تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

 

یکشنبه دوم مرداد سالروز مرگ شاملو است. کانون نویسندگان ایران در بیانیه ای اعلام کرده که مراسم یادبود او ساعت ۵ تا ۷ عصر در امامزاده طاهر کرج برگزار می شود.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 16:33 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

پیشنهاد زیتون برای ملاقات غیر حضوری با گنجی و این که با یک شاخه گل به عیادتش!! برویم خواندنی و قابل تامل است و شاید یک راهی است که می شود به آن فکر کرد. امروز در تماس با دوستی شنیدم که همسر گنجی توانسته او را ملاقات کند. امیدوارم این خبر درست باشد.

خب نادر عزیز و دوستانش هم دست به کار شده اند تا کاری کنند کارستان! امیدوارم صدای گرم او و سازش جدا از گوش ماندلا به گوش پنبه فروکرده سرزمین مادری هم برسد!

( معصومه عزیز از این که نشانمان دادی سپاس)

خیلی چیزها هست که باید در مورد آن بنویسم؛ کبرا، م. ع ، و یک م.ع دیگر که ظاهرا او هم مشکل مشابه دفاع مشروع را داشته!!!! عجب حکایتی شده این دفاع مشروع! خودمانیم واقعا یکی مقتول شده و یکی قرار است اعدام شود به خاطر چه؟ به خاطر یک شب ....!!

یکی به استقبال مرگ می رود به خاطر باورش به خاطر همت و جسارتش،  آن وقت دو نفر آدم می میرند ( یکی می کشد چون احتمالا این لکه ننگ فقط با خون پاک می شود و بعد خودش هم به اعدام محکوم می شود چون خون هم احتمالا فقط با خون جبران می شودو البته ابهامهای قانونی هم هیزم بیار معرکه می شوند! )

چه بگویم؟ خیلی وقت است شعر ننوشته ام. نه؟ در پست بعدی خواهم نوشت.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 16:3 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

دادگاه لیلا خوب و امیدوارکننده بود. هنوز البته رای نهایی صادر نشده. سعی می کنم امروز گزارش کامل دادگاه را بنویسم. دیشب به قدری خسته بودم که حتا نتونستم بشینم!

وقتی نوشتم به همین پست اضافه می کنمش.

 امیدوارباشیم همین.

گزارش کامل دادگاه لیلا را اینجا بخوانید.

پیوست:

 نام خانوادگی لیلا " معافی" است نه مافی. فکر کنم فقط هم اشتباه شنیداری من نبود که او را مافی نامیدم. تقریبا همه کسانی که از خودش نامش را شنیده بودند همین اشتباه را کردند.

لطفا اگر نام او را جایی می نویسید درستش را بنویسید و این پوزش را هم قبلا از من داشته باشید.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:28 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

باور کنید نشناختمش! یک سال با گنجی در یک تحریریه کار کرده ام اما این عکسها را که شما در وبلاگهایتان منتشر کرده اید واقعا نشناختم! همیشه می گفتم در چشمهای گنجی مردی می خندد که من از او کمی می ترسم. اما در این عکسها کسی نمی خندد!!ولی اقرار می کنم هنوز هم ترساننده اند. من هم اگر جای آنها بودم از زنده و مرده او از با صدا و بی صدایش، از سکوت و فریادش هردو می ترسیدم.

گنجی پرهیب آزادی در عصر ماست. پرهیب آزادی در بند. پرهیب آزدای مظلوم. او به تنهایی جور بسیاری از ما را کشیده است و می کشد.

گنجی بیش از آنکه به خاطر رفتن به برلین یا حتا نوشتن در روزنامه هایی مثل صبح امروز و خرداد، تنبیه !!!شود، به جرم " دانستن" میهمان نا خوانده این خانه نا امن شده.دانستن، جرم کمی نیست.او بسیار می دانست و بسیار می داند. او از چیزهایی می داند که دیگران از آن بی خبرند.او توان این را داشت که پرده را پس بزند و اسرار ، هویدا کند!! او منحصر به فرد است چون هیچ یک از ما جرات و جسارت آنچه گنجی کرد و آنچه او نوشت نداریم.

امیدوارم روزی دوباره در کنار ما بنویسد و این بار فرصت آموختن بیشتر از او را از دست ندهیم.

یک هفته ای تهران نبودم و در این هفت روز گویی اتفاقهای زیادی افتاده. از جمله خبری که همین عکسها پشت خود پنهان کرده اند.

باز هم البته مجبورم از تهران بروم. این بار به اراک.یک سالی می شود که پرونده لیلا را در اراک دنبال کرده ام. حکم اعدام او نقض شده و فردا دادگاه دومش برگزار می شود.

امیدوارم فرداشب خبرهای خوبی برای گفتن داشته باشم. دعا کنید!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:15 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

در قزوین هستم الان. خسته و تشنه . با سردرد فراوان. گرمازدگی جانی برایم نمی گذارد. راننده ای که مرا به مقصدم می برد گفت که از بدشانسی ام بعد از مدتهاست که قزوین چنین گرمای وحشتناکی را به خود می بیند!!

ساعت ۷ صبح از رامسر به راه افتادم و الان حوالی ۶ عصر است.

او را دیدم. م.ع را می گویم. بماند که با چه دردسری بعد از طی کردن ۳۱۰ کیلومتر راه پیدایش کردم.

ولی بالاخره پیداش کردم.الان فقط همین را بگویم که حالا می توانم با اطمینان بگویم که او بیگناه است.

حتا اگر اطمینان من در هیچ دادگاهی و به درد هیچ اثبات جرمی نخورد. حتا اگر این اطمینان پسند هیچ محکمه قانونی نباشد.اما به جرات و بلند می گویم : زنی که به خاطر مزاحمتهای خیابانی و اخلاقی مردی در سال ۷۹ دستش به خون او آلوده شد، زن گناهکاری نیست.

ببخشید اگر حالم خوب نیست و نمی توانم اینجا درست بنویسم.

فقط همین را بدانید که مریم حالا در مرخصی به سر می برد. به همه داغها و مصیبتهای او حالا غم از دست دادن پسرک ۱۲ساله اش هم اضافه شده!!!!!!!!!!!وامصیبتا!

دارم پراکنده و بد می نویسم. می دانم. یک علتش این است که هنوز نمی دانم چقدر از ما جراهای امروز را می توانم بنویسم.

ولی گزارش این سفر را بعدا از سایت زنان ایران پی گیری کنید. ضمن اینکه من به او و خانواده اش قول داده ام که آبروی او در گزارش حفظ خواهد شد. نه از او نام کاملی خواهم آورد و نه از شهر و دیارش و نه مقتول!

با اجازه شما خواننده عزیز وبلاگم این نامها در پستهای قبلی هم تبدیل به م.ع. خواهد شد.

و نکته آخر: حکم اعدام م.ع. قطعی است.تنها چیزی که او را نجات خواهد داد پرداخت دیه یه خانواده مقتول است.

لطفا اگر برای کمک به م.ع. نظر یا پیشنهادی دارید پیغام بگذارید . به محض برگشتن به تهران و مشورت با دوستانم ما هم پیشنهادمان را در سایت زنان ارائه خواهیم داد.

 

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:1 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

سلام دوست عزیز

چهره ات آشناست. کجا دیده بودمت؟ ها؟ یادت نیست؟ چطور ممکن است فراموش کرده باشی؟! ما همه شبیه هم بودیم. درآن شب تاریک! در آن هفته سیاه! برای همین است که امروز صبح در آینه تو را دیدم. تو را که شبیه منی. شبیه آن روز من و شبیه امروزم.

چند سال گذشت؟ ۶ سال؟!!!!!!!!!!!!! چه شد؟ هیچ!

امسال هم فرار کردم. از خودم. از تو. از آنها!!!!! حتا اگر بگویی ترسویم. حتا اگر بگویی سرم را مثل کبک در برف فرو کرده ام. ولی من از کابوس ۱۸ تیر فرار می کنم. دو سال این روز را در خانه ماندم. امسال زده ام به کوه و کمر.

حالا  صبح ۱۸ تیر می روم بالای یک کوه بلند و آنجا آنقدر به خورشید نگاه می کنم تا خودش خجالت بکشد و زودتر فرو برود.

ولی آقای طلایی عزیز همه اینها باعث نمی شود تا شما به خودت اجازه داده و بگویی: ۱۸ تیر باید از حافظه این ملت پاک شود!!

***

علیرضای عزیز که پارسال با من تماس گرفتی در روزنامه اعتماد و گفتی من همانم که ۱۹ تیر به دیدنم آمدی در بیمارستان شریعتی!! می دانم که سرنوشت خودت و دوستانت را در ایتر نت هم دنبال می کنی . اگر هنوز هم خواننده نوشته های منی دوست عزیز ندایی بده. هنوز مشتاق شنیده ناگفته هایت هستم ( نام فامیلت را به دلایلی که می دانی نمی نویسم.)

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:7 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

سال ۷۴ ، دکتر رهین استاد جامعه شناسی سیاسی ام بود.

 بماند که این مرد چه نقش بزرگی در " معنادار" شدن "آموختن" برایم داشت.

بماند که هر لحظه و هر آینه حرف زدنش را می بلعیدم با همه وجود... و بماند که چه زود رفت و بناگاه!!

ولی از او جز آموزه هایش در جلد استادی چیز دیگری هم تا همیشه با من مانده است. حس غریبی که همیشه دنبال "بهانه" می گردد تا همه چیزی را دورو برش " معنا" ببخشد.

جوری که زندگی یک جاده خاکستری دراز بی معنای کسل کننده نباشد! بهانه ای که به قول استاد مزه یک لیوان آب را هم عوض کند.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 4:17 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

این شعر گروس را دوست دارم و اینجا می گذارمش شاید شما هم دوستش بدارید:

در اطراف خانه‎ي من
آن کس که به ديوار فکر مي‎کند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگين
و آن که به جستجوي آزادي‎ است
ميان چارديوار نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم...

حتي تو هم خسته شدي از اين شعر!
حالا
چه برسد به او
که
نشسته
مي‎ايستد...
نه!
افتاد

 

گروس کتاب دوم شعرش را به نام "رنگهای رفته دنیا"اردیبهشت امسال منتشر کرده. ناشر او هم " آهنگ دیگر" است.انصافا دست حافظ موسوی و شمس لنگرودی و شهاب مقربین با انتخابهایشان درد نکند (  ) کتابهایی که در این نشر منتشر کرده اند واقعا خواندنی است.

بعدها دوباره از این کتابها و از شعرهای گروس و هم شاعران دیگر خواهم نوشت.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:5 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

برای رفتن به قزوین به چهار روز تعطیل برخورده ام!! عجب معرکه ای! در تعطیلات رسمی کسی را اعدام نمی کنند که نه؟

می روم شمال و از آنجا بعد از سه روز به قزوین. امیدوارم البته اتفاقات غیر مترقبه دیگری ( مثل همین گرمازدگی بی پدر که پیرم را دو روزه درآورده) رخ ندهد.

از خواننده های این وبلاگ آیا یک دوست قزوینی یافت می شود که به چند سوال من پاسخ دهد؟ اگر هست ممنون می شوم نشانی میلش را برایم در کامنتها بگذارد.

 خبرهای بعدی در مورد مریم را بعدا بخوانید.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:53 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

پرونده لیلا به دادگاه اراک برگشته. اون هفته دیگه دوباره محاکمه می شه. یه منبع محلی می گه که حتا قاضی اش از این ماجرا خوشحاله!!!!!!!! برو بچه های خبرنگار نشریه های محلی اراک تو دادگستری شیرینی پخش کرده بودن. چه باحال نه؟!

خبر دقیق تر رو اینجا  نوشتم و دقیقترتر رو امیدوارم که بتونم هفته آینده بنویسم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:32 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

۲۵ سال سن دارد و دو فرزند. آرایشگر است، آرایشگر بود؛ حالا لابد اگر بگویند چه کاره ای باید بگوید:" قاتل"!

همه راه های قانونی طی شده. همه راه های قانونی به نتیجه نرسیده. م.ع. قاتل است و شاید عقل و منطق و قانون توجیه کننده کاری که او کرده نیست. همه اینها درست! اما کافی است که زن باشید. کافی است که مادر باشید، نه! کافی است که انسان باشید ! آن وقت شما هم اگر طرف خواسته های مرد یا مردانی قرار گرفتید که از شما تنتان را و " من" تان را می خواهند آن هم به بهای گزاف بی آبرویی، به بهای گزاف تحقیر و شکنجه روحی و جسمی، ....

آن وقت دوست عزیز، حتا من و شما هم ممکن است به همین راحتی قاتل شویم.

چند متر طناب منتظر، گردن م.ع. ۲۵ ساله را انتظار می کشد. م.ع. دو بچه کوچک دارد. او به خواسته های الف.ی. و ح. در شرایطی که به زور از او عکسهای شنیع گرفته بودند تن نداد. م.ع تهدید شد و تن نداد.  تحقیر شد و تن نداد.م.ع. حالا سر می دهد اما تن نداد.

او به جرم قتل الف.ی. به پای دار می رود.

نگو که ا.ی. نیز قربانی هزار جور فقر لعنتی است!!!نگو که ا. هم مثل م. زاییده هزار جور فساد اجتماعی است!!!! نگو هیچ نگو! نه اینکه با تو مخالف باشم، نه! ا. ی. مرده است.به ضرب چاقو!در رختشوی خانه یک بیمارستان. اما قاتل او یک غول بی شاخ و دم نیست. قاتل او زنی است که خود پیش از مقتولش صد بار مرگ را سر کوچه به انتظار دیده است.

م. فقط ۲۵ سال دارد. یک زن ۲۵ ساله با دو بچه کوچک.

حکم تجدید نظر هم او را گناهکار شناخته و اذن اعدام نیز گرفته شده.

ثانیه ها می دوند.راه های قانونی همه طی شده. راه های قانونی همه ره به جایی نبرده. و حالا شاید فقط رضایت خانواده ا.ی. کور سوی امیدی نشان دهد.

امیدوارم کاری بشود کرد و امیدوارترم که فقط دیر نشود!

 پیوست :

لطفا اگر کسی اطلاعات یا شماره ای از نزدیکان م.ع. در قزوین دارد از طریق ای-میل برای من بفرستد.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:36 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

چه خوب

که من

حضرت نوح نیستم.

وگرنه

 کدام گنجشک  را وا می نهادم و 

 دیگری را با خود می بردم؟

 

۶/ تیر /۸۴

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 21:44 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

حکم اعدام    لیلا     نقض شد.

می تونم حالا بشینم و یک دل سیر گریه کنم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:8 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

می خزیم ؛

تو روی برگ سبز توت

من ، سینه خیز بر سنگلاخ رویاهای منجمد.

 

می تنیم  ؛

تو ،  فخر را بر تن فردا

من ، یاس را بر میله های هنوز.

 

انفرادی تو بوی ابریشم می دهد.

انفرادی من بوی شاش.

 

می رویم ؛

تو پروانه می شوی روزی

من ، اعدام.

۱۰/ بهمن ۸۳

پ.ن : لطفا به تاریخ شعر توجه کنید. " اصلا " ربطی به این روزها ندارد.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:13 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

سیاست می تواند ما را از هم دور کند، فرهنگ ما را به هم نزدیک. سیاست می تواند بکشد ما را، فرهنگ زنده نگاهمان می دارد.سیاست خوردن داروی تلخ دارد، فرهنگ شیرینی فهمیدن و درک کردن این که در درون تو چه می گذرد ای یار؟

چرا فراموش کرده بودم و بار دیگر چهره فریبای سیاست فریبم داد؟ که بنویسمش و بخوانمش ؟ شاید گریزمان نیست؟ هرگز نبوده گویا. که بی دغدغه بنویسیم و بی دغدغه بخوانیم هم را. این سرنوشت پیشانی نوشت فرهنگ است شاید و سلطه بیواسطه سیاست ، که یکی را از دیگریش گریز نباشد و ما ویلان؛ نزد یکی حساب می بریم و نزد دیگری پناه.

باری پناه برده  بودم امروز به خانه ای که همیشه برایم سرای شعر بوده است و آموزگاه فرهنگ.

 

 *

دیر رسیدم و دکتر رفته بود. جواد مجابی را می گویم. پرواز کرده به سوی تورنتو برای مراسم بزرگداشتی که بناست نام براهنی رابزرگ بدارد و کارش را بازخوانی کند.

ناستین اما بود هنوز. ناستین نازنین و دوست داشتنی.ناستینی که می توانی پنج ساعت کنارش بنشینی و همیشه چیزی برای شنیدن و حظ بردن داشته باشی.

همو بود که چند باره یادم آورد که مساله ما آیا سیاست است ؟! سیاست که می تواند دور کند و درو کند؟! یا این که مسیرما از بیشه فرهنگ می گذرد که می بخشد و می بخشاید. که می پروراند. که چون کهربا جلب می کند آدم را به انسان بودن؟

 

*

حالا که در خانه نشسته ام به این فکر می کنم که چرا به جای این که ما مساله سیاست باشیم، سیاست مساله ما شده است؟!راستی چرا این قدر حرص خورده ام و خورده ایم؟ مگر نه اینکه ما راهمان رادرست آمده ایم و بر همان راه نیز خواهیم رفت؟ چرا هراسیده ایم این همه از لولوی سیاستی که چندان هم فرقی نمی کند از کدام سو خواهد وزید ؟ مهم ریشه در خاک داشتن است برای نپاشیدن در برابر هر  باد. مهم بار دادن است و به بر نشستن است در همه فصلی.نه فقط موسم موافق. فرق ما با گیاه مگر همین نیست؟

 

 *

خوشم آمده از اینها که می نویسم. بی اغراق می گویم وقتی واژه ها می توانند آدم را پرواز دهند، چرا سینه خیز می رویم؟

پای سیاست روی گلوی فرهنگ بد جوری سنگین است، درست. اما مگر نه اینکه از همین گلوی فشرده است که ادبیات، شاملویی می شود، اخوانی می شود، فروغی می شود؟ و .... مگر نه اینکه ژورنالیزم در بستر نقد و انتقاد است که ژورنالیزم واقعی می شود؟ و .....

 

گلویم تازه شد امشب به شعر و گرچه می دانم که دوستانم چه شب بی ستاره ای را به صبح می برند اما کاش می شد از این جام ببخشم به آنها نیز جرعه ای. 

 
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:57 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

بیش از دو روز است که بیش از ده مطلب نوشته ام؛ یادداشت، مقاله تحلیلی، نقد و ... اما حتا یکی را تا به آخر نبرده ام. خواسته ام به روشنفکران عزیز جامعه مدنی بگویم که گرچه در روز بعد از انتخابات خودم را شماتت می کردم که چقدر به عنوان یک روزنامه نگار از بدنه عام جامعه دورم، ولی امروز با حیرت می بینم که حتا روشنفکران جامعه ام را نیز درک نمی کنم! و اینکه ایشان  این همه همتشان را که این روزها صرف مقابله با اختناق و به قول خودشان فاشیست می شود، چرا یک ماه پیش خرج نکردند که دستکم توان ادامه حیات اجتماعی در همین شرایط فعلی را داشته باشیم؟!

 

چرا یک ماه پیش به این فکر نکردند که سکوت و تحریمشان ما را به گه خوردنی می اندازد که مجبورمی  شویم بر خلاف همه ایده آلها، باورها و انتقادهایمان،  پرچم شکسته سردار سازندگی را برای تبلیغ به دست بگیریم!!!!

 

 این  روزها آشفته تر  از آنم که حتا بتوانم فکرم را منسجم کنم و دو کلمه حرف حساب بنویسم؛ برای تحریمی های محترمی که حالا به دست و پا افتاده اند که : چه نشسته اید که طالبان در راه است؟!!

آشفته تر از آنم که خطاب به دوستان عزیز حقوق بشری در خارج از کشور بنویسم که ما تا کی باید گوشت تله شما باشیم تا بتوانید شعار دهید، پز دهید که بیکار ننشسته اید ، که فعال اجتماعی هستید، که مبارزید، که شعور سیاسی دارید، که برای ماندنتان در آن کشور دوست،  نیاز به دلیل و برهان محکمی دارید؟! از جمله اینکه هموطنانتان – یعنی من، یعنی ما – داریم له می شویم زیر یکه تازی  اقلیتی که می تواند اکثریت یک کشور را به بردگی ببرد؟

 

می خواهم بعد از دو روز خالی شوم. منفجر شوم. یک روز است که حتا به وبلاگها نگاه نمی کنم. یک هفته است که نتوانسته ام حتا شبی دوساعت خواب آرام داشته باشم. اول فکر می کردم این اضطراب و استرس و عصبانیت را فقط من دارم.

فکر می کردم ملت چه راحت پذیرفت که دماغش را بگیرد و داروی تلخ را سر بکشد!دیشب سر این ماجرا پای همین اینترنت با معصومه تقریبا دست به یقه شدم.با این حال می دانم که وضع او هم بهتر نیست. وقتی با شادی حرف می زنم ، وقتی با محبوبه و نسرین ولیلا حرف می زنم، می بیینم همه وضعشان همین است. امشب سارا می گفت تا دو ماه دیگر از ایران می رود.

وقتی با بچه هایی که اصلا در باغ سیاست نبوده اند ولی حالا به التماس افتاده اند که برویم به هاشمی رای بدهیم بیش از هر چیز دلم برایشان می سوزد. برای خودم هم.

سپیده عزیزم! که از آن دور نگرانی و نهیب می زنی که آرام و منطقی باشیم. هستیم، بودیم، ولی ما که چوب همه را خورده بودیم، این بار چوب همین دورو بری های خودمان را داریم می خوریم. همیشه می گفتیم ما را به بازی گرفته اند. چرا یک بار اقرار نکنیم که ما از خودمان بازی خورده ایم. ۱۷ میلیون رای ندادند. از این ۱۷ میلیون دستکم  ۳۰ نفرش از دوروبری های منند. از خانواده ام. از دوستانم. از اطرافیانم. از این ۳۰ نفر، حالا ۲۵ نفرشان می خواهند به خاطر دور شدن از اختناق و خشونت ( به قول خودشان) داروی تلخ مصرف کنند!

 

خب ، حرف من این است که شما اگر تحریمی بودید که نباید برایتان فرقی کند کدامیک از این آقایان لگام اسب رم کرده این مملکت را به دست می گیرد!! پس چه کسی را و با چه نیتی تحریم کردید؟! آنکسی که آنطرف آب ایستاده و تحریم می کند، تکلیفش روشن است. برای او واقعا فرقی نمی کند که خاتمی باشد یا معین یا احمدی نژاد یا هاشمی. حق هم دارد. تازه اگر دولت تند روتری بیاید سر کار چه بهتر. شعارهای حقوق بشری بهتری می شود داد!! روی حرف من با کسانی است که امروز با گوشهای آویزان به التماس افتاده اند.

 

امشب از ۱۲ شب تا ۳ صبح رفتم به خیابان. با جواد و آوا و سارا. از جردن تا جمهوری را دور زدیم. جردنی ها خوشی های باد کرده شان را جشن گرفته بودند. بساط پایکوبی براه بود. آوا با خوشحالی دست می زد که: مامان ببین جشن است! و من آرام در گوشش گفتم دخترم نمی دانم چرا مامان از این جشن گریه اش می گیرد!

 

از جردن که می آمدی پایین. از جهان کودک که رد می شدی کف خیابان تهران به نام احمدی نژآد پوستر باران بود!( خانمها، آقایان من از خیابان شوش حرف نمی زنم!!! بلکه از دو قدمی ونک حرف می زنم) و از آنجا تا میدان جمهوری در سیطره عکسهای احمدی نژاد بود و البته در سکوتی کشنده.

 

آیا ما قرار است واقعا الگوی افغانستان را در پیش بگیریم؟ که  آنقدر بیچاره و سیاه شویم که  خودمان هم با آغوش باز پذیرای تغییرات سیاسی تحمیلی در جامعه شویم؟

 یا الگوی چین را بپذیریم که در بهترین و خوشبین ترین تحلیلی که آن را کشور آزادیهای اجنماعی می داند، اما در عین حال بالاترین ارقام اعدامی ها را به آن نسبت می دهد و نیز بیشترین سرکوب آزادیهای سیاسی را؟

 

ما قرار است "که" شویم و "چه"؟ و مهمتر "چرا"؟! آیا ما به خاطر دموکراسی، علیه دموکراسی برنخاستیم؟

 

پاسخ این پرسش را من هنوز نمی دانم. شاید بعدتر که فکرمان و منطقمان وعقلمان به روال طبیعی خودش برگشت پاسخی برایش بیابیم.ولی فعلا و در دو روز باقی باید به مسائل مهمتری فکر کنم. به اینکه آیا می توانم خودم را راضی کنم که من هم آن داروی تلخ را پایین دهم؟ .... 

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 4:45 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin