطات ( که روزنامه نگاری یکی از گرایشهای آن است) برای دانشگاه ها غیر ضروری و یک رشته غربی غیر قابل مصرف تشخیص داده می شد، یکتنه ایستاد تا ریشه این رشته که در مدرسه عالی روزنامه نگاری خشکیده بود را زنده نگه دارد. بنابراین اگر من گفتم این مرد در جمع ما تنها کسی است که حق وتو دارد، منظورم این بوده که نباید ، و تکرار می کنم که نباید از او خواست تا به خاطر رای اکثریت تغییر منش دهد.

می گویم تغییر منش. برای اینکه اعتقاد دارم شرکت نکردن در یک حرکت جمعی معترضانه ممکن است برای بعضی به علت حفظ منافع باشد. ممکن است به علت ترس باشد ممکن است هزار دلیل دیگر داشته باشد اما این مرد که با پشت خمیده این همه راه را امده در همه عمرش ثابت کرده که نه از اهالی منفعت است و نه اهل ترس و هراس از دست دادنها. بلکه این منش اوست که اعتراضش را – اگر اعتراضی در کار باشد – به شیوه ای دیگر بیان کند.

بنابراین در مقام یک شاگرد بر خود دیدم که هرکسی در آن جمع شیوه خود را برگزیند. گفتم بسیاری از ما رسانه ای در اختیار داریم یا در آن قلم می زنیم که می توانیم حرف و نقد و اعتراضمان را بیان کنیم . بسیاری از ما می توانیم در یک حرکت جمعی اعتراضمان را نشان دهیم ولی نمی توانیم از دیگران بخواهیم که حتما ما را همراهی کنند زیرا حاضر شده ایم اعتراضمان را آرام تر کنیم.

 

دوستان عزیزی که با حرف یا بدون حرف به من معترض شدید!

 من قبول دارم که ما همیشه از تابوهایی که دور و برمان بوده ضربه خورده ایم زیرا که نتوانسته یا نخواسته ایم در برابرشان بایستیم. ولی قبول کنید میان تابوهای سیاسی ( چنانکه دوستی مثال زد) تا این تابوی علمی تفاوت از یک حزب سیاسی عقب مانده تا یک گروه علمی پیشرفته است.

 ممکن است که من نمونه ای از تضاد سنت و مدرنیسم باشم. حق هم با شماست. اما من از آسمان به زمین نیامده ام من محصول دوره گذار کشورم از همین سنتها به مدرنیسمی هستم که هنوز تا ما فاصله بسیار دارد.

اما از آن هم نمی گریزم.می پذیرمش و تلاش می کنم تحلیل یا تعدیلش کنم.

 

و بالاخره میزبان گزارش کارش را نوشت و عده ای دیگر هم ( داوطلبانه) تصمیم به انتشار بیانیه شرکت کنندگان ( بدون ذکر همه شرکت کنندگان) گرفتند که البته بنده هم از ایشان بودم.

بدین ترتیب روز سوم هم که برای من تلخی بدی به همراه داشت سپری شد.

 

نمی دانم از مجموعه دوستانی که در کیش سه روز پرخاطره را با آنها گذراندم کسی آیا خواننده این سطور هست یا نه؟ اما لازم می دانم سپاسم را نثار همه کسانی کنم که نهایت تلاششان را کردند تا حق میزبانی به جای بیاورند.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:12 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

تهران – 31مرداد ماه

شرکت در اجلاس منطقه ای جامعه اطلاعاتی آنهم با هدف ظرفیت سازی برای نهادهای جامعه مدنی و توانمندسازی سازمانهای غیر دولتی زنان از طریق ICT  و .... 

 

 چی از این بهتر اگر آدم رشته تحصیلی اش ارتباطات باشه، حرفه اش روزنامه نگاری، کار مکملش حقوق بشر زنان ، سردبیر یک سایت اینترنتی در حوزه زنان و عضو یک NGO به اسم کانون زنان ایران هم باشه و در ضمن وبلاگنویس و آی.سی.تی. بازم باشه؟

 چی از این بهتر که با یک عده آدم همکار و هم کیش و هم انگیزه و یه عالمه "هم" دیگه بخوای بری به سمیناری در مورد این همه " هم" در جزیره کیش؟

 

اجلاس رو موسسه کنشگران داوطلب برگزار می کرد. من پیش از این اسم دکتر سهراب رزاقی رو زیاد شنیده بودم ولی از نزدیک نمی شناختمش.

خلاصه جزئیات بماند .

 وقتی برای شرکت در اجلاس کیش راهی شدم خودم رو آماده کرده بودم برای سه روز پربار (اونم در شرایطی که از وسط بسته بندی و اسباب کشی نقب زده بودم به این سفر سه روزه)!

 

روز پرواز در اتوبوس فرودگاه دکتر محسنیان راد رو دیدم. گپ کوتاهی زدیم می دونستم که قراره در اجلاس مقاله ارائه کنه. وقتی وارد هواپیما شدم دکتر معتمدنژاد و عیسی سحر خیز و دکتر شکرخواه و دیگرانی هم که یا از اهالی ارتباطات بودن یا از اهالی مطبوعات و یا از اهالی جامعه مدنی پشت هم ردیف نشسته بودند.

 از این که بعد از چند سال دوباره در یک محیط علمی استادانم رو می دیدم حس فوق العاده ای داشتم. و هم از اینکه با دوستان خوبی همراه شده بودم که مطمئن بودم در کنارشون هم بسیار چیز یاد می گیرم و هم خوش می گذره.

 

رسیدیم کیش. هتل صدف . یک سوئیت دو خوابه با یک حال کوچک در اختیار من و مریم و شیوا ولیلا و پرستو(غیردوکوهکی) قرار گرفت. ترکیب خوبی بودیم.

قرار شد کمی تو جزیره بچرخیم و حال و هوای تهران دودی رو بتکونیم و آماده بشیم تا از صبح فردا در سمینار و ورکشاپهای جانبی اش حاضر بشیم.

*

ساعت نزدیک 12 شب بود. من به بی خوابی عادت دارم چون بیشتر کارهای نوشتنی ام رو شب انجام می دم. گفتم پیش از خواب یه سری به لابی هتل بزنم و ببینم بچه هایی که می دونستم هنوز اونجان چه می کنن.

خب هرکس دیگه ای هم اگر جای من بود وقتی در چنین شرایطی یه هو یه دوست - حتا اگر دوستی مثل فریبا داودی باشه که شوخی های عجیب و غریب نمی کنه – سر راه بهت بگه که اجلاس کنسل شده حتما فکر می کنین که این دیگه چه شوخی عجیبیه؟!

ولی وقتی بعد از پنج دقیقه با چهره بهت زده افرادی روبرو می شین که تا همون نیم ساعت پیش مطمئن و آرام در آمد و شد و ترتیب دادن برنامه های سمینار بودن، اون وقت دیگه باورتون می شه که نه ! ظاهرا خبراییه.

 

سوسن طهماسبی یکی از پرانرژی ترین و پرانگیزه ترین آدماییه که دیدم.گرچه اون شب مثل آدمی که از یه ساختمان دوطبقه پرتش کرده باشن پایین روحیه لهیده ای داشت!

دکتر رزاقی که از دو هفته پیش از هتل و بلیط و محل سمینار در دانشگاه کیش و بقیه تدارکات خیالش آسوده شده بود از همه ناباورتر به نظر می رسید.

اول باورش سخت بود. بعد که باور کردیم گفتیم خب تا فردا حله. تو لابی هتل نشسته بودیم و هرکس چیزی می گفت. یکی پیشنهاد می داد. یکی تحلیل می کرد، اون یکی نا امیدانه می گفت امکان نداره ... و خلاصه همه دنبال یک معادله چند مجهولی تا نزدیک صبح رو در لابی سر کردن. معادله ای که نه اونشب و نه اون روز و نه اون سه روز و نه تا امروز حلی براش پیدا نشده.

 

من امشب مهمون دارم . بقیه اش رو فردا می نویسم.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 19:54 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

نیمه یک راهم

که گم کرده است پایانش را و

 فراموش کرده آغازش را

 

مثل قطاری که ریل را به یاد نمی آورد

و کودکانی را که عصرهای منتظر،

 دست تکان می دادند  عقربه های دونده را.

مثل رودی که در میانه راه پشیمان شده از رفتن

و پایش نمی رسد به کوه زاینده.

مثل ستاره ای که از چشم خدا  افتاده،

ول شده ام  در خیابان شلوغ شب .

 

سرنوشتم انتظار کشیدن حادثه ایست

 سنگی  به سمت قطار ایستاده پرت نمی شود.

رود، تشنه فرو می رود در خاطرات ابر

 ستاره ای که"شمال" نیست گم می شود

وفراموش می شود

 

طی کن مرا شبی

و تمامم کن!

 

مدتهاست انگار چیزی ننوشته ام . امشب این شعر را می نویسم که از مجموعه دومم است که معلوم نیست چه سرنوشتی انتظارش را می کشد!

تا سر فرصت از سفر به کیش و اجلاس برگزارنشده جامعه اطلاعاتی و اندک آبروی داشته ای که بر باد می رود بنویسم.

راستی امروز یعنی۲۷ آگوست آخرین روز فستیوال جهانی شعر است که در استروگا ( مقدونیه) برگزار می شود. با اینکه کتاب من از ایران برگزیده سال ۲۰۰۴ برای شرکت در این فستیوال بود ولی هیچ خبر دیگری از یونسکوی ملی نرسید. تنها خبر اینکه چند شعر از کتابم که توسط عزیز گرانقدر مدیا کاشیگر ترجمه شده، در کتاب ویژه فستیوال به دو زبان فرانسه و گویا فارسی چاپ می شود.

خوش به حال شعرهام که روی پل استروگا برای ماه دست تکان می دهند. و حیف که این سقف نمی گذارد که ببینم حتا ماه را شب را.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:14 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin