خانوم صاحبخونه که بغض تو گلوش گیر کرده بود، آروم از تو آشپزخونه گفت:
" برای دختر منم فاتحه بخونین. "
اون دختر به گمانم اوایل دهه شصت رفته بود و در رفته بود. بی نشان، بی رد، بی پیغام.
موهای پدر و مادرش زودتر از موعد سپید شد.
مادر سکته مغزی کرد و پدر قلبش به هن هن افتاد.
گفتن پیغامهاش می رسه، ولی کی می تونست بفهمه؟
گفتن تو یه کشور دور خونواده تشکیل داده و داره زندگی می کنه، ولی کو یه خبر درست و حسابی که خیال خونوادشو جمع کنه؟
ده سال گذشت و باز خبری نشد.
اون رو یه مسافر رفته می دونستیم که هرگز برنمی گرده. شد یه خاطره. یه خاطره با کمی عکس و چند تا تابلوی نقاشی و کتاب و ...
......
حالا تو شب هفت مادر بزرگمون چی می شنیدیم؟
بغض تو گلوی هممون گیر کرد. هیچ کس صداش در نیومد. حتا به هم نگاه نکردیم. انگار هیچ کدوم نشنیده بودیم خبر رو. آروم از سر میز بلند شدیم و هر کدوم به یه گوشه خزیدیم تا بغضمونو ول کنیم تو شب اردیبهشتی شمال.
یک سال گذشته و به همون بهانه راهی شدیم. مامان بزرگ چه پناه خوبیه وقتی نمی شه برای "او" با صدای بلند گریه کرد.
بوی بهار نارنج، مه و هوای بارونی - آفتابی، خزر نقره ای، البرزی که همیشه پشتت وایستاده و کوچه هایی که همشون می رن به دریا.
اینجا شهسواره، شهر قشنگ من.
ولی ما به تهران معتاد شدیم.می شه یه روز از همه چیز برید و برگشت؟
هنوز نمی دونم.
راستی از همه دوستایی که خوشامد گفتن یا بهم لینک دادن ممنونم.
نمی خواستم این قدر شعر بذارم ولی نشد. این شعررو برای لیلا مافی گفتم.اگر نمیشناسینش، اینجا رو ببینین.
پتیاره ای که مادرم بود،
صدایم زد: "لیلا!"
بی که بداند مشقی از زاییدن این نام.
مردان بسیاری را آزمودم
که یکیش هم مجنون نشد!
آزمون بسیار پس دادم
که نامم را زندگی کنم
و نشد!
لیلا زاییده شدم
حتا اگر لیلا نزیسته باشم.
ملحفه های چرک
بوی خون
بوی مرد
بوی مرگ
آمدند و نامم رفت
به خلوت سیاه کوچکم
نمی خواستم جای مادرم بازی کنم
و کردم
در هشت سالگی ماندم
و پیشتر نیامدم با مرگ
که خود را فرو کرده بود در من
در کابوسهای کودکی ام،
به هیبت مردانی
که عروسکهایم را گرفتندو
آلتهایشان را به دستم دادند.
به کدام طناب تهدید می شوم؟
طناب،
بازی خوبی است
طناب بازی، خوب است
تاب می خوریم
تاب می دهیم
سوار می شویم
سواری می دهیم
پشتم راببین
جای طناب است
آسان می شود طناب
آسان می شوی عروسک
می شود با همه چیز بازی کرد
مثل خوابیدن
در کنار مردانی
که از تو لیلا نمی خواهند
آسان است مرگ
آسان تر از طنابی
که می شود با آن تاب خورد و بازی کرد
که می شود بر آن تاب خورد و
بازی داد
شما را
که می ترسانیدم!
بیا بازی کنیم
بازی خواب
بازی مرگ
طناب بازی
آسان است لیلا مردن
حتا اگر لیلا نزیسته باشی.
این چند خط را به خاطر گلشیری می نویسم، به خاطر نبوی، به خاطر امرایی، به خاطر حافظ، به خاطر آتشی، به خاطر سپیده می نویسم و به خاطر همه کسانی که "کارنامه"را کارنامه کردند.
به خاطر ادبیات می نویسم اینها را. به خاطر ادبیات مظلوم ما که فرصتی ندارد برای دم برآوردن حتا.
نشست کارنامه و حقوق صنفی مطبوعات که بنا بود در نمایشگاه کتاب برگزار شود،نشد،نگذاشتند که بشود!!!!
به خاطر خودمان می نویسم، به خاطر خودمان.
سلام به همه آنها که می نویسند و به همه ای که می خوانند.
من هنوز نمی دانم آنچه که در وبلاگها می نویسیم برای خودمان است یا برای دیگران. این هم از عجایب این رسانه است.ولی وقتی می گوییم رسانه یعنی که "دیگران"مهمند.
و وقتی که "وبلاگ" را انتخاب می کنیم یعنی که "من " هم مهمم.
خب اینها هم به این خاطر که رشته ام به این بحثها بی ربط نیست.
این پست اول را با یک شعر تمام می کنم:
قاچاق می کنم واژه ها را
از کویری ترین ترانه های بی تو غریب
می گذرم
از فلات حرفهای نگفته
دره های خط فاصله
کوه های نقطه چین
قاچاق می کنم واژه ها را
و ممنوعترین عاشقانه را برای تو می سرایم.